Wednesday, May 25, 2005

من و مادرزنم

با شروع رابطه من و مادرزنم ، بين من و زنم يك حالت سكس عجيبی شروع شده كه باعث شده ما دو تا هميشه در حالت حشری باشيم. طرز نگاهها و رفتارها يك گرمی مخصوص بخود گرفته. در اولين شبی كه زنم برای زايمان در بيمارستان بستری شده بود من به همراه مادرزنم و يكی از خواهرای زنم در بيمارستان بوديم. ساعت 8 شب ديگه اجازه ندادند كه در بيمارستان بمونيم. فقط با پرداخت هزينه ، يك نفر می تونست پيش زنم بمونه. اول مادرزنم می خواست بمونه كه خواهرزنم اجازه نداد. بهش گفت تو از صبح تا حالا اينجا بودی خسته ای. با اشاره به من گفت شما دوتا برين خونه. تا فردا صبح من اینجا می مونم. برای خداحافظی رفتيم پيش زنم. داشتيم خداحافظی می كرديم. يواشكی به مادرش گفت مامان جون ، عزيز دلم رو با خودت ببر خونه. مواظبش باش تا لحافش از روش كنار نره. شلوغ هم نكنيد. من زود می فهمم ، باشه؟. مادرزنم گفت: ببينم مگه تو يك لحظه می تونی كنارش باشی و شلوغ نكنی؟ مگه ممكنه؟ هان! از من يكی توقع نداشته باش.زنم با يه حالت تحريك كننده ای گفت: باشه ولی يادتون باشه. عوضش رو در می آرم. بعد گفت: مادرجون می خوام يه لطف بكنی. عزيز دلم از وقتی كه من حامله شدم درست وحسابی سكس نداشته. ازت خواهش می كنم امشب رو باهم باشين و تا صبح از هم لذت ببرين و منو در كنارتون حاضر بدونيد. باشه؟ مادرزنم خم شد و از صورتش بوسيد. منهم يه دو دقيقه جلو مادرش ازش لب گرفتم. تا سرمو بلند كردم ديدم خواهرزنم اومده تو و داره ما رو تماشا می كنه. لبخند معنی داری كرد گفت: بابا همش يه شبه. نمی تونيد تحمل بكنيد؟ خلاصه خداحافظی كرديم اومديم. من و مادرزنم دوتايی سوار ماشين شديم و رفتيم به طرف خونه. تو راه تصميم گرفتيم بريم بيرون غذا بخوريم. نمی دونيد شام چقدر لذت بخش بود. خلاصه رسيديم به خونه. من تا لباس هامو در بياورم مادرزنم گفت من میرم حموم. از صبح تا حالا بدنم داغ شده. خنديدم و گفتم داغ شهوت يا... با ناز گفت: هردوتاش. نمی دونی از موقعی كه قرار شد امشب با هم باشيم چه كشيدم! رفت حموم و من هم كتری آب رو گذاشتم روی اجاق تا يه نسكافه داغ با هم بخوريم. بعد از ده دقيقه مادرزنم اومد بيرون. حوله زنم رو پيچيده بود به خودش. با يه نازی اومد و روی مبل نشست و گفت عجب حالی داد حموم. تو نمیری. گفتم من عصری كه بيام بيمارستان دوش گرفتم. نشستم بغلش. آروم دستم رو بردم با گوشه حوله شروع كردم موهای خيسشو خشك كردن. آروم گردنشو ماليدم اومدم روی شونه هاش. سرم رو بردم جلو و با لبام شروع كردن قطره های آب روی گردنش رو ليسيدن. كم كم ليسيدنم تبديل شد به بوسيدن. گردن و روی شونه هاش رو بوسيدم. آروم لباشو گرفتم و اونم با ولع زيادی شروع كرد به لبهامو خوردن. آروم بغلش كردم. كشيدم به طرف خودم. اونم خودشو ول كرد تو بغلم. كم كم حوله داشت ازش باز می شد. اول وسط سينه ش اومد بيرون. داشتم به وسط سينه اش نگاه می كردم كه خودش هم متوجه اون شد. آروم حوله رو با دستش كشيد پايين. گفتم من می خوام آروم لختت كنم. اجازه هست؟ فقط تونست با تكون دادن سرش موافقت کنه. چون سريع لباشو گرفته بودم. دستامو آروم بردم و پستون سمت چپشو گرفتم. يك آهی كشيد كه فكركردم چی شده! بهم گفت: هوس كردم تو رو لخت كنم. دکمه های پيراهنمو باز كرد. كمربند و زيپ شلوارم رو باز كرد. شلوارم رو درآورد. من بودم با يه شورت. كيرم توی شورتم خيمه زده بود. تا شورتم رو درآورد چنان سيخ وايستاده بود كه من هم تعجب كردم. منو كشيد بطرف خودش و كيرمو گرفت و شروع كرد به مالش دادن. براثر تكونهايی كه خورده بود حوله كاملاُ از روش كنار رفته بود. نگاهی به خودمون كرديم. همديگر رو بغل كرديم و لب تولب هم نشستيم. بهش گفتم بيا بريم رو تخت راحت باشيم. قبول كرد. بلندش كردم. حوله افتاد زمين. تا بلند شد ديدم از كسش يه قطره آب آويزون شد. بهم گفت می دونی از موقعی كه باهم شام خورديم تا الان دو بار ارضا شده ام. و اين آب اوناس كه ازمن راه افتاده. دستشو گرفتم. رفتيم تو اتاق خواب. هردوتامون افتاديم رو تخت. همديگر رو چنان بغل كرديم و فشار داديم كه انگار تا حالا سكس نداشتيم. من كيرم رو روناش و كسش فشار می دادم. چون چهار ماه بود اينكار رو نكرده بودم آبم سريع اومد. نگاهی به مادرزنم كردم و گفتم اجازه می دی آبم بياد؟ تا صبح بهت قول می دم نذارم بخوابی!. يواش و با حالت شهوتناكی گفت هرجور راحتی. دخترم بهم گفته بود كه خيلی وقته كه نتونستی روش دراز بكشی و هميشه اون با دستاش برات جلق می زده و آبتو مي‌اورده. حالا راحت باش و هرجوری كه دلت می خوات بذار آبت بياد. ولی قول بده كه تا صبح بايد منو بكنی. اون كه داشت اين حرفها رو می زد منهم با شدت خودم روش تكون می دادم. كيرم خود به خود داخل كسش شده بود. بهش گفتم اجازه می دی توش خالی كنم؟ با آه و اوخ بلندی گفت: آره. راحت باش عزيزم. خودت رو خالی كن. بذار تمام اين مدت كه از كس محروم بودی عوضش دربياد. اون اين حرفهای تحريك كننده رو می زد و من با تمام قوا داشتم خودم رو توی كسش خالی می كردم. فكر ميكنم كه اون لحظه تمام آب منی دنيا رو در من جمع كرده بودن. هر چی داشتم توش خالی كردم. محكم گرفته بودمش. نمی ذاشتم تكون بخوره. پاهاشو بالا گرفت و از پشت قفل كرد و منو محكم به خودش فشار داد. باحالت حشريش بهم می گفت: می دونی خترم بهم چی گفت. گفته كه خوب بهش برس. نذار امشب احساس تنهايی بكنه. بذار حسرت چهار ماه رو از دلش بيرون كنه. اون اين حرفهارو می زد و من هم بهش فشار می دادم. كم كم داشتم از پا می افتادم. در حاليكه كيرم توی كس مادرزنم بود آروم چرخيدم و به پهلو خوابيدم. تازه به فكر پستونهای بزرگ و نرمش افتاده بودم. با ولع بسيار داشتم پستوناش رو می خوردم. ( زنم بعد از دو روز كه از بيمارستان اومده بود بهم گفت كه اين چه بلايی بود كه به سر پستونهای مادرم آوردی؟ بيچاره مادرم تا يك هفته نمی تونست جلوی من و خواهرم سينه هاش رو بذاره بيرون و از دست من نارحت بود. بهم گفت: حالا كه نمی تونستی با شوهرت سكس داشته باشی وكيرش كستو نمی ديد!لااقل پستوناتو كه می تونستی بهش بدی بخوره. نمی دونی چه كار كرده با پستونام. بعد بهش نشون داده بود و زنم بهش گفته بود كه اين كار رو تا حالا از من نديده بود. دلش به حال من سوخته بود.) ( می دونيد مادرزنم و دختراش با همديگر رودر واسی ندارن و جلوی همديگه به راحتی لخت می شن. حتی با هم شلوغ كاری هم می كنن.) خلاصه چنان بلايی سر پستونهای مادرزنم آوردم كه تا يك هفته كبود كبود بودند. تازه بعداز خوردن پستوناش كيرم تازه داشت بلند می شد. مادر زنم خوشحال شد و كيرم رو به دهنش گرفت شروع كرد به خوردن. همين كه بلند شد تا كيرم رو بخوره ديدم كه تمام قسمتی زير كسش بوده خيس آبی بوده كه من توی كسش خالی كرده بودم. دستمو روی كسش كشيدم گرم گرم و نمناك بود. كيرم رو گرفت و خورد و خورد. بعد بهم گفت: می خوام طوری منو بكنی كه تا چند روز هوس كير نكنم. منهم نامردی نكردم و چنان روش پريدم و كيرم را تا ته بهش فرو كردم. دوساعت تمام داماد و مادرزن بهم ديگه لذت فراوان دادند. بعد با هم رفتيم حموم و تا صبح تو آغوش هم خوابيديم. فردا صبح توی بيمارستان همه از بدنيا اومدن فرزندم خوشحال بودن. ولی تو اين وسط سه نفرفقط ته دلشون بيشتر از همه خوشحال بودن. من و زنم و مادرزنم.

Thursday, May 19, 2005

لیوان شیر

عادتم این بود که هر شب قبل از خواب یه لیوان شیر سرد بخورم. بهم آرامش میداد. بعد از اینکه نامزدیم با کامران بهم خورد خیلی از نظر روحی داغون شدم. به خصوص که کامران بی شرف تو همون دوران حسابی از من سو استفاده کرد و با وعده و وعید هاش تونست منو راضی کنه که باهاش بخوابم. در نتیجه بکارتمو ازم گرفت. حالا من یه دختر بیست و سه ساله ام که یه نامزدی ناموفق رو پشت سر گذاشتم و پرده بکارتم رو از دست دادم و نمیدونم چیکار کنم. تنها چیزی که میتونست منو یه کم آروم کنه کارم بود. که به خاطر زیاد بودنش بخش زیادیش رو میاوردم خونه. و اونجا به خیلی از پرونده ها رسیدگی میکردم. اون شب هم مثل همیشه پدرم لیوان شیر رو برام آورد و گفت "بخور دخترم. خوب بخوابی. منم دارم میرم بخوابم. زیاد خودتو خسته نکن و انقدر پشت میز چشاتو درنیار!." منم یه سری تکون دادم و تشکر کردم. لیوان شیر رو گذاشتم کنار یکی از پرونده ها و به کارهام ادامه دادم. بعد از نزدیک به نیم ساعت حس کردم سرم یه کمی درد میکنه و خیلی خوابم گرفته. این بود که دیگه بی خیال شیر شدم و لیوان رو بردم گذاشتم تو یخچال و برگشتم تو اطاقم که بخوابم. چراغو خاموش کردم و رفتم زیر لحاف. بعد از چند دقیقه اینور و اونور شدن دیدم هیچ جوری خوابم نمیبره. ولی چشامو بسته نگه داشتم تا بتونم یه کمی استراحت کنم. تو همین حالت بودم که صدای در شنیدم. ترس برم داشته بود. یه