<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845</id><updated>2012-02-10T01:35:30.470-08:00</updated><title type='text'>داستانهای مامانی</title><subtitle type='html'>هر پنج شنبه با شما
EVERY THURSDAY WITH YOU</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>53</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-112380565135659821</id><published>2005-08-11T17:10:00.001-07:00</published><updated>2005-08-11T17:14:11.360-07:00</updated><title type='text'>من ومامانم وخاله میترا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام من آریا هستم و 20 سالمه. تنها بچه خانواده هستم. یه مامان خوشگلم دارم که 41 سالشه و یه خاله که3 سال از مامانم کوچیکتره. اسمش میتراس وبچه دارهم نمی شه. خاله میترا همه کاراشو با مامانم انجام میداد از خرید گرفته تا .... خاله میترا و مامانم خیلی با هم راحتن. مثلا بعضی وقتا می شنیدم که از سکس به هم صحبت میکنن که دیشب چه جوری سکس کردن یا دوست دارن چه جوری سکس کنن وازاین حرفا...... اینم بگم که خاله میترا هیکل سکسی داره بدن جا افتاده سینه های گوشتی (سایز85) کون قلمبه و پاهای تپل. خلاصه هر چیزی که برای حشری کردن یه مرد لازمه. ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2 سال پیش وهمش ازاونجایی شروع شد که من بعضی وقتا با مامانم میرفتم حموم. یعنی ازبچگی این جوری بوده و برام عادی بود. ولی مامان هنوزم فکر میکرد من همون آریا کوچولوم و جلوم لخت لخت میشد. راستش تو بچگی اصلا از این کار خوشم نمیومد ولی بزرگتر که شده بودم خوشمم اومده بود. من با مامان خیلی راحت شده بودم. هرسوالی که برام پیش میومد می پرسیدم. اونم جواب می داد. مثلا برام گفته بود که چه جوری به دنیا اومده بودم. یه بار بهش گفتم مامان چرا اینقدر سینه هات بزرگه؟ آخه واقعا بزرگ بود. تو فامیل تک بود، تو بزرگی وسکسی بودن. اینو از نگاه های بچه های فامیل تا مردای فامیل میشد فهمید.{سایز 95} خندید وگفت بزرگتر که شدی می فهمی. وقتی زیاد گیر دادم گفت: اینا دلخوشی باباته. فهمیدم که بابامم عاشقه سینه های مامانمه و فهمیدم چرا بعضی وقتا موقع خواب مامان به بابا می گفت شیر نمی خوای؟ همیشه به بهونه ی شستن تن و بدن مامان میتونستم به سینه هاش وکل بدنش دست بزنم وهمیشه وقتی دست به کونش میزدم خودشو می داد عقب. فکرکنم از کون خیلی تحریک میشد. مامانم هیچی نمی گفت ولی وقتی زیاده روی می کردم میگفت دیگه داری شیطونی می کنیا! چون دودولم گنده میشد واونم می فهمید ولی اینا باعث نمی شد که دیگه با مامان نیام حموم. می گفت: عیبی نداره عادی میشه. تو این سن همه همین جورین (ندید بدید) بهم چیزی نمی گفت فقط می خندید. یه باربهش گفتم چرا میخندی؟ گفت آخه با این سنت چیزی از بابات کم نداری. نمی دونم همسن بابات بشی چی ازآب در می یای. خدا به داد زنت برسه. بعد منو محکم تو بغلش گرفت. طوری که کیرم رفت لای پاش وسینه هاشو فشار میداد تو صورتم وهمش قربون صدقم میرفت. اولین باری هم که آبم اومد جلوی مامانم بود. آخه همیشه مامانم موهای کیرمو برام میزد و منم برای مامانم این کارو میکردم. یعنی موهای کسشو براش میزدم مامانم خودش این جوری می خواست. از این کار لذت می برد. پاهاشو باز می کرد منم با یه دست کسشو صابونی می کردم و با اون دستم براش می زدم. می فهمیدم که از این کار من لذت می بره ولی به روش نمیاورد که من پر رو نشم. منم از قصدهمش دست چپمو می مالیدم رو کسش اونم چشماشو می بست و حال می کرد. یه بارکه داشت موهای کیرمو میزد دستش رو حسابی صابونی کرد. کیرمو گرفت وشروع کرد به زدن. ولی اینقدر کیرمو اینور اونور کرد تا آبم ریخت تو دستش. من نمی دونستم چی شده. از مامان پرسیدم. اونم گفت هیچی عزیزم دیگه مرد شدی. بعد کیرمو(آخه دیگه مرد شده بودم) گرفت و بوسید. بعد از اون روز رومون بیشتر به هم باز شد چون دیگه همش باهام شوخی می کرد و با کیرم ور میرفت یا کونشو میمالید به کیرم. جوری که مثلا اتفاقی بوده. وقتیم که خیلی حشری می شدم میگفت راحت باش. اگه می خوای جق بزن. می گفت کسمو نگاه کن جق بزن. خودتو خالی کن. ولی من چون عاشق سینه هاش بودم همیشه یه دستم روی سینه هاش بود و جق می زدم. یه دفه ازش خاستم که اون برام جق بزنه. با التماس قبول کرد. کنارم رو زانو نشست طوری که سرش سمت کیرم بود وکونش طرف من. شروع کرد برام جق زدن. خیلی آروم و حرفه ای این کارو میکرد. منم با کونش بازی میکردم تا آبم اومد. بهترین جق عمرم بود. ولی نمی دونم چرا ازم نمی خواست که باهاش سکس کنم. منم که روم نمی شد. فکر کنم همه این چیزا رو برای خاله میترا هم تعریف کرده بود و گفته بود که چه کیر مردونه دارم. چون متوجه شده بودم که خالم یه جور دیگه نگاهم می کنه و حتی رفتارشم با من عوض شده بود. دیگه خودشو انقد جلوی من جمع وجور نمی کرد. برعکس راحت ترم شده بود. مثلا باهم شوخی میکردیم جلوم خم میشد تا سینه هاش معلوم بشه یا می نشست روی پام و... یه روز خاله میترا و مامان رفته بودن خرید. منم تازه از فوتبال اومده بودم و ولو شده بودم رو کاناپه. حولمو برداشتم برم حموم که مامان وخاله اومدن. من گفتم: میرم یه دوش بگیرم. مامانمم گفت: منم خیلی عرق کردم باید یه دوش بگیرم. برو منم میام. گفتم: باشه. خواستم برم که خاله میترا گفت: منم میام! من خیلی جا خوردم. مامانمم گفت لازم نکرده. تو صبر می کنی بعد از ما میری. خاله هم راضی شد. منم رفتم ولی تو دلم همش به مامان بد و بیراه می گفتم که جلوی خاله میترا رو گرفت. رفتم تو حموم. زیر دوش بودم که یه دفعه مامان اومد تو. مثل همیشه لخت لخت. همین جوری که داشت میومد جلو سینه هاش تکون می خورد. منم که مثل همیشه فوری شق کردم. مامان خندش گرفت. گفت: حالا صبر کن برسم بعد. اومد زیر دوش کنار من. منم بغلش کردم وبوسیدمش. با لحنی بیحال گفت: برو اونور توام. دارم از گرما می میرم. نچسب به من. منو میگی! کلی ضدحال خورده بودم. کیرم داشت دیگه می خوابید که یه دفعه دیدم خاله میترا با شورت و کرست مشکی که سفیدی بدنشو جذابتر می کرد اومد تو. فکر کنم مامان از بس هول بود در رو کامل نبسته بود. من که تا حالا خالمو اونجوری ندیده بودم کلی کف کردم و دوباره کیرم مثل سنگ شد. مامانم دیگه صداش دراومد: مگه نگفتم صبر کن بعد ما؟ چرا اومدی؟ خاله میترا گفت: آخه منم گرمم بود. داشتم می مردم. ولی معلوم بود که داره دروغ میگه چون همش نگاهش به کیر من بود. منم که یادم رفته بود لخت لخت با کیر شق شده جلو خالم وایسادم. فقط داشتم خالمو با شورت و کرست دید میزدم. خلاصه خاله میتراهم خودشو جا کرد. مامانم دیگه چیزی نگفت. خاله میترا تا اومد کنار من بهم گفت: این چیه دیگه شیطون؟ داشتین چی کار می کردین؟ مامان گفت: خفه شو میترا! این عادتشه. همیشه همین جوریه تو حموم. خاله میتراهم خندید و گفت: چه عادت خوبی. خوش به حالت. مامانمم خندش گرفت ولی من ققط تو نخ سینه ها و خط کس خاله بودم. خاله همش به بهونه های الکی خودشو می مالید به من و به کیرم دست میزد. منم اولش خجالت می کشیدم ولی خوشم میومد. مامان گفت: میترا بچه ی منو اذیت نکن. خاله هم گفت: کاریش ندارم که توام. من که دیگه داشتم میمردم از شق درد. وقتی خالم دید دارم بد جوری نگاش میکنم به شوخی گفت: می خوای اینارم در بیارم راحت باشی؟ منم با پررویی گفتم: اگه این کارو بکنی که خیلی خوب میشه. اونم ازخدا خواسته پشتشو کرد به من گفت: بازش کن. گفتم: چیو؟ خالم گفت بند کرستو دیگه. مگه نمی خوای ببینی؟ وای من عاشق این کار بودم. هر وقت تو فیلم سوپر این صحنه رو میدیدم 100 میزدم عقب و دوباره می دیدم. بعد خالم برگشت و گفت: بیا ببین چطوره. منم گفتم: عالی. ولی چون می خواستم نشون بدم که چقد مامانمو دوست دارم گفتم: هرچی که باشه به مامانم که نمی رسه. با این حرفم خالم شاکی شد ولی مامانم کلی حال کرد. منو بغل کرد و سینه هاشو فشار داد تو صورتم. می دونست من عاشق این حرکتم وهمش قربون صدقم میرفت. خاله میترا که دید اینجوریه خواست برگه برنده رو کنه. دیدم خم شد و شورتشو در آورد. وای دیگه نمی شد رو این کون حرف زد. واقعا حرف نداشت. بعدشم همش خودشو از پشت می مالید به من. منم دیگه نتونستم تحمل کنم و از پشت چسبوندم بهش و سینه هاشو گرفتم. خاله میترا هم یه آه کشید. معلوم بود اونم خیلی حشریه. همش کونشو می داد طرف من.... منم که دیگه پر رو شده بودم وحشری. اصلا یادم نبود مامانم داره منو نگاه می کنه. آخه صداش در نمیومد. بعد خالم خوابید کف حموم و گفت بیا بخواب رو من. منم یه نگاه به مامانم کردم. ( یعنی اجازه) اونم با لبخند گفت برو پسرم. اینم خالته. غریبه که نیست. عیبی نداره. منم رفتم. خالم ازم خواست که سینه هاشو بخورم. منم مثل قحطی زده ها می خوردم تا اونجا که می تونستم سینه هاشو میکردم تو دهنم. خالم داشت آخ و اوخ می کرد و همش میگفت بخور... فشارش بده.... نوکشوگازبگیر... بعد کیرمو با دستش گذاشت دم کسش و گفت بکن تو. ولی لازم به گفتن اون نبود. چون قبل از این که حرفش تموم بشه من کیرمو تا جایی که می تونستم کردم تو. وای چه کسی! اولین بار بود مزه ی کس کردن رو می چشیدم.... هیچی نمی فهمیدم. فقط وحشیانه تلمبه میزدم. خالمم می گفت محکم تر... تندتر... بکن بکن. منی که همیشه تا دستم به کیرم می خورد می خواست آبم بیاد نمی دونم چی شده بود اصلا انگار نه انگار. انقدر محکم تلمبه میزدم که خالم گفت: بلند شو کمرم درد گرفت. وقتی بلند شدم دیدم مامانم داره با خودش ور میره و سرو صداش حمومو برداشته. خاله میترا بلند شد و دستاشو گذاشت رو دیوار و خم شد گفت: زود باش دیگه شروع کن مردم. از اینکه یه زن 38 ساله داشت به من 18 ساله کس ندیده التماس میکرد حال میکردم. بعد دوباره کیرمو با یه تف جانانه کردم تو کسش. حالا دیگه من سرپا بودم و راحت تر می تونستم تلمبه بزنم. خالم همچنان جیغ میزد که انگار داره پاره میشه. هم من تلمبه می زدم هم اون خودشو به طرف من هول می داد. بعد دستای مامانم رو روی پشتم حس کردم. فکر کنم اون دیگه ارضا شده بود و اومده بود پیش ما. تو همین حال و هوا بودم که احساس کردم که یه چیزی مثل سیل می خواد از کیرم بزنه بیرون. دیگه فرصت نشد به خالم بگم. یه آه بلند کشیدم و تمام آبمو ریختم تو کس خاله میترا. اونم بدترازمن صداش دراومد. انگارداشت ازلذت می مرد. داد میزد: وای سوختم... چقد داغه... آتیشم زدی... بریز همشو. بریز تو کسم. منم همه ی آبمو خالی کردم. مامانمم از پشت منو بغل کرده بود. خودشو می مالید به من. بعد خاله میترا برگشت و کیرمو کرد تو دهنش و تا قطره آخرشم خورد. بعد مامان گفت: بسه دیگه..... پاشین بریم. الان منصور(بابامه) میاد. مارواینجوری ببینه اصلا خوب نیست. بعدشم همگی یه دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. خاله میترا به مامانم می گفت: من اگه همچین پسری داشتم دیگه شوهرلازم نداشتم. من که تا یک هفته تو کما بودم که چی به من گذشته. خیلی حال کرده بودم.بعدازاون جریان مامان همش به من می گفت: دیگه این کارو با خاله میترا نکن. یه وقت آبرو ریزی میشه. به خاله میتراهم میگفت که با آریا کاری نداشته باش ولی خاله میترا دست بردار نبود. فکر کنم خیلی بهش حال داده بود. همش باهام از سکس حرف میزد و باهام شوخی میکرد. یه بار یادمه وقتی ما خونشون بودیم توی آشپزخونه گیر داد که باید کیرتو ببینم و می گفت واقعا باید به بابات احسنت گفت. بیبین چی ساخته! حالا دیگه بعد از سکس با خاله اونم جلو مامان رابطم با مامان نزدیکتر و سکسی تر شده. یعنی خودش فهمیده بود که چه چیزی همیشه در کنارش بوده ولی استفاده نکرده. یه جورایی به خاله میترا حسودی میکرد ولی روش نمی شد بگه. شایدم می ترسید. نمی دونم. ولی بالاخره با مامان جونم سکس کردم که اونو بعدا براتون میگم. خوش باشید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-112380565135659821?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/112380565135659821/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=112380565135659821' title='55 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112380565135659821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112380565135659821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/08/blog-post_112380565135659821.html' title='من ومامانم وخاله میترا'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>55</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-112380563019085827</id><published>2005-08-11T17:10:00.000-07:00</published><updated>2005-08-11T17:13:50.196-07:00</updated><title type='text'>من ومامانم وخاله میترا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام من آریا هستم و 20 سالمه. تنها بچه خانواده هستم. یه مامان خوشگلم دارم که 41 سالشه و یه خاله که3 سال از مامانم کوچیکتره. اسمش میتراس وبچه دارهم نمی شه. خاله میترا همه کاراشو با مامانم انجام میداد از خرید گرفته تا .... خاله میترا و مامانم خیلی با هم راحتن. مثلا بعضی وقتا می شنیدم که از سکس به هم صحبت میکنن که دیشب چه جوری سکس کردن یا دوست دارن چه جوری سکس کنن وازاین حرفا...... اینم بگم که خاله میترا هیکل سکسی داره بدن جا افتاده سینه های گوشتی (سایز85) کون قلمبه و پاهای تپل. خلاصه هر چیزی که برای حشری کردن یه مرد لازمه. ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2 سال پیش وهمش ازاونجایی شروع شد که من بعضی وقتا با مامانم میرفتم حموم. یعنی ازبچگی این جوری بوده و برام عادی بود. ولی مامان هنوزم فکر میکرد من همون آریا کوچولوم و جلوم لخت لخت میشد. راستش تو بچگی اصلا از این کار خوشم نمیومد ولی بزرگتر که شده بودم خوشمم اومده بود. من با مامان خیلی راحت شده بودم. هرسوالی که برام پیش میومد می پرسیدم. اونم جواب می داد. مثلا برام گفته بود که چه جوری به دنیا اومده بودم. یه بار بهش گفتم مامان چرا اینقدر سینه هات بزرگه؟ آخه واقعا بزرگ بود. تو فامیل تک بود، تو بزرگی وسکسی بودن. اینو از نگاه های بچه های فامیل تا مردای فامیل میشد فهمید.{سایز 95} خندید وگفت بزرگتر که شدی می فهمی. وقتی زیاد گیر دادم گفت: اینا دلخوشی باباته. فهمیدم که بابامم عاشقه سینه های مامانمه و فهمیدم چرا بعضی وقتا موقع خواب مامان به بابا می گفت شیر نمی خوای؟ همیشه به بهونه ی شستن تن و بدن مامان میتونستم به سینه هاش وکل بدنش دست بزنم وهمیشه وقتی دست به کونش میزدم خودشو می داد عقب. فکرکنم از کون خیلی تحریک میشد. مامانم هیچی نمی گفت ولی وقتی زیاده روی می کردم میگفت دیگه داری شیطونی می کنیا! چون دودولم گنده میشد واونم می فهمید ولی اینا باعث نمی شد که دیگه با مامان نیام حموم. می گفت: عیبی نداره عادی میشه. تو این سن همه همین جورین (ندید بدید) بهم چیزی نمی گفت فقط می خندید. یه باربهش گفتم چرا میخندی؟ گفت آخه با این سنت چیزی از بابات کم نداری. نمی دونم همسن بابات بشی چی ازآب در می یای. خدا به داد زنت برسه. بعد منو محکم تو بغلش گرفت. طوری که کیرم رفت لای پاش وسینه هاشو فشار میداد تو صورتم وهمش قربون صدقم میرفت. اولین باری هم که آبم اومد جلوی مامانم بود. آخه همیشه مامانم موهای کیرمو برام میزد و منم برای مامانم این کارو میکردم. یعنی موهای کسشو براش میزدم مامانم خودش این جوری می خواست. از این کار لذت می برد. پاهاشو باز می کرد منم با یه دست کسشو صابونی می کردم و با اون دستم براش می زدم. می فهمیدم که از این کار من لذت می بره ولی به روش نمیاورد که من پر رو نشم. منم از قصدهمش دست چپمو می مالیدم رو کسش اونم چشماشو می بست و حال می کرد. یه بارکه داشت موهای کیرمو میزد دستش رو حسابی صابونی کرد. کیرمو گرفت وشروع کرد به زدن. ولی اینقدر کیرمو اینور اونور کرد تا آبم ریخت تو دستش. من نمی دونستم چی شده. از مامان پرسیدم. اونم گفت هیچی عزیزم دیگه مرد شدی. بعد کیرمو(آخه دیگه مرد شده بودم) گرفت و بوسید. بعد از اون روز رومون بیشتر به هم باز شد چون دیگه همش باهام شوخی می کرد و با کیرم ور میرفت یا کونشو میمالید به کیرم. جوری که مثلا اتفاقی بوده. وقتیم که خیلی حشری می شدم میگفت راحت باش. اگه می خوای جق بزن. می گفت کسمو نگاه کن جق بزن. خودتو خالی کن. ولی من چون عاشق سینه هاش بودم همیشه یه دستم روی سینه هاش بود و جق می زدم. یه دفه ازش خاستم که اون برام جق بزنه. با التماس قبول کرد. کنارم رو زانو نشست طوری که سرش سمت کیرم بود وکونش طرف من. شروع کرد برام جق زدن. خیلی آروم و