Wednesday, January 26, 2005

مامان بیژن

من هيچوقت عادت نداشتم باهمكلاسيهام خونه دانشجويي بگيرم. بلكه هميشه تنها يك خونه دربست اجاره ميكردم. سال سومي كه دانشگاه بودم خونه اي گرفتم كه هم بزرگ بود و هم ارزان. در ضمن گاراژي داشت كه از اون به عنوان مغازه تعمير كامپيوتر استفاده ميكردم. صاحبخانه من يك زن تنها بود. با 2 تا پسر. يكي سال سوم راهنمايي بود و اسمش بيژن بود وديگري فقط 5 سال داشت و در طبقه بالا زندگي ميكردند. شوهر اين زن به تازگي فوت كرده بود و او با ارثيه بسيار زيادي كه برايش مانده بود به راحتي زندگي ميكرد. بيژن از همانروزهاي اول حسابي با من دوست شده بود. طوريكه اكثرا خونه من بود و من بقدري به اواطمينان پيدا كرده بودم كه مغازه را گاهي اوقات بدست او مي سپردم تا اداره كند. يكروز كه باهم تو خونه مشغول فيلم سوپر نگاه كردن بوديم ناگهان ديدم دست بيژن به طرف كيرم رفت و با اون شروع به بازي كرد. با تعجب دست او را پس زدم و گفتم: اينكارها چيه ميكني؟ گفت: چي ميشه توهم مثل اين مرده از كون منو ميكردي؟. خيال كردم شوخي ميكنه. براي همين خنديدم و گفتم: پس لخت كن تا منم بكنم تو كونت. بيژن سريعتر از اونچه فكرشو ميكردم شلوارشو كشيد پايين و كونشو به طرف من گرفت و گفت:بيا بكن. دوزاريم افتاد كه آقاكونی تشريف دارند. راستش من از كردن كون پسرها متنفرم وخيلي از همجنس بازي بدم مياد. براي همين دعواش كردم و گفتم:شلوارشو بپوشه. اونم ترسيد و بلندشد. شلوارشو پوشيد. منم فيلم سوپر رو خاموش كردم. ديده بودم بيژن بعضي اوقات باآدمهاي بزرگتراز خودش ميگرده اما فكر نميكردم اهل اينكارها باشه. ازاونروز من زياد به بيژن رونميدادم. اما نه اينكه اين مساله روي دوستي ما تاثير بگذاره. نه،فقط ديگر باهم فيلم سوپر نگاه نميكرديم يا حرفي درمورد دختربازيها نميزديم. يكروز من يكي از دوست دخترهام را آورده بودم و داشتم ميكردمش كه ناگهان ديدم بيژن وارد خونه شد وما را باهم ديد به اواشاره كردم بره واونم رفت. از دست خودم ناراحت شدم كه چرا كليد خونه رابهش دادم. اما بعد به خودم گفتم: اشكال نداره بيژن واقعا قابل اعتماده. فرداي اونروز وقتي بيژن داخل خونه اومد جور عجيبي بود و اصلا مثل بقيه روزها نبود. ميدونستم امروز قراره اتفاقي بيفته، اما چه اتفاقي؟. بيژن به طرف كامپيوتررفت و يك cd داخل اون گذاشت. يك فيلم سوپر بود كه يك مرد با يك مرد ديگر مشغول حال كردن بودند. به اون گفتم: زود فيلمو خاموش كن. اون جواب داد: راستي چرا از من