کمی گوش تیز کردم و دیدم صدای پا هم میاد. بعد از چند ثانیه در اطاقم باز شد. داشتم سکته میکردم ولی صدام درنمیومد. فکرکردم دزده یا... چه میدونم؟. در بسته شد و یه کسی اومد نزدیک تخت من. از ترس مونده بودم چیکار کنم. بعد از چند لحظه حس کردم این طرف کسی نیست جز بابام. چون بوی ادوکلنش رو از ده فرسخی میتونستم تشخیص بدم. کنجکاو بودم بدونم بابام تو اطاق من چه کاری داره. که حس کردم لحافم داره میره کنار و بعد از چند لحظه تن بابام رو پشت تن خودم حس کردم. باورم نمیشد که بابا اومده باشه رو تخت من و کنار من و دراز کشیده باشه. مونده بودم عکس العملی از خودم نشون بدم یا نه که حس کردم دست بابام رفت سمت شلوارم. شلوارم رو کشید پایین. جوری که کونم لخت شده بود. یه لحظه سردم شد. ولی باز هم چیزی نگفتم و خودمو خواب نشون دادم و وانمود کردم که چیزی نفهمیدم. ولی اون موقع بود که متوجه شدم که بابام میخواد تو خواب ترتیب منو بده. یهو یاد اون شبایی افتادم که بیش از حد خوابم میگرفت و عین جنازه میفتادم رو تخت و صبح با سردرد از خواب بیدار می شدم و تا آخر روز حسابی کسل بودم. حالا میفهمم چرا. اون شبا بابام تو اون لیوان شیر دارویی میریخت که من تو خواب سنگینی باشم و اون بتونه حسابی با من حال کنه. اینو که فهمیدم میخواستم برگردم و بزنم تو صورتش که حس کردم یه چیز داغ لای پامه. انقدر لذت بخش بود که بی خیال برگشتن شدم و ترجیح دادم همچنان خودمو به خواب بزنم ببینم چی میشه. عجب کیری داره بابام. فکرشو نمیکردم مامانم انقدر خوش به حالش بشه. یه کیر کلفت و دراز که لای پای منو حسابی داغ کرده بود و آب به کسم آورده بود. بابام یه کم با لای پام حال کرد و بعدش همون حالت شورتمو از پام درآورد. بعدش هم آروم آروم کیرش رو گذاشت دم کسم و یواش فشار داد تو. اینجا بود که فهمیدم که بابام از جریان سکس منو کامران با خبر بوده وگرنه دختر باکره ش رو نمیکرد.! وقتی کیر بابام رو تو کسم حس کردم میخواستم از اوج لذت جیغ بزنم. ولی خودمو کنترل کردم تا بابام نفهمه. اونم شروع کرد به عقب جلو کردن و بعد از یه مدت کوتاهی کیرشو درآورد. فکر کردم آبش اومده. ولی بعد از چند ثانیه دوباره گذاشتش لای پام. این بار حس کردم که روش کاندومه و با این حساب مطمئن بودم که حامله نمیشم. وقتی دوباره بابام کیرشو گذاشت دم کسم داشتم دیوونه میشدم. مدتها بود که سکس نداشتم و خیلی دلم میخواست یه کیر کلفت درست و حسابی بره تو کسم. که بابام حسابی این خلا رو برام پر کرد و کیر کلفت و درازش رو به من داد. کیر بابام همینطور میرفت تو و میومد بیرون و با هر فشارش من تا آسمون میرفتم و برمیگشتم و لذت میبردم. تو همین کیف و حال بودم که دیدم انگار کیرش داره بزرگتر میشه!!!!. و سرعت کارش هم بیشتر شد و فهمیدم که داره میاد. انقدر محکم به کسم میزد که به زور خودمو کنترل کردم تا صدام در نیاد. بابام بعد از اینکه ارضا شد یه کمی