حرفه ای این کارو میکرد. منم با کونش بازی میکردم تا آبم اومد. بهترین جق عمرم بود. ولی نمی دونم چرا ازم نمی خواست که باهاش سکس کنم. منم که روم نمی شد. فکر کنم همه این چیزا رو برای خاله میترا هم تعریف کرده بود و گفته بود که چه کیر مردونه دارم. چون متوجه شده بودم که خالم یه جور دیگه نگاهم می کنه و حتی رفتارشم با من عوض شده بود. دیگه خودشو انقد جلوی من جمع وجور نمی کرد. برعکس راحت ترم شده بود. مثلا باهم شوخی میکردیم جلوم خم میشد تا سینه هاش معلوم بشه یا می نشست روی پام و... یه روز خاله میترا و مامان رفته بودن خرید. منم تازه از فوتبال اومده بودم و ولو شده بودم رو کاناپه. حولمو برداشتم برم حموم که مامان وخاله اومدن. من گفتم: میرم یه دوش بگیرم. مامانمم گفت: منم خیلی عرق کردم باید یه دوش بگیرم. برو منم میام. گفتم: باشه. خواستم برم که خاله میترا گفت: منم میام! من خیلی جا خوردم. مامانمم گفت لازم نکرده. تو صبر می کنی بعد از ما میری. خاله هم راضی شد. منم رفتم ولی تو دلم همش به مامان بد و بیراه می گفتم که جلوی خاله میترا رو گرفت. رفتم تو حموم. زیر دوش بودم که یه دفعه مامان اومد تو. مثل همیشه لخت لخت. همین جوری که داشت میومد جلو سینه هاش تکون می خورد. منم که مثل همیشه فوری شق کردم. مامان خندش گرفت. گفت: حالا صبر کن برسم بعد. اومد زیر دوش کنار من. منم بغلش کردم وبوسیدمش. با لحنی بیحال گفت: برو اونور توام. دارم از گرما می میرم. نچسب به من. منو میگی! کلی ضدحال خورده بودم. کیرم داشت دیگه می خوابید که یه دفعه دیدم خاله میترا با شورت و کرست مشکی که سفیدی بدنشو جذابتر می کرد اومد تو. فکر کنم مامان از بس هول بود در رو کامل نبسته بود. من که تا حالا خالمو اونجوری ندیده بودم کلی کف کردم و دوباره کیرم مثل سنگ شد. مامانم دیگه صداش دراومد: مگه نگفتم صبر کن بعد ما؟ چرا اومدی؟ خاله میترا گفت: آخه منم گرمم بود. داشتم می مردم. ولی معلوم بود که داره دروغ میگه چون همش نگاهش به کیر من بود. منم که یادم رفته بود لخت لخت با کیر شق شده جلو خالم وایسادم. فقط داشتم خالمو با شورت و کرست دید میزدم. خلاصه خاله میتراهم خودشو جا کرد. مامانم دیگه چیزی نگفت. خاله میترا تا اومد کنار من بهم گفت: این چیه دیگه شیطون؟ داشتین چی کار می کردین؟ مامان گفت: خفه شو میترا! این عادتشه. همیشه همین جوریه تو حموم. خاله میتراهم خندید و گفت: چه عادت خوبی. خوش به حالت. مامانمم خندش گرفت ولی من ققط تو نخ سینه ها و خط کس خاله بودم. خاله همش به بهونه های الکی خودشو می مالید به من و به کیرم دست میزد. منم اولش خجالت می کشیدم ولی خوشم میومد. مامان گفت: میترا بچه ی منو اذیت نکن. خاله هم گفت: کاریش ندارم که توام. من که دیگه داشتم میمردم از شق درد. وقتی خالم دید دارم بد جوری نگاش میکنم به شوخی گفت: می خوای اینارم در بیارم راحت باشی؟ منم با پررویی گفتم: اگه این کارو بکنی که خیلی خوب میشه. اونم ازخدا خواسته پشتشو کرد به من گفت: بازش کن. گفتم: چیو؟ خالم گفت بند کرستو دیگه. مگه نمی خوای ببینی؟ وای من عاشق این کار بودم. هر وقت تو فیلم سوپر این صحنه رو میدیدم 100 میزدم عقب و دوباره می دیدم. بعد خالم برگشت و گفت: بیا ببین چطوره. منم گفتم: عالی. ولی چون می خواستم نشون بدم که چقد مامانمو دوست دارم گفتم: هرچی که باشه به مامانم که نمی رسه. با این حرفم خالم شاکی شد ولی مامانم کلی حال کرد. منو بغل کرد و سینه هاشو فشار داد تو صورتم. می دونست من عاشق این حرکتم وهمش قربون صدقم میرفت. خاله میترا که دید اینجوریه خواست برگه برنده رو کنه. دیدم خم شد و شورتشو در آورد. وای دیگه نمی شد رو این کون حرف زد. واقعا حرف نداشت. بعدشم همش خودشو از پشت می مالید به من. منم دیگه نتونستم تحمل کنم و از پشت چسبوندم بهش و سینه هاشو گرفتم. خاله میترا هم یه آه کشید. معلوم بود اونم خیلی حشریه. همش کونشو می داد طرف من.... منم که دیگه پر رو شده بودم وحشری. اصلا یادم نبود مامانم داره منو نگاه می کنه. آخه صداش در نمیومد. بعد خالم خوابید کف حموم و گفت بیا بخواب رو من. منم یه نگاه به مامانم کردم. ( یعنی اجازه) اونم با لبخند گفت برو پسرم. اینم خالته. غریبه که نیست. عیبی نداره. منم رفتم. خالم ازم خواست که سینه هاشو بخورم. منم مثل قحطی زده ها می خوردم تا اونجا که می تونستم سینه هاشو میکردم تو دهنم. خالم داشت آخ و اوخ می کرد و همش میگفت بخور... فشارش بده.... نوکشوگازبگیر... بعد کیرمو با دستش گذاشت دم کسش و گفت بکن تو. ولی لازم به گفتن اون نبود. چون قبل از این که حرفش تموم بشه من کیرمو تا جایی که می تونستم کردم تو. وای چه کسی! اولین بار بود مزه ی کس کردن رو می چشیدم.... هیچی نمی فهمیدم. فقط وحشیانه تلمبه میزدم. خالمم می گفت محکم تر... تندتر... بکن بکن. منی که همیشه تا دستم به کیرم می خورد می خواست آبم بیاد نمی دونم چی شده بود اصلا انگار نه انگار. انقدر محکم تلمبه میزدم که خالم گفت: بلند شو کمرم درد گرفت. وقتی بلند شدم دیدم مامانم داره با خودش ور میره و سرو صداش حمومو برداشته. خاله میترا بلند شد و دستاشو گذاشت رو دیوار و خم شد گفت: زود باش دیگه شروع کن مردم. از اینکه یه زن 38 ساله داشت به من 18 ساله کس ندیده التماس میکرد حال میکردم. بعد دوباره کیرمو با یه تف جانانه کردم تو کسش. حالا دیگه من سرپا بودم و راحت تر می تونستم تلمبه بزنم. خالم همچنان جیغ میزد که انگار داره پاره میشه. هم من تلمبه می زدم هم اون خودشو به طرف من هول می داد. بعد دستای مامانم رو روی پشتم حس کردم. فکر کنم اون دیگه ارضا شده بود و اومده بود پیش ما. تو همین حال و هوا بودم که احساس کردم که یه چیزی مثل سیل می خواد از کیرم بزنه بیرون. دیگه فرصت نشد به خالم بگم. یه آه بلند کشیدم و تمام آبمو ریختم تو کس خاله میترا. اونم بدترازمن صداش دراومد. انگارداشت ازلذت می مرد. داد میزد: وای سوختم... چقد داغه... آتیشم زدی... بریز همشو. بریز تو کسم. منم همه ی آبمو خالی کردم. مامانمم از پشت منو بغل کرده بود. خودشو می مالید به من. بعد خاله میترا برگشت و کیرمو کرد تو دهنش و تا قطره آخرشم خورد. بعد مامان گفت: بسه دیگه..... پاشین بریم. الان منصور(بابامه) میاد. مارواینجوری ببینه اصلا خوب نیست. بعدشم همگی یه دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. خاله میترا به مامانم می گفت: من اگه همچین پسری داشتم دیگه شوهرلازم نداشتم. من که تا یک هفته تو کما بودم که چی به من گذشته. خیلی حال کرده بودم.بعدازاون جریان مامان همش به من می گفت: دیگه این کارو با خاله میترا نکن. یه وقت آبرو ریزی میشه. به خاله میتراهم میگفت که با آریا کاری نداشته باش ولی خاله میترا دست بردار نبود. فکر کنم خیلی بهش حال داده بود. همش باهام از سکس حرف میزد و باهام شوخی میکرد. یه بار یادمه وقتی ما خونشون بودیم توی آشپزخونه گیر داد که باید کیرتو ببینم و می گفت واقعا باید به بابات احسنت گفت. بیبین چی ساخته! حالا دیگه بعد از سکس با خاله اونم جلو مامان رابطم با مامان نزدیکتر و سکسی تر شده. یعنی خودش فهمیده بود که چه چیزی همیشه در کنارش بوده ولی استفاده نکرده. یه جورایی به خاله میترا حسودی میکرد ولی روش نمی شد بگه. شایدم می ترسید. نمی دونم. ولی بالاخره با مامان جونم سکس کردم که اونو بعدا براتون میگم. خوش باشید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-112380563019085827?