ميترسي؟. من گفتم: من بهيچوجه ازتو نميترسم. گفت: پس چرا منو نميكني؟. جواب دادم:از كردن پسرها بدم مياد. بيژن گفت: ببين بيا يك كاري بكنيم. تو لازم نيست منو بكني. فقط بذار من برات ساك بزنم. نميدوني چقدر هوس ساك زدن براي تو به سرم زده. تو بهترين دوست مني. خودت ميدوني كه من هيچ كس رو اندازه تو دوست ندارم. من با اينهمه آدمها سكس داشتم. اونوقت باتوكه اينقدر دوستت دارم..... بيژن بعد ازگفتن اين حرفها به گريه افتاد. من از همجنس بازي متنفربودم. خيلي متنفر. اما به خودم گفتم: دلم نمياد دلشو بشكنم. يك ساك زدن چيزي نبودكه ازاون دريغ كنم. تازه خوشم هم ميومد. به آرامي كمربندمو درآوردم و شلوارمو كاملا در آوردم. كيرمو توي دستهاش گرفت وبوسيد و بعد شروع كرد به ساك زدن. بقدري حرفه اي ساك ميزد كه حد نداشت. خيلي خوشم اومد وروي صندلي نشستم و اون تا دلش ميخواست عقده هاش رو خالي كرد. حدود نيم ساعتي گذشت ومن آبم اومد واون تمامش رو خورد. از اونروز به بعد هروقت فيلم سوپر نگاه ميكرديم اون بلافاصله دستش سمت كيرم ميرفت وبعد هم برام ساك ميزد. اجازه ندادم رابطه ما بيشتر از اين بشه. گفتم كه از همجنس بازي بدم ميومد.اما اونطوري ساك ميزد كه وسوسه ميشدم. يكروز كه مثل هميشه داشتيم فيلم نگاه ميكرديم واونم ساك ميزد وقتي آبم اومد ازش به شوخي پرسيدم:بيژن راستشو بگو. خيلي قشنگ ساك ميزني. ساك زدنو كي بهت يادداده؟. و اونم جواب داد:مامانم. ماتم برد. فكركردم نكنه خوب نشنيدم وبراي همين دوباره ازش پرسيدم:كي؟. و او باز گفت:مامانم. باتعجب پرسيدم: مامانت؟.چطور؟؟؟. بيژن گفت:راستش دوماه بعداز فوت بابام يكشب كه رو تختم خوابيده بودم ديدم انگار يكي داره با كيرم بازي ميكنه. ترسيدم واز خواب بلندشدم. ديدم مامانمه. مامانم وقتي ديد كه من بلند شدم انگشتشو رو بينيش گذاشت واشاره كرد ساكت باشم وحرفي نزنم. من كه ترسيده بودم هيچي نگفتم. واون شروع كرد با كيرمن بازي كردن وبعدهم برام ساك زد. اونوقت بلندشد و گفت:بخواب روم. من هنوز ميترسيدم. ولي اون منو بلند كرد و روي خودش آورد. و با دستش كيرمو گذاشت توكسش وگفت بكن. من گفتم:آخه مامان. واون گفت:آخه نداره زودباش. منم شروع كردم به كردن واينقدر كردمش كه آبم اومد. از اونروز به بعد بامامانم خيلي سكس داريم. مامانم بود كه ساك زدنو يادم داد. چون وقتي فهميد منم مثل اون دوست دارم كرده بشم يك كير مصنوعي تهيه كرد وهميشه بعداز اينكه من ميكنمش اون منو ميكنه. البته مامانم نميدونه كه من به بقيه هم