Friday, February 25, 2005

اگه دوست دارین وبلاگ دوباره راه بیفته

سلام
از همه ی دوستان خوبی که کامنت گذاشتن یا میل زدن ممنونم
با این کارتون نشون دادین این وبلاگ علاقمندای خودشو پیدا کرده
ولی دوستای خوبم اینو در نظر داشته باشین روزی که من این وبلاگو راه اندازی کردم روی کمک تک تک شماها حساب باز کرده بودم
ولی متاسفانه فقط 1 داستان برام اومد اونم داستان رختکن حمام بود که از نویسندش تشکر می کنم
شماها که اینقدر این وبلاگو دوست دارید و با پیامهای محبت آمیزتون اینون ثابت کردین از این به بعد سعی کنید برای پر بار تر شدنش کمکم کنید
از این به بعد وبلاگ به صورت هفتگی آپدیت میشه
دوستانی هم که تمایل دارن داستان بفرستن اونو توی یه نرم افزار تایپ کنن و به صورت فایل متنی بفرستن و توی صفحه ی اصلی میل مستقبما تایپ نکنن
منتظر داستانهای شما هستم
تنبلی نکنین

Wednesday, February 23, 2005

کلام آخر

به علت عدم استقبال وبلاگ تعطیل است

Tuesday, February 08, 2005

نظر بدین

دوستای خوب و با صفا
بابا به خدا کسی از نظر دادن نمرده
شما که با هزار زحمت میاین اینجا یه نظری بدین بدین ما بدونیم کارمون خوبه ! بده! ادامه بدیم! ندیم؟چیکار کنیم بالاخره؟
موفق باشین

خواهر

اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشه. من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهينه. يک دختر 12ساله هم داره بنام الناز. اين خواهر بنده يک زن چادريه که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد. يه روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيحتم کرد که اينکارا خوب نيست و.......... تابستون گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت....... در آپارتمان کناري خواهرم يک زن ميانسال حدود 45 سال که اسمش منيژه بود زندگي ميکرد. شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده بود. پسری به نام شهرام که 24 ساله بود داشت.(که خوش تيپ وخوشگل بود). با توجه به رفت و آمد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم. من و شهرام آنقدر صميمي بوديم که از همه چيز زندگي هم خبر داشتيم. بعد از يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون. ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شو ژل ميزنه. يک مانتوي سفيد که کاملا چسب بدنش بود و اندامشو ميزد بيرون پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد؟. منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي. گفت زير چادر معلوم نميشه. بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يه کمي کسالت داره و پسرش هم نيست. من ميرم يه سري بهش بزنم. الناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد. و گفت نه. منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام. ورفت. حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد. گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کاناداست. سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم. وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد. تا منو ديد بد جوري هول کرد. گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا و اگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم. گفت: شهرام نيست. رفته خونه عموش و تا فردا نمياد. الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست. چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم. خواهرم اومد جواب تلفن رو بده. وقتي روي مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلومه. با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود. حالا چرا هيچ لباسي زير مانتوش نيست.؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت. من بدجوري به اون شک کردم. با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه همجنسبازي ميکنن. اما باز گفتم نه. اون اصلا اهل اين حرفا نيست. بعد از حدود 25 دقيقه يکي در آپارتمانو زد. من رفتم درو باز کردم. ديدم خواهرمه. وقتي ميخواست بياد تو بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم. يک لحظه سرم گيج رفت. بعد گفت من ميرم دوش بگيرم. بعد از حمام الناز گفت بايد برام ديکته بگي. منم از فرصت استفاده کردم و به بهانه ی دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون. و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثیفه. وقتي بو کردم ديدم بوی مني ميده و قسمت جلوي لباس خيسه. وقتي دست زدم درست معلوم بود که با آب مني خيس شده. چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده. بلافاصله بيرون اومدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام. رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم. ديدم شهرام تلفن رو برداشت. ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست. با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره.؟ از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود. از اون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم. ياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدنش خوش اندام و دست و پاش گوشتي باشه هستم. وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود. وقتي به خونه ی خواهرم برگشتم اين بار يه جور ديگه نگاش کردم. واي عجب بدني داشت. مثل هلو. هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود. وقتي نگاه به کونش کردم يک لحظه کيرم بلند شد. عجب کوني داشت. شب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم!. روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من. کسي خونمون نيست. مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد. منم سريع رفتم خونشون. بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت. من گفتم بريم تو سايت سکسي. شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ گفتم آره بد جوري. گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو. جات خيلي خالي بود. عجب حالي کردم. منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش. پولش هرچي بشه ميدم. شهرام گفت نه خره کس نيست. شوهر داره. جز منم به کسي نميده. گفتم چه جوري دوست شدي؟. گفت دوست مامانمه. گفتم مامانت خبر داره؟. گفت: به کسي چيزي نگي. مامانم برام جورش کرد. به مامانم گفتم عجب دوستي داري!. اولش دعوام کرد. گفت: اون شوهر داره. بعد از يک مدت گفت اگه دوستيتو با ساناز ( ساناز دوست دختر شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميومد) بهم بزنی منم سعي ميکنم اونو با تو دوست کنم. شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه اونو براي من جورش کنه. همين طور که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شدم. و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم. بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن. (ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه). شهرام گفت: هر کسي يه جور حال ميکنه. بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني؟. خنديد و گفت : آره حال ميکنم. ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم. من خنديدم. گفتم راست ميگي؟ گفت: آره. اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار. گفتم آره سراغ دارم. گفت جدي ميگي؟. گفتم آره. ولي خواهره خبر نداره. تو هم ميشناسي. شهرام گفت جدي؟. اون کيه؟ گفتم: من. هميجوري که نگام ميکرد گفتم : البته فقط تو. شهرام گفت: شوخي ميکني؟. با جديت گفتم: نه. گفت: يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي؟. گفتم: نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش. من خونه بودم. منم خنديدم و گفتم: پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد. منم پشت پرده ديد ميزنم. شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده. منتظرتم. چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن. اول همديگرو لخت کردن. بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد. آخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم. بعد از اون خواهرم بدون اينکه آب مني رو از رو سينه هاش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت.!