کیرشو تو کسم نگه داشت و بعد از چند لحظه آروم کشیدش بیرون. و خودش هم از رو تخت رفت پایین و شروع کرد به درآوردن کاندوم. من تو همون حال آروم برگشتم تا برای یه بار هم که شده این کیر خوشگل رو ببینم. و بدونم کیری که انقدر اون شب بهم حال داد چه شکلی بود.! اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود. فکر نمیکردم سکس باپدرم میتونه انقدر لذت بخش باشه. ولی بود وهست! هنوز هم گاه گداری بابام شبا میاد و ترتیب منو میده. منم نیازی به خوردن شیر برای آرامش اعصابم ندارم. چون میترسم که اگر شیر بخورم از کیر چیزی نفهمم

Wednesday, May 11, 2005

مامان و پسرعمه


زنگ آخر معلم نداشتیم و زود تر تعطیلمون کردن. یکی دو تا از دوستام گفتن بیا بریم فوتبال ولی من چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و خیلی خوابم میومد نرفتم. رفتم خونه که تا مدرسه پنج دقیقه بیشتر راه نبود. رسیدم خونه و در رو باز کردم و از پله ها رفتم بالا. رسیدم دم در خونه. یه جفت کفش مردونه دم در توجهمو جلب کرد. به خصوص که مال بابام نبود. آروم کلید انداختم و رفتم تو. اومدم مامانمو صدا کنم که دیدم یه صداهایی از تو اتاق خواب میاد. صدایی مثل آه و اوه. کیفمو گذاشتم رو زمین و آروم رفتم سمت اتاق خواب. در اتاق باز بود و من پشت دیوار خودمو مخفی کردم تا بتونم ببینم چه خبره. وای خدای من. چی میدیدم؟. مامانم لخت رو تخت دراز کشیده بود و فرشاد پسر عمه ام سرش لای پاهای مامانم بود و داشت کسشو میخورد. خیلی حشری شده بودم. مامانمم که همینطور داشت آه و اووه میکرد. پسرعمه ام که ده - دوازده سالی از من بزرگتر بود خیلی خونه ی ما رفت و آمد داشت. اما نمیدونستم که با مادرم رابطه داره. حالا داشتم میدیدم که از جاش بلند شد و پیرهن و شلوارشو درآورد و با شورت ایستاد جلو مامانم. مامانم گفت چرا اینو در نمیاری؟. چرا اصل کاری رو در نمیاری؟. اونم جواب داد: اصل کاری رو خودت باید در بیاری زن دایی جونم!. مامانم بلند شد و رو تخت نشست و دستشو برد سمت شورت پسر عمه م. باورم نمیشد که مامانم دست به کیر فرشاد بزنه. ولی داشتم می دیدم که کیر شل و آویزون فرشاد رو از لای شورتش درآورد و شروع کرد باهاش ور رفتن. گاهی هم دستشو خیس میکرد و دوباره با کیرش ور میرفت. بعد یهو کیر فرشاد رو دیدم که داره بزرگ و بزرگ تر میشه. مامانم گفت: آها. اینجوری خوبه!. و کیر فرشاد رو کرد تو دهنش و شروع کرد سرشو عقب جلو کردن و ساک زدن. فرشاد هم سرشو می برد عقب و هر چند ثانیه یه بار یه آهی از روی لذت میکشید. مامان من داشت کیر پسر عمه م رو میخورد؟. باور کردنی نبود. خلاصه بعد از یه مقدار ساک زدن فرشاد شورتشو درآورد. کیرشو گرفت تو دستش و رفت رو تخت و پاهای مامانمو داد بالا. وااای. حالا میتونستم کس مامانمو خوب خوب ببینم. همیشه آرزو داشتم یه بار از نزدیک بتونم کس مامانمو ببینم. چند بار هم از لای در حموم سعی کردم