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/112380563019085827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=112380563019085827' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112380563019085827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112380563019085827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/08/blog-post_11.html' title='من ومامانم وخاله میترا'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-112380520475709326</id><published>2005-08-11T17:03:00.000-07:00</published><updated>2005-08-11T17:06:44.763-07:00</updated><title type='text'>مامان و عمه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام اسم من سهیل و 16 سالمه. از وقتی که من یادمه بابام به خاطرشغلش خیلی کم خونه بود و همیشه ماموریت بود و من و مامانم تنها بودیم. مامانم لباسای سکسی میپوشید و همین باعث میشد که من خیلی دوست داشته باشم که بکنمش. ولی هیچ وقت به من و نه به مردای نامحرم پا نمیداد. اسم مامانم میترا و 42 سالشه. تابستون بود. عمم با پسرش عماد ازشهرستان اومده بودند خونمون. بابام هم ماموریت بود. اسم عمم شهره و40 سالشه و بر عکس مامانم خیلی مومنه. جوری که جلوی من هم روسری می پوشید ولی به خوشگلی تو فامیل معروف بود. عماد همسن من بود و روزها با هم بیرون میرفتیم و شب برمی گشتیم تا زنا راحت باشن. عماد بر عکس مامانش اهل حال بود و با هم درباره ی مامانامون حرف میزدیم. یا شورت وکرست مامانامون رو باهم عوض میکردیم و می پوشیدیم. آرزوی جفتمون کردن مامانامون بود. چند روز بود که من و عماد می رفتیم بیرون و شبها برمیگشتیم تا اینکه یک روز بعد از اینکه رفتیم بیرون ، ظهر موقع ناهار بود. خواستیم بریم چیزی بخوریم که دیدیم پول نداریم. به خاطر همین مجبور شدیم بریم خونه. وقتی به خونه رسیدیم در رو با کلید باز کردم. رفتیم تو خونه ولی خبری نبود. تعجب کردیم گفتیم شاید اونا رفتند بیرون. ولی صدایی از اتاق مامانم میومد. آروم رفتیم کنار اتاق. لای در یک کم باز بود. توی اتاق رو یواشکی نگاه کردیم که ببینیم چه خبره. صحنه ای دیدیم که جفتمون راست کردیم. اکرم خانوم زن همسایمون که همسن مامانم بود و با مامانم خیلی دوست بود هم اونجا بود. دیدیم که هر سه لخت توی اتاق هستن و مامانم و اکرم خانوم روی زمین نشستند. ولی عمم رو پاهاش ودستاشو با جوراب زنونه به تخت بستن و خودشون در حال لب گرفتن هستند. تعجب کردیم که چرا عمم رو بستند به تخت. ولی با فحش های عمم و حرفای اونا فهمیدیم که عمم رو به زور لخت کردند. اکرم خانوم خانم ومامانم بلند شدند و رفتند سراغ عمم. مامانم کس عمم رو لیس میزد و اکرم خانوم هم پستوناشو میخورد. سینه ی عمم فوق العاده بزرگ بود. تقریبا سه برابر پستون مامانم و اکرم خانوم با هر بار لیس زدن کسش آه بلندی میکشید و فحشی به اونا میداد ولی اونا توجهی نمیکردند بعد ازده دقیقه مامانم جاشو با اکرم خانوم عوض کرد و اکرم خانوم رفت سراغ کس عمم. چند دقیقه بعد عمم با آه بلندی که کشید ارضا شد و بیحال افتاد. اکرم خانوم و مامانم بلند شدند اومدند روی زمین خوابیدند. طوری که پاهاشون رو لای پای هم قرار دادند و کساشون رو به هم می مالوندند. بعد بلند شدند و بر عکس هم خوابیدند تا کس همدیگه رو بخورن. معلوم بود که اکرم خانوم خیلی محکم میخوره. چون مامانم داشت التماس میکرد ولش کنه. ولی اکرم خانوم به کارش ادامه می داد تا اینکه بعد از تکون شدیدی مامانم آبش خارج شد. ولی هنوز اکرم خانوم ارضا نشده بود و خودش کسشومی مالوند تا 5 دقیقه بعد ارضا شد. ما ترسیدیم که الان بیان بیرون و ببینند ما اینجاییم. سریع رفتیم پایین. تا رسیدیم پایین عماد سریع شلوارشو در آورد و آبشو ریخت بیرون. معلوم بود که داشت بالا جق میزد. ما بیرون رفتیم و شب اومدیم. ولی چیزی به روی خودمون نیاوردیم. عمم که قرار بود یک هفته دیگه هم بمونه فرداش وسایلشو جمع کرد و رفت. موقع رفتن با حالت عصبی به مامانم گفت خیلی خوش گذشت. مخصوصا دیروز. حتما جبران میکنم! من و عماد فهمیدیم که عمم به خاطر دیروز خیلی ناراحته. چون اون خیلی مومن بود و از این کارا نمی کرد. به خاطر همین یک هفته زودتر رفت. بعد از اون ماجرا عمم هر وقت تهران میاد خونه ی ما وقتی مامانم تنهاست نمیمونه. به همین دلیل دیگه من لخت عمم رو ندیدم. ولی هفته ای یک بار من مامانم رو با اکرم خانوم و دوستاش در حال این کار می بینم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-112380520475709326?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/112380520475709326/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=112380520475709326' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112380520475709326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112380520475709326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title='مامان و عمه'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-112194695457811765</id><published>2005-07-21T04:53:00.000-07:00</published><updated>2005-07-21T04:55:54.593-07:00</updated><title type='text'>دختر خوشگل</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از وقتی موهاشو به قول خودش های لایت کرده بود خیلی سکسی تر از قبل شده بود. هر بار که می دیدمش حسابی حالی به حالی میشدم..... دخترم 17 سالش بود و حسابی داشت تبدیل به یه دختر مامانی و خوشگل میشد و دل من بیچاره رو هر روز بیشتر از قبل می برد. چند بار سعی کردم وقتی میره حموم ، برم و از لای در یه جوری بدن سفید و خوشگلش رو ببینم. یکی دو بار هم تونستم کون سفید و خوشگلش رو ببینم و درآرزوی به دست آوردن همچین کون تمیزی بسوزم و بسازم. یه روز بنا به دلایلی زود تر از سر کار اومدم خونه. زنم مسافرت بود و می دونستم که شهلا دخترم تنهاست و شاید بتونم دوباره حموم رفتنش یا خوابیدنش رو ببینم. از ذوق داشتم میمردم. اون شب قرار بود یکی از دوستام هم بیاد خونمون تا یه مشروبی با هم بخوریم و دور از چشم زنامون یه ذره مردونه دور هم باشیم. وقتی رسیدم خونه یه صداهایی از تو اتاق شهلا میومد... آروم رفتم به سمت اتاقش و دیدم حدسم درسته... دختر گلم با دوست پسرش آرش تو اتاق هستن و مشغول ور رفتن همدیگه اند. خوشبختانه لای در باز بود و میتونستم آروم خودمو نزدیک تر ببرم تا ببینم چه خبره. وای خدای من. باورم نمیشد. بدون هیچ مشکلی می تونستم دخترم رو ببینم که لخت لخت داره با دوست پسرش حال میکنه. می دیدم که آرش شلوارشو تا زیر زانونش آورده پایین و کیر کوچولوش آویزونه و دخترم هم لخت جلوش بود و داشتن از هم لب میگرفتن. شاید بهتر بود میرفتم تو و از کارشون جلوگیری میکردم ولی میدونستم که بالاخره یه دختر و پسر تو این سن همدیگرو دستمالی میکنن و بد هم نیست که یه کمی با هم حال کنن. منم اینجوری میتونم با دیدن کس و کون دخترم حال کنم و سوژه خودمو برای امشب پیدا کنم. شهلا هم بهم قول داده بود که بکارتشو از دست نده و آبروی خونواده رو نبره و من مطمئن بودم که سکس اون دو تا از حد دو تا لب و یه کمی ور رفتن بیشتر نیست. خلاصه. بعد از اینکه از هم لبشونو گرفتن شهلا جلوی آرش زانو زد و کیرشو گرفت تو دستش و شروع کرد مالوندن. اولش برام جالب بود که می دیدم دخترم به کیر کسی دست بزنه ولی وقتی دیدم کیر آرش بزرگ تر شد و شهلا اونو گذاشت تو دهنش. حسابی جا خوردم. شهلا خوب ساک میزد و آرش همینطور از روی لذت آه و ناله میکردم و سر خودش رو تکون میداد. بعد از یه مدت کوتاه شهلا بلند شد و رفت رو تخت درازکشید و من حالا می تونستم خوب خوب کسش رو ببینم که تمیز تمیز بود و یه دونه مو هم نداشت. معلوم بود پسره از اوناییه که از کس بی مو خوششون میاد. جوونا همه شون مثل همدیگه ن. آرش هم شلوار و تی شرتش رو درآورد و رفت رو تخت درازکشید کنار شهلا و شروع کرد لب گرفتن و با پستونای کوچولوی دخترم ور رفتن که دیدم حسابی داره حال میکنه. بعد از یه مدت دستشو آروم آروم برد پایین سمت کس شهلا و شروع کرد با کسش بازی کردن. شهلا هم لای پاشو باز کرد و من تونستم محصول کیر خودم و کس   ژیلا – مامانش- رو ببینم که عجب تمیز و خوشگل بود و آماده پذیرایی از کیر. ولی مشکلی وجود داشت به نام پرده بکارت که مانعش میشد. کس شهلا ناز و کوچیک و تازه بود و من احتمال میدادم که حسابی باید تنگ باشه. به داماد آینده م حسودیم میشد که میتونست از همچین کسی استفاده کنه. آرش همینطور با چوچوله شهلا ور میرفت و شهلا رو حشری و حشری تر میکرد تا اینکه با داد و بیداد شهلا فهمیدم که ارضا شده. برام جالب بود که آرش، شهلا رو به ارگاسم رسوند اماخودش هیچی. ولی تعجبم زیاد طول نکشید وقتی دیدم آرش بلند شد و شهلا رو هم بلند کرد و رفت پشتش. شهلا رو به من بود و میتونستم قیافه معصومانه ش رو ببینم که داشت برای کون دادن اماده میشد. با دیدن آرش که کیرشو خیلی راحت گذاشت تو کون شهلا با خودم فکر کردم مطمئناً اولین بار نیست وگرنه شهلا داد و بیدادی راه مینداخت که نگو. خودم وقتی ژیلا رو از کون کردم تا سه روز نمیتونست بشینه!!!!! ولی آرش حسابی داشت تلمبه میزد و جالب تر این بود که شهلا هم داشت حال میکرد و اینو تو صورت قشنگش میتونستم ببینم که با هر ضربه کیر آرش حسابی حال میکرد. بعد آرش کیرشو درآورد و شهلا رو دوباره خوابوند رو تخت و رفت روش و کیرشو گذاشت دم کس دخترم و تازه اینجا بود که من فهمیدم کیر آرش داره میره تو کس دخترم و قبل از اون هم جای دیگه ای نبوده جز همون کس تنگ و خوشگل و ناز شهلا که حسابی از این کیر گنده و سفت داشت پذیرایی میکرد. از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم. دختر 17 ساله من داره کس میده؟ یعنی چی؟ پس قبل از اینکه من بفهمم کس داده بود و بکارتش رو هم از دست داده بوده؟ هم عصبانی بودم و هم خوشحال. چون نقشه ای به ذهنم رسیده بود که می تونستم باهاش منم از داخل شدن به اون کس مامانی کیرمو بهره مند بشم. هر چی بیشتر به زوایای نقشه فکر میکردم ضربه های آرش محکم تر میشد تا اینکه دیدم که کیرشو درآورد و شروع کرد به جق زدن و شهلا هم صورتشو نزدیک کرد و آب کیر آرش رو صورت دخترم ریخت. آروم از اونجا خودمو کشوندم بیرون و از خونه رفتم بیرون. یه ذره قاطی کرده بودم و باید حسابی به همه چیز فکر میکردم. امشب قراره فرزاد بیاد خونمون(همون دوستم!) اونم از اون کس کنای اساسی بود و اولش هم قرار بود که یه برنامه کس کردن راه بندازیم که جور نشد و اون حسابی از این قضیه پکر بود. حالا میتونست شب بیاد خونه ما و با هم ترتیب شهلا رو بدیم. درسته که شهلا دخترمه ولی وقتی پای این پیش بیاد که بخوام کاری بکنم، میکنم و اونم باید به خاطر اینکه منو بابت این قضیه آبروی خونوادگی گول زده تنبیه بشه و چه تنبیهی بهتر از کس دادن به دو تا کیر باحال؟ یه کم دیر تر برگشتم خونه و به روی خودم نیاوردم که چی دیدم ولی خیلی سرد با شهلا برخورد کردم. شب که فرزاد اومد همه چیز آماده بود برای کس کردن ما!!!! شهلا از همه جا بی خبر بود و من و فرزاد چند لیوان عرق خورده بودیم و حسابی گرم گرم بودیم و من همینطور منتظر موقعیت مناسب بودم برای کردن کس دخترم. رفتم تو اتاقشو دیدم که پشت کامپیوتر نشسته و داره چت میکنه. خیلی عصبانی بهش گفتم "به جای این کارا یه کم به فکر درسات باش." گفت "درسامو خوندم." جواب دادم "آره بعد از ظهر دیدم چطوری داشتی درس میخوندی." حسابی دست پاچه شده بود و نمیدونست چی بگه.رفتم جلو تر و بهش گفتم "با آرش باهم درس میخوندین نه؟ چه درس خوبی بهت داد. نه. تو چه درس خوبی بهش دادی." و رو اون "دادی" حسابی تاکید کردم. شهلا گریه اش گرفته بود و سرشو انداخت پایین و گفت "بابا تو رو خدا. من کاری نمیکردم." عصبانی شده بودم. داد زدم "نه. کاری نمیکردی. فقط داشتی به دوست پسر مامانیت که چار روز دیگه ولت میکنه و میره سراغ یکی دیگه ، کس میدادی." شنیدن این کلمه ها اونقدر براش عجیب بود که صورتش سرخ شد و گریه ش رو قطع کرد. مونده بود چی بگه که من سرشو گرفتم و گذاشتم رو شلوارم نزدیک کیرم و بهش گفتم "باید تنبیه بشی. هرکاری بگم باید بکنی وگرنه میکشمت. آرش رو هم میکشم و همه هم میفهمن چه جنده ای بودی." اونم دوباره هق هقش دراومد و گفت "هرکاری بگی میکنم." آروم سرشو عقب بردم و زیپ شلوارمو باز کردم و شلوارمو کشیدم پایین. شورتمو درآوردم. می دیدم که داره با تعجب نگام میکنه. بهش گفتم "هر کاری با آرش کردی با من هم میکنی. منظورم اینه که هر کاری با کیر آرش کردی با کیر منم میکنی." خودشو کشید عقب و گفت "بابا. تو پدر منی." گفتم "مهم نیست. مهم اینه که میخوام بفهمی فرق این با اون چیه و منم باید بفهمم فرق کس تنگ تو با کس گشاد مامانت چیه." گفت "بابا تو رو خدا اینطوری حرف نزن." با تشر بهش گفتم "بخور کیرمو." و شهلا هم مجبور بود کیر منو بذاره تو دهنش. وقتی کیرمو گرفت تو دستاش سرمای عجیبی رو حس کردم. دستای شهلا حسابی یخ کرده بودن و معلوم بود هم ترسیده و هم آشفته ست ولی برام مهم نبود. وقتی کیرمو میخواست بذاره تو دهنش حس کردم کیرم داره بزرگ تر میشه و آماده برای ورود به اون دروازه بهشتی!!!! شهلا هم کیرمو تو دهنش نگه داشته بود و کاری نمیکرد. وقتی نگاه عصبانی منو دید شروع کرد به مکیدن کیرم و تکون دادن زبونش رو نوک کیرم که حسابی منو حالی به حالی کرد. منم سرشو گرفتم تو دستام و همراه با حرکاتش عقب و جلو میبردم و از این که دخترم داره برام ساک میزنه حسابی لذت میبردم. مامانش البته بهتر ساک میزنه و اونم به این خاطر که تو این چند سال حسابی یاد گرفته کیر رو چطور باید ساک زد. دستمو بردم سمت پستونای شهلا و شروع کردم به بازی کردن با نوک پستوناش. همین حرکت حسابی ریلکسش کرد. داشتم حسابی حال میکردم که صدای فرزاد منو به خودش آورد که میگفت "بابا کجایی؟ مهمونتو تنها میذاری میری؟" داد زدم "الان میام." و به شهلا گفتم "حالا پاشو لخت شو و با من بیا بیرون." گفت "نه. بابا. تو رو خدا رحم کن. خجالت میکشم." منم مهلت ندادم و یه سیلی خوابوندم تو گوشش و گفتم "وقتی پرده کست داشت میخورد باید خجالت میکشیدی جنده." بعد هم کاملاً لخت شدم و به زور پیرهن شهلا رو هم درآوردم و بهش گفتم "هر کاری که گفتم میکنی. فهمیدی؟" باز هم زد زیر گریه و منم رفتم جلوش و سرش رو محکم گرفتم تو دستم و گفتم "میای اونور و تا وقتی آبمونو تو کست حس نکردی از اونجا تکون نمیخوری. هم من و هم فرزاد. فهمیدی؟" چاره ای نداشت جز اطاعت کردن. وقتی هر دو لخت از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم تو هال جایی که فرزاد نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد حسابی قلبم داشت میزد. میدونستم فرزاد اصلاً براش مهم نیست که کیو میکنه و اگر میتونست حتی زن بهترین دوستش رو که من باشم هم میکرد. (البته یه شک هایی برده بودم که نکنه بینشون رابطه ای باشه که بعداً اونا رو هم تعریف میکنم!). وقتی فرزاد منو شهلا رو باهم دید از تعجب وا رفت. من می دیدم که کیرش داره از پشت شلوارش به جنب جوش میفته و بزرگ و بزرگ تر میشه. به شهلا گفتم "برو باباجون. برو پیش عمو فرزاد بشین و بهش نشون بده چه ساک زن ماهری هستی!" شهلا با اکراه رفت پیش فرزاد که از خوشحالی داشت پر درمیاورد. فرزاد به من نگاهی انداخت و منم بهش اشاره کردم که همه چیز رو به راهه و میتونه ترتیبشو بده. وقتی شهلا پیش فرزاد نشست، فرزاد بلند شد و شلوارشو درآورد و کیرشو گرفت تو دستاش و برد جلو دهن شهلا و به زور کردش تو دهن دخترم. اونم شروع کرد به ساک زدن. صورت فرزاد رو میدیدم که حسابی نشون میداد داره حال میکنه. منم رفتم نزدیکشون و سر شهلا رو گرفتم و محکم فشار دادم جلو که کیر فرزاد رو تا ته تو دهنش جا بده. بعدش هم خودم نشستم جلوی کون خوشگلش و شروع کردم به لیسیدن کنارای کونش. بعدش هم لای پاهاشو باز کردم و اون کس خوشگلش که از پشت عین یه غنچه زده بود بیرون رو دیدم و هوش از سرم پرید. دستمو بردم و نزدیک و انگشتمو کشیدم رو چاک کسش. صدای ناله ش میومد. ولی عین جنده های فیلم سوپر داشت همچنان براش فرزاد ساک میزد. سرمو بردم نزدیک. چه بوی خوبی داشت کس دخترم! آروم زبونمو گذاشتم لای چاک کسش و شروع کردم به بالا پایین بردن.....چه مزه ای داشت کس دخترم! بعدش دیگه نتونستم طاقت بیارم....رفتم نشستم رو مبل و شهلا رو کشوندم طرف خودم....کیر فرزاد از تو دهنش دراومد.....نشوندمش رو کیرم و کسش رو جوری تنظیم کردم که قشنک سر کیر من باشه و آروم آروم کردمش تو.....از دادی که زد فهمیدم حسابی درد داشت....بهش گفتم "حالا کدوم بزرگ تره؟ها؟مال من یا مال اون جوجه؟" اونم همینطور داشت درد میکشید . من شروع کردم به بالا پایین بردنش.....ولی روش خوبی نبود...این بو که شهلا رو نشوندم رو خودم و از پشت شروع کردم به تلمبه زدن....فرزاد هم کیرشو دوباره کرد تو دهن شهلا......من همینطور کیرمو میکردم تو اون س تنگ دخترم و میاوردم بیرون و لذت میبردم.....بعد از یه مدت کوتاه حس کردم آبم داره میاد و برای همین کیرمو کشیدم بیرون....اومدم پیش فرزاد و بهش گفتم "حالا نوبت توئه....کس تنگی داره این شهلا خانوم ما!" اونم رفت رو مبل نشست و شهلا رو گذاشت رو خودش و کیرشو کرد تو کس تنگ دخترم......