ميدم. ماتم برده بود ماجرايي كه شنيده بودم عجيبتر ازاون بود كه بخوام به خودم بيام. مادربيژن فوق العاده زيبا بودومعلوم بود درسني خيلي پايين مثلا 14 سال ازدواج كرده. چون الان بيشتراز31 يا 32 نداشت. اون يك زن بيوه بود كه خيلي از مردهاي محل را حشري كرده بود. اما به هيچ كسي رونميداد و همه توي محل فكر ميكردند از اون زن پاكتر پيدا نميشه. يادمه هربار بامنم صحبت ميكرد سرشو مينداخت پايين وحرف ميزد وهيچوقت توي چشمام نگاه نميكرد. به بيژن گفتم خوب بقيه اش؟ بيژن گفت:بقيه نداره. ميدوني ديشب مامانم خواست با من حال كنه كه نذاشتم. راستش فكرميكنم يه جورايي جلوش كم ميارم. آخه اون خيلي حشريه وتا به من دست ميزنه من آبم مياد. اگرمنم مثل توبودم كه آبم دير ميومد خيلي عالي بود. چون اونو ميتونستم راحت تر ارضا كنم. فكري به سرم زد اما يك لحظه از بيژن ترسيدم. با وجود اين شهوت طوري به من فشارآوردكه نتونستم جلوش استقامت كنم. با صدايي لرزان به بيژن گفتم:بيژن يك چيزي بهت بگم ناراحت نميشي؟. بيژن گفت:ميدوني كه من از دست تو هيچوقت ناراحت نميشم.گفتم:آخه اين چيزي نيست كه ناراحت نشي گفت:اشكال نداره بگو. با لحني كه خيلي سعي ميكردم بهش برنخوره وفكرنكنه آدمي هستم كه ازاين مسئله ميخوام سواستفاده كنم گفتم:بيژن ميشه كاري كني من ومادرت با هم... حرفموخوردم. ادامه ندادم. يك لحظه ترسيدم وبه خودم اومدم. بيژن نگاهي عميق به من انداخت وگفت:ميدوني تو بهترين دوست مني. بااينكه ميدونم كارم اشتباهه اما چون تومثل برادرم هستی وبه نوعي جزو خانواده مابه حساب مياي پس اشكالي نداره. اما اينوبگم مطمئنم مامانم راضي نميشه. مابايد كاري كنيم كه اون غافلگير بشه. پرسيدم:چطوري؟. اون جواب داد:امشب ساعت 9 شب ميام دنبالت و اونجا بهت ميگم. شب شد ومن منتظر بيژن مونده بودم. بيژن كمي زودتر از ساعت 9 اومد وبه من گفت:گوش كن. من تورو زير تختم قايم ميكنم وبعدميگم زودتر ميخوام بخوابم. مامانم چون ديشب نكردمش امشب خيلي حشريه و حتما مياد تا خوابم نبرده سراغم. وسط حال تو يكهو بلند شو وشروع كن به حال كردن. اميدوارم اينجوري راضي بشه به توهم بده. طوري كه كسي نفهميد بيژن منو برد داخل خونه ومن رفتم زير تختش. حدودا بعد از نيم ساعت كه شام خوردند بيژن به مادرش گفت ميخواد بخوابه و اومد تو اطاق وكاملا لخت شد و روي تخت خوابيد. به آهستگي ازمن پرسيد:حاضري؟. منم گفتم آره. طولي نكشيد كه مادر بيژن اومد و با ديدن بيژن كه كاملا لخت شده بودگفت:آخ پسركم انگار امروز