دید بزنم ولی نشده بود. اما حالا میتونستم ببینم. حتی ببینم که فرشاد چطوری داره کیرشو رو کس مامانم بازی میده. فرشاد خیلی جدی کیرشو گرفته بود و دم سوراخ مامانم گذاشته بود و داشت بازی میکرد. کیرشو نمیکرد تو ولی روی کس مامانم میمالوند و مامانم رو حسابی حشری میکرد. منم خیلی حشری شده بودم و کیرم راست راست شده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم. فرشاد کیرشو یهو کرد تو کس مامانمو صدای جیغ کوچیک مامانم منو به خودم آورد. میدیدم که کیر فرشاد همینطور داره میره تو کس مامانمو میاد بیرون. و هر دوشون دارن آه و اووه میکنن و حال میکنن. یه مدت که گذشت فرشاد کیرشو از تو کس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند. از پشت کیرشو گذاشت دم کون مامانم و گفت: الان دیگه میخوام پارت کنم!. من ترس برم داشته بود که نکنه واقعاً بخواد مامانمو اذیت کنه. ولی شنیدم که مامانم میگه: آره.. تا ته بکن تو کونم.. جرم بده.. با اون کیر کلفتت جرم بده.این بود که خیالم راحت شد. فرشاد هم آروم آروم کیرشو میکرد تو کون مامانم. مامانم هم یه آه میگفت و ساکت میشد. بعد دوباره با یه ذره فشار کیر فرشاد دوباره احساس درد میکرد و باز ساکت میشد. چند دقیقه طول کشید تا کون تنگ مامانم کیر گنده ی فرشاد رو تو خودش جا بده. وقتی که کیر فرشاد تا دسته رفت تو حرکت عقب جلوی کون فرشاد بهم فهموند که تلمبه زدن شروع شده. مامانم خیلی آروم ناله میکرد و معلوم بود که داره کیف میکنه. میگفت: آها.. بکن.. تو بلدی بکنی.. مردم کیر داییتو بکنم تو کونم نرفت.. کونمو نمیخواد. فرشاد هم با یه صدای سکسی گفت: قربون این کون تنگت برم زن دایی خوشگلم.. جوووووووون . من دستم رو کیرم بود و داشتم باهاش ور میرفتم.. اونا هم سرعت کارشون بیشتر شده بود و داشتن داد و هوار میکردن.. فهمیدم که آب فرشاد داره میاد.. مامانم داد میزد: آبتو بریز تو کونم.. میخوام تا خود روده هام حسش کنم.. آب داغتو میخوام تو کونم بریزی. فرشاد هم محکم و محکم تر کیرشو فشار میداد و مامانمو میکرد و میکرد. تا اینکه یهو صدای اونم بلند شد و فهمیدم که آبش داره میاد.. هر بار که فشار میداد و معلوم بود داره آبشو میریزه تو کون مامان. مامانم هم یه جیغ بلند میزد.. معلوم بود که حسابی داره حال میکنه.. منم فهمیدم که الانه که کارشون تموم بشه و بیان بیرون و منو ببینن. این بود که آروم از اونجا اومدم تو هال. کیفمو برداشتمو و از خونه زدم بیرون. بعد از یکی دو ساعت که تو خیابونا خودم رو الاف کرده بودم اومدم خونه. فرشاد رفته بود. مامانم هم معلوم بود تازه از حموم اومده. تا منو دید اومد و گفت: ناهار برات بکشم؟. مونده بودم چی بگم. قیافه ش رو داشتم می دیدم. و با خودم میگفتم یعنی این همونیه که الان داشت به پسر عمه ام کس میداد؟

Friday, May 06, 2005

یه گله ی کوچیک

سلام
وقتی نمی نویسی میگین چرا نمی نویسی
وقتی می نویسی میگین ضعیف بود
