Monday, December 13, 2004

یک خاطره دیگه از رضا

سلام دوستای خوبم
تا رسیدن داستانهای جدید مجبورم داستانهای تکراری بذارم تا وبلاگ خالی نمونه
منتظر داستانهای قشنگتون هستم
سال اول دبيرستان بودم كه بعد از ظهر اومدم خونه. يك جفت كفش غريبه دم در بود آروم درو باز كردم رفتم تو ، صداي پسر عمه ام و جيغ مامانم رو شنيدم.. آروم رفتم تو تراس و از اونجا رفتم پشت شيشه اتاق مامانم از چيزي كه ديدم شوكه شدم صحنه اي ديدم كه انتظارشو نداشتم . باور نمي كردم.مامانم لخت خوابيده بود رو تخت و پسر عمه ام با انگشت ميكرد تو كسش. بعد از يه مدت مامانم گفت آيدين دو تايي و آيدين با دو انگشت كرد تو كس مامانم ، بعدش مامانم گفت سه تايي و 4 تايي ... و اين در حالي بود كه نفس نفس ميزد.در همين حين ديدم آيدين شلوارشو كشيد پايين و كيرشو گرفت جلوي دهن مامانم و گفت مينا بخورش. مامانم گفت دوست ندارم و آيدين به زور كرد تو دهنش ولي بعد از يه مدت خود مامانم با ولع داشت ميخورد.نمي دونستم بايد چيكار كنم با ناباوري نشستم رو زمين و زدم تو سرم. بعد از خونه زدم بيرون.شب برگشتم ديدم مامانم سرحال ميگه سلام كجا بودي چرا دير كردي؟ تو چشاش نگاه كردم و چيزي نگفتم رفتم تو اتاق و بروم نياوردم. آخه چي ميتونستم بگم.جمعه ي همون هفته قرار بود عمه ام بياد خونمون. معمولا وقتي مهمون داريم مامانم زياد به خودش نمي رسه . ولي اون روز صبح رفت حموم وقتي اومد رفت تو اتاقش. از اتاقش كه اومد بيرون هاج و واج مونده بودم اين چه لباسيه ، اينجوري كه همه ي بدنش معلوم بود. يه دامن قرمز تنگ كوتاه با يه چاك تا دم سوراخ كونش. يه پيراهن آستين كوتاه بدون كرست كه سر سينه هاش افتاده بود بيرون بدون جوراب با يه خروار آرايش. گفتم مامان ميخواي بري عروسي؟ گفت بده آدم به خودش برسه؟بعد از ظهر بود عمه ام اينا اومدن بعد از 2 ، 3 ساعت ما رفتيم تو اتاقم ، بابام با عمه ام داشتن تلویزیون ميديدن حواسشون نبود كلي سرگرم بودن.تو اين اوضاع مامانم صدام كرد و گفت مياي اينو تو انباري به من بدي؟ يكدفعه آيدين گفت بزار بازيشو كنه چي ميخواي؟ من ميدم. و با مامانم رفتن تو انباري اينو بگم كه انباري ما بيرون ساختمانه من كنجكاو شدم آروم رفتم دنبالشون كه ديدم مامانم خم شده رو گوني برنج و آيدين از پشت كرده تو كسش ، مامانم شورت هم پاش نبود. تا اينو ديدم رفتم عقب طوري كه انگاري تازه اومدم از بيرون داد زدم مامان چيزي ميخواستي و آروم رفتم تا رفتم تو خودشونو جمع و جور كردن.

5 Comments:

Anonymous Anonymous said...

dastane jalebi bood.azat mikham be rooz update koni.ye ghesmatam bezaram baraye proxy ke agar filter shodi betoonim har rooz be site sar beznim.az dastanhaye jalebe sitehaye dige ham estefade kon. movafagh bashi

9:39 PM  
Blogger s a e e d said...

سلام رضا جان
نوکر تو اون مادرتم
من جات بودم می رفتم ذاخل آیدینو می کردم بعد ترتیب مامانو می دادم
راستی مامانتو گاییئن ازاده؟
اگه آزاده خوب بی معرفت آدرسو اوکی کن
قربونه مامانت
بای

7:04 AM  
Anonymous Anonymous said...

man age jat boodam, miraftam too anbari,, kire aydin ro mikardam too dahanam ,,, vasash suck mizadam ta nanato ba khial rahattar begad.. chon ham khiale hame rahat bood ke to ham pisheshooni va ham inke khob hagh be haghdar mirese, chon harki kire koloftar va gondetar dashte bashe bayad nanato begad.. aydin ham chon kir gonde boode mibayest yedoram koone khodet mizasht 2ta ham mikhaboond zire gooshet ta mesle bache adam vassi dame dare anbari ham negahbooni bedi va ham gaeede shodane nanat va zajjehaye nanato zire kire kolofte pesar-ammat shahed bashi..
dar kol age khodeto pesare khoobi midooni, bayad kari koni ke nanat ba khial e rahat kos bede. be harki ke delesh mikhad/....

2:53 AM  
Anonymous Anonymous said...

یادی از آتش معاد کنید و به یاد داشته باشید که خداوند توبه کاران را دوست دارد.

10:21 AM  
Anonymous Anonymous said...

سلام هموطنای عزیزم من از کردستان هستم. من یه حرفی باهاتون دارم. از خوندن این چرت و برتها عصبی نشین و فکر نکنین که واقعیت داره. نویسنده این داستانها حتی زحمت فکر کردن به محتوی دستان رو هم به خودش نداده. این داستانها ترجمه کلمه به کلمه داستانهای مشابه سایتهای خارجیه. فقط اسم نفراتشو ایرانی کردن. ولی خیلی ناشیانه این کارو کردن چون از محیط داستان میشه فهمید که بازیگراش اصلا ایرانی نیستن. بس واقعا هدف از این کار چیه؟ فقط سرگرمی؟ یا خود ارضایی؟ یا نه یه برنامه حساب شده برای به هم زدن مغز نوجوونای کم ظرفیت؟ این سایتها خیلی شبیه تفکر "نیچه" هستش که دوست داشت با خواهرش ازدواج کنه. ولی خداییش ماها که اومدیم توش و کامنت گذاشتیم از سر کنجکاوی بود اما اخرش هممون یه حس مشترک داشتیم اونم تنفر از خودمون که کامبیتر رو الوده کردیم به این کثافتکاری و تنفر از این طرزتفکر غیر شرقی و غیر ایرانی. بیاین با هم بدترین فحش و بدترین لعتی رو که بلدیم براشون بفرستیم - الهی امین

2:29 AM

3:57 AM  

Post a Comment

<< Home