خيلي دلت ميخواسته مامان زودتر بياد. بعد شروع كرد به لخت شدن. اززيرتخت جوري كه منو نبينه نگاهش ميكردم. بدنش سفيد وچاق بود. خيلي خوشگل بود. سينه هاش تكون ميخورد وسوراخ كونش كمي گشاد بودكه مشخص ميكردكير كاملا توش جا ميگيره. مادربيژن جلوي تخت شروع كرد خودشو مالوندن وسينه هاش را با دستهاش فشار دادن وخودشو هي خم و راست ميكرد. بعدازمدتي روي تخت نشست وكسشو گذاشت روي انگشت پاي بيژن كاملا توي كسش رفت. اونوقت دستش رو به طرف كير بيژن دراز كرد و ديگه شروع كرد به ساك زدن. تحريك شده بودم. خيلي آهسته طوريكه مامانش منو نبينه از زير تخت اومدم بيرون وبعد لباسهام رو درآوردم وكاملا برهنه شدم. بيژن منو ديد و با دستش طوريكه مامانش نبينه به من اشاره كرد بيا و مادرش را بغل كرد وكس مادرش را گذاشت روی كيرش. اونوقت محكم مامانشو گرفت ونذاشت تكون بخوره. مادربيژن گفت:چقدر امروز مهربون شدي عزيزم. آره بكن. بكن زودباش. به بالاي تخت رفتم. اونقدر تكون ميخوردند كه متوجه نشدند وكيرمو گذاشتم روي كون مادرش و فشاردادم.مادربيژن ترسيد وخودشو به زور آزاد كرد وبه من نگاه كرد. ترسيدم وچيزي نگفتم. روشو ازطرف من برگردوند وبه پسرش كه بيخيال داشت مارا نگاه ميكرد نگاهي انداخت وگفت:پاشو. بيژن گفت:بلند نميشم. چيه؟. مگرچي شده؟. مادربيژن گفت:اين اينجا چيكار ميكنه؟ بيژن جواب داد:ميخواد بكندت. مگه كير نميخواستي؟. اينم كير.يك كير بزرگ داره كه ميتونه جرت بده. مادربيژن گفت:يعني چي؟. درست حرف بزن. من گفتم:عذر ميخوام ولي من و بيژن با هم اين تصميمو گرفتيم. مادرش گفت:چي؟. چه تصميمي؟. بيژن جواب داد:كه تو رو جرت بديم. مگه احتياج نداشتي يكي بكندت؟. خوب اينم همون يكي. ديگه حرفت چيه؟. بيژن بلندشد ومادرش راكه ساكت شده بود گرفت وخم كرد وبعد محكم با دستش روي كونش زد وگفت:مگه كيرنميخواي؟ و باز هم با دستش روي كونش زد. مادربيژن چيزي نگفت. ولي نزديك بود گريه اش بگيره. بيژن به من اشاره كرد كه معطل نكن و زود بكن تو كونش. سريع به طرف كونش رفتم وكيرمو گذاشتم تو كونش. مادربيژن جیغی كشيدوكمي خودشو جلوكشيد ومن باز فشاردادم كه كيرم كاملا رفت توكونش. واضح بود كه مادرش چون خيلي وقت بود باكير يك بچه حال كرده بودحالا كه يك كيركلفت ميرفت توكونش داشت دردميكشيد. بيژن مادرش رابه صورت چهاردست وپا روي تخت گذاشت وبه من اشاره كرد كه ادامه بدم. منم به شدت كيرمو تو كونش عقب جلو ميكردم. مادربيژن جیغ میزد. اما معلوم بود ازاين وضع ناراضي نيست. بيژن همينجور كه