هر کی بهتر می نویسه یا به قول معروف مرد عمله بیاد جلو
شما بنویسید ، ضعیف بنویسید
به قول قدیمیا گر تو بهتر می زنی بستان بزن

Thursday, May 05, 2005

خاله و دخترخاله

دستمو گرفت کشید. وای..... چه دست نرم و لطیفی داشت. اگه هر کسی به جام بود درجا از خواب می پرید. صبحونه رو ردیف کرد و به من گفت میرم خونه. اگه خواستی بیا اونجا. بعد از 1 ساعت من رفتم. دیدم با خاله صحبت میکنن. تا منو دید گفت میخواهی فالت رو بگیرم؟. من هم گفتم باشه. گفت اسم کسی رو که دوست داری بگو. گفتم نمی خوام. بعد از کلی مخ تیلیت کردن راضی شدم بگم. آخه من هم دوستش داشتم. نمیتونستم اسم کسی دیگه رو الکی بگم. به خودم گفتم الان موقعیت خوبیه. گفتم خودت. نمیدونی چقدر خوشحال شد. خلاصه جواب فال رو خوب داد و گفت همدیگه رو خیلی دوست دارید. من هم که اینو شنیدم حسابی خوشحال شدم. دیگه داشتم میمردم. بعد از نیم ساعت خاله واسه خرید عید رفت بیرون. دیگه من و الناز تنها بودیم. الناز گفت من میرم حموم. 10 دقیقه ای تنها تو اتاق تنها بودم که صدای جیغ الناز در اومد. بدو رفتم دم در. الناز می گفت سیامک کمکم کن. یه سوسک تو حموم هست. یهو درو باز کرد. دستمو کشید آورد تو حموم. وای چشمم داشت سیاهی میرفت. چه هیکل توپی داشت!. چه سینه هایی اناری!. چه کس پف کرده ای!. کیرم راست کرد. بد جوری هم راست کرد. داشتم دیگه غش میرفتم. سرمو گرفتم پایین. گفتم سوسکه کو؟ گفت همینجا بود. نمیدونم کجا رفت. خواستم برم بیرون. یهو درو بست نذاشت برم. یه بهونه آورد. خواست کمرشو کیسه بکشم. من هم قبول کردم. از خدام بود. کمرشو کیسه کشیدم. یه کمی آخ اوخ کرد. گفت یه کمی بالاتر کیسه بکش. دیگه به گردنش رسیدم. بعد دستمو گرفت کیسه رو در آورد. گفت یه کمی گردنمو ماساژ میدی؟. گفتم باشه. در حال ماساژ دادن بودم که روشو طرفم کرد. چشاش خمار خمار بود. قرمز مثل خون شده بود. گفت تو نمی خوای ماساژت بدم؟. هنوز جواب نداده بودم که رفت رو گردنم. اولش با دست بود. ولی بعد کم کم صورتشو نزدیکم کرد. گفت سیامک دوستت دارم. من هم گفتم دل به دل راه داره. از لبم بوسه گرفت. من هم دیگه حشری خراب شده بودم. نفهمیدم چطوری لخت شدم. دیگه داشت لبمو میکند. یه دستشو سمت کیرم برد. چه دست سردی داشت. چه حالی میداد. من هم چشممو بستم و آه اوه میکردم. یهو حس کردم کیرم داغ شده. چشمامو که باز کردم دیدم داره ساک میزنه. تمام بدنم داشت میلرزید. بعد از 15 دقیقه گفت حالا نوبت توئه. منم از خدا خواسته اول سراغ سینه هاش رفتم. انگاری داشتم انار میخوردم. خواستم تلافی ساک زدنشو با کس لیسی بدم. شورتشو در آوردم. اووف جاتون خالی بود. چه کس مشتی داشت. پف پف بود. تا حد مرگ خوردمش. دیگه نفسم بند اومد. کشیدم کنار. اومد خوابید روم. سینه هاشو مالوند به کیرم. با کوسش مالوند. من هم گرفتمش. روی سکوی حموم خوابوندمش و خوابیدم روش. پاهاشو محکم قلاب