Thursday, February 03, 2005

من و مامان

موردي را كه مي خوام براتون تعريف كنم عين واقعيته. من الان 31 سالمه و ازدواج هم كردم. ولي علاقه بسياري به نزديكي كردن با مادرم دارم. اين علاقه از زماني شروع شد كه من 15 سال داشتم . خانه ما در حدود60 متره و من در اون زمان در يك اتاق با مادر وپدرم در اونجا ميخوابيديم و نصفه هاي شب بود كه ميديدم پدرم داره مامانمو ميكنه ومن يواشكي نگاهشون ميكردم. از اون موقع تا 2 سال پيش هميشه من دنبال فرصتي براي ماليدن خودم به مادرم بودم. حدود دو سال پيش بعد از ظهرمن و مادرم تنها خوابيده بوديم مادرم پائين تر از من بود. همينجوركه خوابيده بودم مادرم رو زير نظر داشتم واندامش رونگاه ميكردم. سنش در حدود 40 با اندامي گوشت آلود. يك دفعه ديدم مادرم زير چشمي منو نگاه ميكنه. ناخودآگاه حس عجيبي به من دست داد. من از فرصت استفاده كردم و دستم روگذاشتم روي كيرم وشروع كردم به ماليدنش. بعد از نيم ساعت ديدم هنوز منو نگاه ميكنه. البته وضعيت صورت من طوري نبود كه چشام رو ببينه. كم كم كيرو از شلوارم درآوردم. شروع كردم به جق زدن وآبم رودرآوردم. بعد از اينكه مادرم از خواب بيدار شد من ميترسيدم. ولي ديدم مادرم چقدر با من مهربون شد. روز بعد فاصله رو با مادرم كمتر كردم و ميديدم كه چطور مادرم نفس نفس ميزنه و آبم رو درآوردم كه كم بود بريزه رو صورتش. يه روز مادرم كه ميخواست بره حموم من رفتم يه گوشه واستادم كه لخت شدنش رو از پشت شيشه ببينم. البته رفتن من رو مادرم كاملا ديده بود. مادرم لباسشو بيرون حموم درآورد و من براي اولين بار مادرم رو لخت مادر زاد ديدم. البته اين رو بگم كه مادرم خيلي مذهبي بود و خودش رو اون زمان زياد می پوشوند. آروم رفتم نزديك حموم ديدم در رو نصفه باز گذاشته و تو حموم دراز كشيده و با خودش ور ميره. منم حسابی براش جق زدم . اين قضيه هرروز ادامه داشت تا اينكه كاملا متوجه شدم كه مادرم بدش نمياد من بدونم كه مراقب منه. منم از فرصت استفاده كردم يه روز ازپشت پنجره با موبايل بهش زنگ زدم. تا گوشي رو برداشت شروع كردم با هاش حرف زدن كه من همينجوري شماره گرفتم . البته صدامو كامل پشت تلفن ميشناخت ولي بروش نياورد. پشت تلفن بهش گفتم كه دوسش دارم. وحاضرم هرچي بخواد بهش بدم تا بذار بكنمش. وهي حرفاي سكسي زدم واز پشت پنجره مي ديدم شلوارش رو كشيده بود دپائين وبا كسش ور ميرفت. بعد بهش گفتم كه من يه بار به مادرم قرص خواب دادم وكردمش ويه جوري بهش اينو رسوندم. بعد تلفن رو قطع كردم. اومدم تو اتاق. اصلا انگار اتفاقي نيفتاده. فردا شبش قرار بود پدرم بره شهرستان ومنو مادرم شب تنها بوديم. مادرم جاها رو انداخت و چراغ رو خاموش كرد. بعد