مادرش براش ساك ميزد با دستش محكم روي كون وكمر مادرش ميزد و به من ميگفت:جرش بده زودباش. چندوقته كه كير كلفت به خودش نديده. نشونش بده چه كيري داري زودباش. مادربيژن با ناله هاش حرف اونو تاييد ميكرد. بيژن كيرشو از دهن مادرش درآورد و به منم اشاره كرد بلندشم وبعد مادرش را برگردوند واز پشت خوابوند روتخت و گفت:بكن توكسش. كيرمو تا بيخ كردم توكس مادربيژن كه از لذت با دندوناش بالش را داشت پاره ميكرد. بدجوري اونو ميكردم. بيژن سينه هاي مادرش را گرفته بود وبه شدت فشار ميداد. مادربيژن به پسرش اشاره كرد كه كيرشو بكنه لاي سينه هاي اون. بيژن هم به حرفش گوش كرد و لای سينه هاي مادرش گذاشت. بعد از مدتي مادر بيژن بلند شد و كيرمنو كرد تو دهنش و با زبونش اول سركيرم و بعد تمامش را ليس زد. اونوقت كيرمو فشارداد و ميك زد. با زبونش روي كلاهك كيرمو سريع زبون ميزد و هي اونو كاملا تو دهنش ميكرد. بيژن هم از عقب به كس مامانش گذاشته بود و همونجوري انگشتشو توي كونش كرده بود.بعد از مدتي آب بيژن اومد و اونو ريخت روي كمرمامانش وبعد به ما دو تا گفت:من ميرم بيرون تا شما راحت باشيد. من به پشت مامانش رفتم وكيرمو گذاشتم توي كونش. مامانش آهسته گفت:خيلي كيرت كلفته. من گفتم باهمين كير پاره ات ميكنم. مامانش دوباره گفت:ازكونم دربيار. بكن توكسم. چند وقته كسم كيركلفت به خودش نديده. كيرمو درآوردم وگذاشتم توكسش. حدودا نزديك به 10 دقيقه فقط از كس كردمش. ازشدت شهوت آبم داشت ميومد. به مادر بيژن گفتم:آبم داره مياد. كه اون گفت:خيلي خوب بده بخورمش. ديگه تكونهام تند شده بود وهردومون شديدا عرق كرده بوديم. بعد ازچند دقيقه فهميدم ديگه آخرشه و داره مياد براي همين بلند شدم وكيرمو گذاشتم تودهن مادربيژن. با فشار زيادي آبم ريخت رو صورتش. مادر بيژن كيرمو تا آخر كرد تو دهنش و با ساك خوبي كه زد تمام آبمو خورد. بيحال كيرمو درآوردم و كنارش خوابيدم. بعد از چند دقيقه بيژن هم اومد و كنار ما دراز كشيد. مادربيژن با لبخند گفت: ديديد حريف هردو تاتون شدم. ما خنديديم. بيژن گفت: ببينيم چقدرطاقت مياري؟. مادر بيژن پرسيد: طاقت؟ بيژن جواب داد:آره چون ازاين به بعد هرشب اين بلا رو سرت مياريم. هرسه خنديديم. از اون شب به بعد هروقت دلم ميخواست كس بكنم ميرفتم طبقه بالا و مادر بيژن را ميكردم. گاهي اوقات هرسه ما باهم حال ميكرديم و اين راز بزرگ در سينه هاي ما حفظ ميشد. بخصوص كه مادر بيژن هردوي ما را مثل بچه هاي خودش دوست داشت ومن را هم پسرش ميدانست.