کرد. از اون طرف هم دستشو دور کمرم قولاب کرده بود. دیگه بجای آه آه جیغ میزد. کسش چقدر لیز شده بود. کیرمو با دستش گرفت. یه کمی کرد داخل کسش. رفتیم توی اتاق. روی تخت دراز کشیدیم. از بس خسته بودیم رو تخت لخت خوابمون برده بود. من که گیج خواب بودم. یهو حس کردم که یکی داره با لبم و کیرم ور میره. لبمو می بوسید و کیرمو میمالوند. من هم اونقدر خسته بودم که اصلاً نمیتونستم چشممو باز کنم. اخ وقتی میخوابم اگه دنیا رو آب ببره من رو خواب میبره. خلاصه به خودم گفتم بزار حال کنه. حتماً النازه. یه 10 دقیقه داشت باهام حال میکرد. دیگه خواب از سرم پرید. کیرم بد جوری راست کرده بود. چشمو باز کردم دیدم خالمه. میخواستم درجا سنگ کوب کنم. کفم بریده بود. وای لخت لخت بود. چه سینه های بزرگ آبداری. 1000تا بچه رو میتونست شیر بده. از کسش دیگه نگو. تپل تپل بود. یعنی اگر کیرم بش میخورد درجا آبم میومد. تو همین فکرا بودم که یهو صدام کرد. سیامک کیرتو بخورم. من هم که جا خورده بودم هیچی نتونستم بگم. اونقدر رو داشت که خودش کیرمو تو دست گرفت و با دهنش واسم ساک زد. اوف چه حالی میداد. واقعاً تجربه داشت. من هم دیگه خجالت رو گذاشتم کنار. رفتم تو کارش. دیگه سراغ لبو سینه نرفتم. درجا رفتم سراغ کسش. چون کفمو بریده بود. وقتی کردم تو کسش دنیا دور سرم چرخید. کمرم اونقدر خشک شده بود که نمیتونستم عقب جلو بکنم. ولی با اون کس توپ کمر فلج هم نرم و توپ میشد. اونقدر عقب جلو کردم که دیگه داشتم بجای آب کمر خون می آوردم بیرون. اصلاً کمر دیگه واسم نمونده بود. در همین حال بودم که منو محکم فشار داد. کسش چقد لیز بود. مثل پوست موز. از اون هم لیز تر. یه جیغ بلند کشید. من هم بیشتر حشری شدم و زود آبم اومد. ولی نذاشتم داخل بریزه. زود درش آوردم. خالم که داشت از حال میرفت. رو تخت مثل مرده ها افتاده بود. تازه فهمیدم که الناز داره میاد. یه نگاهی بهم کرد و گفت عزیزم مامان رو هم دیگه با خودمون شریک میکنیم. تو هر فرصت مناسب میاریمش با خودمون تو سکس. من هم از خدا خواسته گفتم باشه. بعد دستمال رو بهم داد. گفت بفرما خودتو پاک کن. به الناز گفتم چطور فهمیدین من اهل سکس هستم؟. گفت من یه روز که اومدم خونتون 4 تا cd سکس تو کمدت دیدم. یه روز هم دیدمت تو اطاقت داشتی فیلم سکس میدیدی. چون رو صندلی بودی. کیرتم بد جوری راست کرده بود. قشنگ معلوم بود. بهش گفتم چطور من ندیدمت؟. گفت آخه من از لای در دیدمت. رفتم تو بغلش. یه لب توپ ازش گرفتم و زود بلند شدم. گفتم من باید برم خونه. دیر شده. خالم گفت برو ولی به ما هم یه لب بده. آخه نامردیه. من هم بجای یه لب دو لب ازش گرفتم. بعدشم رفتم. ولی اصلاً دلم نمی خواست برم. تو راه همش تو فکر بودم که چه کس توپی کرده بودم. چقدر شارژ شده بودم. تا رسیدم به خونه یه غذای توپ خوردم و یه خواب توپ کردم. حالا هر موقع که خونه ی خالم خالی میشه ما 3 نفر با هم سکس داریم.