دیدن این منظره حسابی حشریم کرده بود ولیچون نمیخواستم زود ارضا بشم رفتم تو آشپزخونه و از تو یخچال نوشابه درآوردم و ریختم تو یه لیوان و بعدش هم یه ذره عرق ریختم توش و برگشتم و شروع کردم به خوردن لیوان و تماشا کردن دخترم که داشت به دوستم کس میدادچند دقیقه که گذشت رفتم نزدیک و بهش گفتم "تا حالا کون هم دادی؟" شهلا که داشت آه و ناله میکرد گفت "یه بار...ولی خیلی درد داشت" بهش گفتم "حالا بازم باید بدی و برام اصلاً مهم نیست که درد داره یا نه....باید تنبیه بشی" شهلا از ادامهء بالا پایین رفتنش دست برداشت و از رو کیر فرزاد بلند شد و گفت "بابا نه....تو رو خدا نه" گفتم "حرفشم نزن" و برش گردوندم همونجایی که بود....به فرزاد گفتم "بکن تو کسش و نگه دار تا منم از پشت بکنم تو کونش" داد و بیداد شهلا که "نه نه" میکرد رفت هوا....ولی ما تنها چیزی که نمیشنیدیم صدای شهلا بود......فرزاد شهلا رو نشوند رو کیرش و وقتی کیرش تا ته رفت تو کس شهلا اونو خم کرد رو خودش و سرشو گذاشت رو سینهء خودش و شروع کرد موهای طلایی شدهء ئخترم رو نوازش کردن و سعی کرد آرومش کنه.....همین خم شدن کافی بود که من بتونم کون دخترم رو که حالا جلوم باز شده بود ببینم و حسابی حشری بشم......تف زدم به کیرم و آروم گذاشتمش دم کون دخترم....تا اومد تکون بخوره فرزاد محکم چسبیدش و نذاشت حرکتی بکنه و من آروم آروم کیرمو فرستادم تو کون تنگ شهلا که بی نهایت عالی و باحال بود و وقتی کیرم تا دسته رفت تو کونش به فرزا علامت دادم با هم شروع کردیم به تلمبه زدن.....باید اقرار کنم که لذت بخش ترین سکس زندگیم بود...و جالب این بود که وقتی با هم کیرامونو میبردیم تو کون و کس شهلا تخمامون به هم ساییده میشد و همین خیلی لذت سکس رو بیشتر میکرد......حسابی که تلمبه زدیم حس کردم آبم داره میاد....برای همین باز کیرمو درآوردم و رفتم سراغ مشروب و فرزاد به کارش ادامه داد و بعد از چند دقیقه از صدای آه و اووه فرزاد فهمیدم که داره میاد و ضزبه های کیرش به کسدخترم محکم تر و محکم تر میشد و داد شهلا بیشتر از قبل میرفت هوا تا اینکه هردو آروم شدند.....منم کیرم تو دستم بود و داشتم میمالوندمش تا اینکه شهلا از رو کیر فرزاد بلند شد و آب کیر فرزاد رو میدیدم که از تو کسش داره میاد بیرون و میریزه رو زمین و یه مقدارش هم لای پای شهلاگیر کرده بود. رفتم سراغ شهلا و به پشت خوابوندمش رو زمین و کونشو دادم بالا و کیرمو کردم تو کونش......از پشت تنگ تر و باحال تر بود و من همینطور داشتم گر میگرفتم از این همه لذت و انقدر کیرمو محکم میکوبوندم تو کس دخترم که حس کردم داره از درد گریه میکنه و بعد از چند ثانیه دیدم که آبم داره میاد و به کارم ادامه دادم تا جایی که حس کردم دارم منفجر میشم.......اولین جهش آب کیرم به اندازه ای قوی بود که برگشتشو رو نوک کیرم حس کردم و همینطور به تلمبه زدن ادامه دادم تا همهء آبم رو تو کس دخترم خالی کردم...... بی حال افتادم رو مبل و لیوان مشروب رو گرفتم و به این فکر میکردم دوباره کی میتونم دخترمو تنبیه کنم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-112194695457811765?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/112194695457811765/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=112194695457811765' title='73 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112194695457811765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112194695457811765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/07/blog-post_21.html' title='دختر خوشگل'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>73</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-112134505588702513</id><published>2005-07-14T05:42:00.000-07:00</published><updated>2005-07-14T05:44:15.903-07:00</updated><title type='text'>دکتر و مامانم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ساعت نه شب بود و من باید میرفتم دنبال مادرم تا ببرمش خونه خالم که قرار بود نصفه شب از مکه بیاد. همه اونجا جمع بودند و چون مادرم تا اون موقع باید تو مطب دکتر می موند من باید با ماشین پدرم میرفتم دنبالش. دکتری که مامانم براش کار میکرد از دوستای قدیمی عموم بود و مادرم تو مطبش هم منشی بود و هم دستیارش. حدوداً نیم ساعت زودتر رسیدم و ماشین رو پارک کردم. اول خواستم تو ماشین منتظر بشم ولی ترجیح دادم برم بالا و تو مطب بشینم. به هر حال تابستون بود و هوا گرم بود و کولر ماشین کار نمیکرد. وقتی رسیدم به دم در مطب دیدم که در بسته است. یه کمی تعجب کردم. چون همیشه در اون مطب باز بود یا حداقل نیمه باز بود. آروم در رو باز کردم و رفتم تو. کسی تو سالن نبود. رفتم جلوتر و خواستم مامانمو صدا کنم که صدای دکتر رو از تواتاق شنیدم که داشت میگفت "مطمئنی که زودتر از نه نمیاد؟" بعدش صدای مامانمو شنیدم که میگفت "آره. تازه تو این ترافیک شایدم دیرتر برسه". فهمیدم که دارن راجع به من صحبت میکنن. لای در مطب دکتر نیمه باز بود. جوری که منو نبینن رفتم نزدیک تر و شروع کردم به دید زدن. قلبم داشت تند و تند میزد. مامانم پشت به در بود و دکتر پشت میزش نشسته بود. اول خواستم بیام بیرون ولی کنجکاوی اجازه نداد. مامانمو دیدم که مانتو و روسریش رو درآورد و نگاهی به دکتر انداخت و رفت کنارش. از هیجان داشتم سکته میکردم. میفهمیدم که چه اتفاقی قراره بیافته ولی نمیتونستم باور کنم. مامانم روی پای دکتر خم شد و از روی شلوار شروع کرد به ناز کردن کیر دکتر. دکتر هم لباس سفیدش رو آروم درآورد و یه کمی با موهای مامانم بازی کرد. بعدش دیدم که مامانم زیپ شلوار دکتر رو کشید پایین و کیر دکتر رو درآورد. باورم نمیشد که مامانم مثل جنده های توی فیلم سوپر از این کارا بکنه ولی وقتی دیدم که کیر دکتر رفت تو دهن مادرم باورم شد و خودم هم راست کرده بودم. مامانم با مهارت تمام برای دکتر ساک میزد. زبونش رو روی نوک کیر دکتر بازی میداد و بعد تا ته میکرد تو دهنش و یه کم عقب جلو میکرد و بعدش دوباره درش میاورد و همون کار رو تکرار میکرد. بعد از یکی دو دقیقه مامانم پاشد و شلوارش رو از پاش درآورد و همزمان با اون دکتر هم پیراهن و شلوارش رو درآورد و با زیر پیراهن و شورت که از لاش کیر راست شدش بیرون بود ایستاد جلو مامانم و آروم بلوز مامانمو از تنش درآورد. حالا هردوشون نیمه لخت بودن. برای اولین بار هیکل گوشتی و تپل مامانمو داشتم میدیدم و حسابی حشری شده بودم. دکتر آروم پستونای مامانمو از توی کرست قرمزش درآورد و شروع کرد به مکیدن و خوردنشون. مامانم از زاویه ای که من می دیدم نیمرخ به من بود و سرشو آورده بود عقب و چشماشو بسته بود و داشت لذت می برد. دکتر حسابی با ولع از هردوتا پستون مامانم میخورد و مامانم آه میکشید و زیر لب چیزایی میگفت که نمیشنیدم. بعد از این کار دکتر شورتش رو کاملاً از پاش درآورد و مامانمو برگردوند روی میز خودش. حالا هردوشون پشت به من بودند. دکتر جلوی کون مامانم زانو زد و شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن کون مامانم و گاهی هم میگفت "جون. چه کونی. جون" بعدش شورت قرمز مامانمو از پاش درآورد و لای پاش رو یه کمی باز کرد و سرش رو برد لای پای مامانم. نمی دیدم داره چه کاری میکنه ولی از آه و اوه مامانم حدس زدم که داره حسابی کسش رو میخوره. همزمان با این کار دستاشو برده بود جلو و پستونای مامانمو فشار میداد. حسابی که آه و ناله مامانمو درآورد(بعداً فهمیدم اون جیغای بلند آخری که مامانم کشید به خاطر این بود که داره ارضا میشه) بلند شد و همونطوری که مامانم پشت بهش رو میز دولا شده بود کیرش رو گذاشت دم کسش و با یه کمی اینور و اونور کردن کرد تو کس مامانم. یه کمی اولش آروم بود ولی یواش یواش سرعت تلمبه زدنش بیشتر شد و صدای آه و اوه مامانم هم بیشتر شد. حسابی که از پشت مامانمو کرد کیرشو از تو کس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند و یه لب ازش گرفت و بعدش رفت و روی تخت مریض که گوشه ی دیوار و رو به زاویه ی دید من بود دراز کشید. مامانمم که درسش رو خوب بلد بود رفت و آروم خودش رو کشید روی دکتر و کسش رو روی کیر دکتر تنظیم کرد و آروم آروم کردش تو. باورم نمیشد که دارم صورت مامانمو در حال کس دادن می بینم. همینطور رو کیر دکتر بالا پایین میشد و جیغ و داد میکرد. دیدن پستوناش که در اون حالت بالا و پایین می رفتن