14 Comments:

Blogger s a e e d said...

سلام
جالبه که همه با کسانی که زود ازدواج کردن رابطه دارن
خیلی تکراری شده
نمی دونم چرا همه داستان نویسان اصرار دارن بگن که با زنان 30/35 سکس داشتن یا به این خاطر پی طرف رفته ان
بگذریم
خاک به سرت اگه من بودم جفتشونو با هم می کردم
یعنی چی از پسر گائیدن خوشتون نمی یاد
این بده
یعنی اگه کسی شما را بو کونه نمی تونی جوابشو بدی؟
البته این خوبه اصلا بد هم نیست
هم می کنیمت هم بازم می کنیمت وای ی ی ی ی
ولی سعی کن حداقل ساکه را بزنی
خیلی خوبه ها
راستی می تونی آدرس بيژنوداشته باشیم واسه اجاره می خوایم البته علاقه داریم با شما هم اتاق بشیم(می دونی که واسه چی؟)
اینجوری سه تا کوسو کون جوره
قربونه مامانه خودتو و بيژن
بابای

8:14 AM  
Blogger s a e e d said...

سلام
جالبه که همه با کسانی که زود ازدواج کردن رابطه دارن
خیلی تکراری شده
نمی دونم چرا همه داستان نویسان اصرار دارن بگن که با زنان 30/35 سکس داشتن یا به این خاطر پی طرف رفته ان
بگذریم
خاک به سرت اگه من بودم جفتشونو با هم می کردم
یعنی چی از پسر گائیدن خوشتون نمی یاد
این بده
یعنی اگه کسی شما را بو کونه نمی تونی جوابشو بدی؟
البته این خوبه اصلا بد هم نیست
هم می کنیمت هم بازم می کنیمت وای ی ی ی ی
ولی سعی کن حداقل ساکه را بزنی
خیلی خوبه ها
راستی می تونی آدرس بيژنوداشته باشیم واسه اجاره می خوایم البته علاقه داریم با شما هم اتاق بشیم(می دونی که واسه چی؟)
اینجوری سه تا کوسو کون جوره
قربونه مامانه خودتو و بيژن
بابای

8:18 AM  
Anonymous Anonymous said...

بسيار کيری بود.سپاس

4:37 PM  
Blogger siamak said...

من که این داستان را باور نمیکنم جون تابلو کسشر بود اخه تو جطوری از زیر تخت تونستی صحنه سکس اون با مامانشو ببینی یا کدوم ادم احمقی میزاره مستاجرش تو خونش مغازه هم بزنه اونم یک دانشجو

10:41 AM  
Blogger Vandal said...

با سپاس بسیار از این داستان بسیار جالب ومسخره بالییودی

6:08 PM  
Anonymous iman said...

مرسی از داستان فوق العاده تخمی تخیلیتون. این کس شعر ها چیهی می نویسین. یه چیزی بگید که بگنجه. یعنی شما خاطرات سکسی واقعی ندارین که این اراجیف رو از مقعدتون تراوش می کنید. بخدا داستان نداشته باشیم تو وبلاگ بهتر از اینه که هر چرت و پرتی رو بنویسین

2:24 AM  
Anonymous Anonymous said...

یادی از آتش معاد کنید و به یاد داشته باشید که خداوند توبه کاران را دوست دارد.

10:17 AM  
Anonymous saeed kir koloft said...

cheghadr dastan haton koso sher shodeh baba dost dokhtareto bokon vali biya dastane rast ro tarif kon ke zood abet biyad

4:12 PM  
Anonymous Anonymous said...

konde khar kalle kiri, atashe moad to koneto ,kose nanat.vel kon dige . pas bayad to kone hame beri ta on hosein koskesh dam dar share no behesht ,shafaat to koskeshe madar arab gaeede ro bekone.

2:15 PM  
Anonymous Anonymous said...

dar zemn sikim aghzooei ba on dastane ali kirit.

2:17 PM  
Anonymous Anonymous said...

سلام چرا بیژن رو نکردی یه پیشنهاد واست دارم من تورومیکنم تومامان بیژن مامان بیژنم ساک واسه بیژن اخرهم من سه تاتونوبکنم خوبه نه مادر جنده بااین داستان تخمت با نظرات حال کردم بای کله کیری های مادرجنده

12:12 PM  
Anonymous Anonymous said...

خیلی تابلو می نویسید
اول برای خودتون بنویسید اگر خوب از آب درآمد برای وبلاگ ارسالی کنید
درسته آدم رو تحریک میکنه ولی وقتی به جاهای تابلو مرسی حس رو عوض میکنه در ضمن اگر این همه داستان که توی اینهمه وبلاگ مینوسن واقعی باشه پس تمام کشور آلوده به حساب میان

8:49 AM  
Anonymous Anonymous said...

قابل توجه دخترهای سکسی و حشری کون یا کوس یا لا پای بدین یا ساک بزنن یا از رو لباس سکس کننین به من زنگ بزننین09394194635 با کیری 19 سانتی انظار تونو می کشام بوسسس

5:39 PM  
Anonymous Anonymous said...

چرا کوس شعر مینویسد
تو کردی تو کونه انیش دادی اون خورد
یا از کوسش در اوردی و کردی تو کونش اونم مریض نشد
یا مادره به پسره نگفت خاک تو سرت چرا کونی شدی
یا چطور زنه با سن 31 سالگی این پسره بزرگی رو داره
ختک تو سرت با این داستانای کیربت

12:54 PM  

Post a Comment

<< Home