از 10 دقيقه منو صدا كرد و گفت كه ظهر خوابيده و خوابش نمياد. بهم گفت برم يه ليوان آب بيارم كه قرص خواب آور بخوره. تا اينو شنيدم بدنم به لرزه افتاد. ليوان آب رو گرفت و تو تاريكي گفت فعلا يه دونه بسه. آبوخورد. بعد از 5 دقيقه يكي دو بار صداش كردم. ديدم جواب نداد. آروم رفتم پهلوشو دستم رو گذاشتم روي كونش. چه قدر نرم وگوشت آلود. نفس نفس زدن مادرمو مي شنيدم. سريع دامن مادرم رودادم بالا. شورت نپوشیده بود. دهنم روگذاشتم لاي كونش و شروع كردم به ليسيدن. بعد خودم لخت شدم و برعكس پهلوش خوابيدم. كيرم رو گذاشتم رو صورتش و هي با كيرم مي زدم روي لپش. برگشتم و به كيرم تف زدم و آروم آروم بعد از باز كردن لاي پاش كردم توكونش. اصلا ديوانه بودم و هيچي نمي فهميدم. شروع كردم به عقب جلو كردن. بعد تا ديدم آبم داره مياد سريع كيرم رو درآوردم و آبم رو ريختم روي كونش. اون شب تا صبح با مادرم بازي ميكردم. فرا صبح ساعت ده صبح از خواب پا شدم وبي نهايت نگران بودم. كه ديدم مادرم از خواب پا شد. لبخند زنان گفت ديشب خيلي خوب خوابيده. خوشحال از اين موفقيت بيرون زدم. بيشتر ازاين خوشحال بودم كه پدرم زنگ زده بود و گفته بود كارش يك هفته طول ميكشه. اصلا نفهميدم كي شب شد. پس از خوردن شام جاها رو انداختم. مادرم گفت امشب ميخواد دوتا قرص خواب بخوره. آب رو كه آوردم ديدم دستشو الكي مشت كرده مثلا داره قرص ميخوره. تا دراز كشيد 5 دقيقه بعد چون جرات پيدا كرده بودم لخت مادرزاد شدم و مادرم روهم تمام لباسشو درآوردم. اونهم لخت مادر زاد شد. لاي پاشو وا كردم و كيرمو گذاشتم توي كسش. هي تلمبه ميزدم. بعد كيرمو درآوردم آروم مادرمو برگردوندم به پشت. و روي سوراخ كونش تف كردم و يكي از انگشتام رو آروم كردم توي كونش. اين كارو تكرار كردم. بعد از شل شدن دوتا انگشتم رو كردم. صداي آروم ناله كردنشو ميشنيدم وبروم نمياوردم. چون مثلا خواب بود كونش كه گشاد شد سريع كاهك كيرمو كردم توي كون مادرم. تند تند عقب جلو كردم وآبم رو ريختم توي كون مادرم. خلاصه تا صبح كارم اين بود. شب فرداي اونروز يه فكري به سرم زد. قبل از اينكه مادرم بگه قرص خواب ميخواد بخوره من گفتم كه ميخوام قرص خواب بخورم. بعد از خوردن قرص خوابيدم. بعد از ده دقيقه ديدم مادرم صدام كرد وچون جوابي نشنيد اومد سراغم. آروم شلوارمو از پام كشيد پائين و كيرمو گذاشت تو دهنش. هي ساك ميزد تا آبم خواست بياد چشمامو باز كردم. بلند شدم و پريدم روي مادرم وهي مي ليسيدمش. ديگه هم اون بيدار بود هم من. خلاصه تا مي تونستم مادرمو كردم. از اون زمان تا الان هرموقع فرصت بشه مادرم رو ميكنم. با اينكه من ازدواج كردم ولي لذت كردن مادرم يه چيز ديگه است.