حسابی حشریم کرده بود. بعد از یه مدت دکتر مامانمو کشید کنار خودش و از بغل شروع کرد به کردن مامانم. می شنیدم که داره به مامانم میگه "جون. جون. بهم بگو داری چیکار میکنی؟" و همینطور تلمبه میزد. یکی دو بار این سوال رو پرسید و مامانمم گفت: "دارم کس میدم." بعد دکتر فشار تلمبه زدنش رو بیشتر کرد و گفت " به کی داری کس میدی؟" و مامانمم در جواب گفت"به تو. به دکتر خودم". آره. مامانم داشت به دکترش کس میداد. بعد از یه مدت کوتاه دکتر کیرش رو درآورد و مامانمو برگردوند و گفت "کونتو بده بالا که میخوام حال کنم". مامانم پشتشو کرد به دکتر و سرش رو برد پایین و کونش رو تا اونجایی که میتونست داد بالا. حالا همه چیز در اختیار دکتر بود. دکتر دستشو کرد تو دهن مامانمو حسابی چرخوند تا خیس خیس بشه و بعدش انگشتاشو گذاشت دم کون مامانم. خوب نمی دیدم که انگشتاشو کرد تو کونش یا نه. ولی دیدم که کیرشو رو گذاشت دم کون مامانمو آروم آروم کرد تو. از همه عجیب تر این بود که مامانم صداش هم درنیومد. نمیدونم واسه این بود که داشت تحمل میکرد یا اینکه کلا مادر کونده ای داشتم و خودم نمیدونستم. خلاصه دکتر فشارش رو به کون مامانم بیشتر و بیشتر کرد و یواش یواش صدای مامانم در اومد. "جون. میخوام جرت بدم. میخوام کونتو پاره کنم" اینارو دکتر می گفت و مامانمم داد میزد و معلوم بود که هم درد می کشه و هم داره حال میکنه. بعد از یه مدت کوتاه دکتر کیرش رو درآورد و مامانمو برگردوند و کیرش رو آورد جلوی صورت مامانمو گفت "دارم میام". مامانمم کیر دکتر رو گرفت و کرد تو دهنش و درآورد و بعدش شروع کرد رو به صورت خودش براش جلق زدن. اول یه ذره آب ریخت رو چشم های مامانم. بعدش دیدم که مامانم دهنش رو باز کرد و کیر دکتر رو آورد نزدیک دهنش. حالا فوران آب بود که میرفت تو دهن مامانم و رو صورتش میپاشید و دکتر که آهی از سر لذت میکشید و مامانم حرکت جلق زدنش رو آروم تر و آروم تر کرد و بعدش هم کیر دکتر رو گذاشت تو دهنش و با سر و صورتی که از آب منی پر شده بود شروع کرد به مکیدن کیر دکتر. دیگه نباید اونجا میموندم. آروم اومدم از اونجا بیرون و خودم رسوندم به ماشین. ساعتو نگاه کردم و دیدم پنج دقیقه به نه است. به تمام اون صحنه ها داشتم فکر میکردم. به اینکه از کس دادن مامانم به دکتر چند وقت میگذره و خلاصه تو فکر کس و کون مامانم بودم که دیدم خود مامانم از در ساختمون اومد بیرون و اومد طرف من. گیج و منگ بودم و چیزی رو که دیده بودم نمیتونستم باور کنم ولی واقعیت داشت و بدتر از اون این هم واقعیت داشت که حالا منم دوست داشتم مامانمو بکنم ولی چطوری آخه؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-112134505588702513?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/112134505588702513/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=112134505588702513' title='24 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112134505588702513'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112134505588702513'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/07/blog-post_14.html' title='دکتر و مامانم'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-112071654096082323</id><published>2005-07-06T23:05:00.000-07:00</published><updated>2005-07-07T08:29:12.246-07:00</updated><title type='text'>خاله شادی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff33;"&gt;این داستان رو دوست عزیزمون سعید فرستاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من سعید هستم و 27 سالمه خاطره ای که میخام براتون بگم مربوط میشه به 3 سال پیش. خالم می خواست از کانادا بیاد و من برای اینکه تنها نباشه اومدم تهران استقبالش. خالم اسمش شادیه و حدود 8-47 سالشه. از فرودگاه به هتل رفتیم تا فرداش به شهرستان پرواز کنیم. تو هتل خالم گفت که می خواد یه دوش بگیره تا خستگیش در بیاد و رفت حمامو من هم رو تخت دراز کشیدم تا کارش تموم بشه. خالم حمومش تموم شد و اومد بیرون. فقط حوله رو دورش پیچیده بود و چیزی تنش نبود. وقتی که خواست لباسشو عوض کنه من خواستم از اتاق برم بیرون اما اون گفت: سعید جون تو هم مثل پسر من هستی. پس لزومی نداره که بری بیرون. من هم موندم خالم جلو چشمای من خودشو خشک کرد. بعد هم حوله رو انداخت کنار. وای ی ی ی ی من که تا اون موقع بی خیال بودم با دیدن اون بدن تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. آب تو دهنم خشکیده بود. چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم. یه هیکل تمیز سبزه که حتی یه چروک پیری روش نبود. یه کس بی مو و یه کون قلنبه که کیره مرده رو شق می کرد. همین جوری زل زده بودم به خالم اونم اصلا به روم نمی آورد. دیگه کم کم کیرمو از رو لباس میمالیدم. آخرش دلمو به دریا زدم و به خالم گفتم: شادی جون بزنم به تخته خوب موندی. اصلا تکون نخوردی. اونم یه لبخند زد و گفت: بچه چش هیز، قابل تورو نداره. دیگه داشتم دیوونه میشدم اما این حرفشو به حساب شوخی گذاشتم و به روی خودم نیاوردم ولی نمی شد بد جور شق کرده بودم و دلم میخواست هر جور شده خالمو بکنم. خالم فقط یه لباس خواب رو شورت و سوتینش پوشید و اومد رو تخت پهلوی من دراز کشید ازم پرسید: سعید جون چیکار میکنی؟ دوست دختر داری یا نه؟ منم گفتم: نه بابا دوست دختر کیلو چنده؟ تازه کی میاد با من دوست شه!!!!. (البته داشتم خودمو لوس میکردم.) خالم گفت: نه نباید اینطوری باشه. اگه تو الان کانادا بودی دخترا برات سرو دست میشکوندن. گفتم : فعلا که ما سر نخواستنمون دعواس. خالم گفت: یعنی تو تا حالا با هیچ دختری عشق بازی نکردی؟ با تعجب پرسیدم :چی؟ گفت یعنی تا حالا با هیچ دختری حال نکردی؟! منم با خجالت گفتم نه. پرسید: تو حتی دختر لخت هم ندیدی. من که هم حشری بودم هم از خالم خجالت میکشیدم گفتم نه. اما اون ول کن نبود. بعد از اینکه کلی اصرار کرد گفتم فقط یه بار دزدکی طوری که مامان بابا نفهمن یه فیلم سکسی دیدم. گفت :پس میدونی چی به چیه. منم سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. به من نزدیک شد دستشو گذاشت زیر چونم. سرمو بلند کرد و لبمو بوسید. لباش داغ داغ بود. بازم بوسید. من خودمو عقب کشیدم. با اینکه خیلی دلم میخواست اما خجالت می کشیدم. ازم پرسید چطور بود؟ خوشت اومد؟ من بازم هیچی نگفتم. اینبار منو کشید طرف خودش و محکم لبمو بوسید. من هم دیگه مقاومت نکردم. اون لبای منو میمکید و من هیچ کاری نمیکردم. گفت: عزیز دل خاله اینجوری خوب نیس. خوشم نمیاد. تو هم همون کارایی که تو فیلم دیدی انجام بده. منم آروم شروع کردم به بوسیدن لباش. یه کم که همو بوسیدیم منو خوابوند و خودشم رو من دراز کشید. همین جور که همو می بوسیدیم از رو لباس کسشو میمالید به کیرم. تی شرت منو درآورد و سینمو میبوسید و نوک سینمو گاز میزد و می لیسید. منم که خجالتم ریخته بود سینه هاشو چنگ میزدم. خالم همین جور که سینمو میبوسید رفت پایین و گرمکن ورزشی که پام بود رو درآورد. شورتمو کشید پایین و با دست آروم جوری که من داشتم میمردم سر کیرمو ناز میکرد. گفت: چه پسر خوشگلی داری. میزاری ببوسمش؟ منم با تکون دادن سرم قبول کردم. اول یه بوس خوشگل از سر کیرم کرد. بعد سر کیرمو کرد تو دهنش. کیرمو تا ته تو دهنش می کرد بعد با مکیدن دوباره در میاورد. خیلی خوشم اومده بود. 5 دقیقه ای همین کارو کرد. بعد بلند شد لباس خواب و لباس زیرش رو درآورد و اومد رو سینه من نشست. جوری که کسش جلو دهنم بود. گفت: حالا نوبت توئه که دختر منو ببوسی. من که از کس خوری خوشم نمیومد با اکراه و اصرار خالم قبول کردم و یه ذره با زبون کسشو مالوندم. بعد یه کم هم چوچولشو مکیدم. بلند شدم به خالم گفتم میزاری کستو بکنم؟ گفت: از خدامه عزیزم. هر کاری میخوای بکن. لازم نیست از من اجازه بگیری. شادی جون رو به پشت خوابوندم کیرمو دم سوراخش گداشتم و فشار دادم. کیرم الان توی یه سوراخ خیس گرم و با حال بود. آروم عقب جلو میکردم. شروع کردم به تند تند تلمبه زدن. خالم آه و ناله میکرد و همش قربون صدقه کیرم میرفت. پاشو بلند کردم رو شونم گذاشتم و باز تلمبه زدم. خیلی بهمون خوش میگذشت. کیرمو در آوردم. خالمو رو شکم خوابوندم از پشت لای پاشو باز کردم و دوباره کردم تو کسش و تلمبه زدم. دستام رو سینه هاش بود و داشتم چنگ میزدم. دیدم خالم تند تند خودشو تکون داد و رو تخت افتا د. اون ارضاء شده بود اما من بازم میخواستم و هی تلمبه میزدم. با صدای گرفته ازم پرسید: میخوای بدونی تو کونم چه خبره؟ منم گفتم آره. اونم گفت: پس حالا کونمو پاره کن. کیرمو از کسش در آوردم بردم جلو دهنش. یه کم که برام ساک زد همون جور که رو شکم خوابیده بود کمرشو بالا آوردم و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و محکم کردم تو. خالم بد جوری دردش اومده بود. پاهای منو چنگ میزد و ناله میکرد. من هم که حشرم بالا زده بود مدام تلمبه میزدم. حس کردم داره آبم میاد. به خالم گفتم. اونم زود پا شد کیرمو گذاشت لای پستوناش. آبم با فشار پاشید به صورت خالم. وقتی که تموم شد سر کیرمو کرد تو دهنش و مکید. خیلی حال میداد. خالم رو پشت افتاد. منم رو سینش دراز کشیدم. دم گوشم آروم گفت: خوشت اومد؟ دوست دختر خوبی بودم؟ منم گفتم آره شادی جون. مرسی. از او موقع به بعد منو خالم هر چند وقت یه بار با هم سکس داریم و از این کار لذت میبریم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-112071654096082323?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/112071654096082323/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=112071654096082323' title='21 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112071654096082323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112071654096082323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title='خاله شادی'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-112015268594809424</id><published>2005-06-30T10:27:00.001-07:00</published><updated>2005-07-01T04:01:53.306-07:00</updated><title type='text'>ملیکا وامین</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فرستنده ملیکا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام. من ملیکا هستم، 19 سالمه و تنها فرزند خانواده هستم. خاطره ای که میخوام واستون بگم مربوط میشه به اولین &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سکس من. تابستون 83 بود. واسمون از شهرستان مهمون اومد. خالم و شوهرش و پسر خالم. اینم بگم که ما به خاطر شغل بابام توی یه شهر دیگه زندگی میکنیم که البته از شهر خالم اینا فقط 200 کیلومتر فاصله داره. نمی دونم روز دوم بود یا سوم؟ یه روز صبح که از خواب بیدار شدم صبحونه خوردیم و بابام که رفت سر کارش. شوهر خاله هم از خونه زد بیرون. ما 4 نفر توی خونه موندیم. بعد از چند دقیقه من طبق عادتم رفتم دوش بگیرم. 15 _10 دقیقه ای که توی حمام بودم و هنوز اول کارم بود... (آخه حمام کردن من همیشه طول میکشه) دیدم آب سرد شد. هر کاری کردم... نه بابا، گرم نشد که نشد. رفتم دم در و مامانمو صدا زدم. یه دفه دیدم امین اومد پشت در و گفت: چی میخوای؟ تعجب کردم که چرا اون اومده ولی خب بی خیال شدم و جدی نگرفتم. اینو هم بگم که در حمام از پشت محکم نمیشه... گفتم: ببین باز این آبگرمکن لعنتی چشه؟ آب سرد شده. بعد از یه مدت کوتاه گفت که حالا باز کن. باز کردم و خیلی زود آب گرم شد. گفتم دستت درد نکنه. الان خوبه و شروع کردم سرمو شامپو زدن. بعد از یکی دو دقیقه که با سرم درگیر بودم رفتم زیر دوش. چه آب گرمی! پایین اومدن آب گرم رو روی بدن سردم حس میکردم و همینجور کفها رو از رو سرم میشستم. دیگه مطمئن بودم که سرم خوب شسته شده و هیچی کف نمونده. چشامو باز کردم!!!! نزدیک بود سکته کنم. امین همینجوری جلوم وایستاده بود و به من نگاه میکرد. یه دستشم به کیرش بود. (البته از روی شلوارش). یه جیغ زدم و یه دستمو گرفتم روی سینه هام. یه دستمم جلوی کسم. همینجوری جیغ میزدم. گفتم اینجا چیکار میکنی؟ زود برو بیرون. بی شعور. بهت میگم برو بیرون. مامان! مامـــــــــــــــــــــــــــــــــان!. حقیقتش به همون اندازه که واسم غیر قابل درک بود که یه پسر منو لخت لخت ببینه ، از این میترسیدم که اگه الان مامان یا خاله متوجه بشن که امین اینجاست در مورد من چه فکری میکنن. واسه همین دوباره گفتم: امین برو بیرون. الان مامانم میاد می بینه که اینجایی. یه دفعه مثل اینکه از خواب بیدار شده باشه به حرف اومد و گفت: نترس هیچکی خونه نیست. مامانم و مامانت همین الان رفتن بازار. مونده بودم که چیکار کنم! ازش خواهش کردم که بره بیرون ولی اون شروع کرد به حرف زدن و گفت: ببین ملیکا! تو میدونی من چند ساله که دوستت دارم؟ من هیچکی رو جز تو نمیخوام. حتی اینو به مامانم هم گفتم. خیلی قشنگ حرف میزد. غرقِ حرفاش بودم که متوجه شدم دستامو از روی سینه هام و کسم برداشتم. دهنم قفل شده بود. اصلا تمام بدنم بی حرکت بود. نه میتونستم چیزی بگم و نه می تونستم دستامو جلوی خودم بگیرم. یه دفعه امین همین جور که حرف میزد شروع کرد به در آوردن لباساش. تا به خودم اومدم دیدم با یه شورت جلوم واستاده و دستاشو گذاشته رو شونه هام. (دستاشو از پشت به هم قلاب کرده بود). منو کشید و نشستیم لب وان. هنوز داشت حرف میزد ولی من هیچکدوم از حرفاشو نمی شنیدم. آخرش هم محکم شونه هامو فشار داد و گفت: ملیکـــــا، دوسِت دارم... و سرشو آورد طرف من. منم ناخودآگاه این کارو کردم. این لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم. تمام موهای بدنم چنان سیخ شده بودن که فکر میکردم الان کنده میشن. شروع کردیم به لب دادن و لب گرفتن از هم. امین تمام لبامو کرده بود توی دهنش و اونا رو میخورد. حس کردم بدنش داره میلرزه ولی به روی خودم نیاوردم چون خودم از اون بدتر بودم. چند دقیقه همینجوری گذشت. دستای امین که توی این مدت پشت منو نوازش میداد. حالا یکی اومده بود روی سینه هام و هر چند لحظه یکی رو می مالید. داشتم دیوونه میشدم. (چند بار خودم با خودم ور رفته بودم ولی هیچوقت اینجوری نشده بودم). حالا دیگه لبامون از هم جدا شده بود و امین داشت گردنمو می بوسید و می لیسید و هر لحظه پایین تر میومد. وقتی رسیده بود به سینه هام و داشت اونا رو میخورد من به یه مُرده بیشتر شبیه بودم. بدنم داغ داغ شده بود و نمی تونستم حرف بزنم. حس میکردم میخوام از حال برم. امین همینجور که سینمو میخورد با یه دستشم اون یکی سینمو فشار میداد. کم کم از روی سینه هام اومد پایین و شروع کرد شکممو لیسیدن. همینطور یواش یواش میومد پایین تا رسید به کسم. کسمو لیس میزد و میخورد. چند دقیقه که اینکار ادامه پیدا کرد همون اتفاقی که گفتم افتاد. دیگه هیچی نفهمیدم و از حال رفتم. نمی دونم چند وقت توی این حالت بودم که یه دفعه یه درد شدید احساس کردم و به خودم اومدم. درد توی همه بدنم می پیچید. تازه متوجه شدم که امین منو کف حموم دراز کشونده و داره کیرشو توی کونم می کنه. داد زدم و بهش گفتم که دردم میاد. اونم قول داد که آروم بکنه ولی فایده نداشت. اصلا نمی تونستم تحمل کنم. امین بهم گفت: خودتو شل بگیر یه کمش که بره تو بقیش درد نداره. منم همین کار رو کردم ولی بازم فایده نداشت. خیلی درد داشت. داشت اشکم در میومد و یه ذره از کیرش هم تو نرفت. امین دوباره منو بلند کرد و نشوند و شروع کرد سینه هامو خوردن و با کسم بازی کردن. خیلی زود دردم یادم رفت. بعدش دوباره منو دراز کشوند ولی اینبار منو به پشت خوابوند و سرشو آورد لای پاهام و شروع کرد به خوردن کسم. همینجور که اونجا رو لیس میزد، کم کم میچرخید و زاویه شو با من تغییر میداد تا اینکه کاملا بر عکس (سر و ته) شدیم. البته بعداً فهمیدم که به این حالت 69 میگن. حالا زانوهاشو گذاشته بود دو طرف سرم و داشت کسمو میخورد. یواش یواش بدنشو آورد پایین تا اینکه کیرش جلوی صورتم بود. میدونستم منظورش از این کار چیه. ولی از یه طرف یه جورایی بدم میومد و از یه طرف هم یه حسی بهم میگفت اینکارو بکنم. کیرشو گرفتم. چشمامو بستم و گذاشتمش توی دهنم. خودشم آروم آروم کیرشو بالا پایین میکرد که من ازش خواستم اینکارو نکنه چون وقتی زیاد کیرش میرفت تو دهنم حالم میخواست به هم بخوره. یه مدت کوتاه همینجوری کیرشو لیس میزدم. بعدش امین بلند شد و وایستاد و گفت حالا بخور منم واسش اینکار رو کردم. اینجوری راحت تر بود. هر اندازه که میخواستم کیرشو توی دهنم میکردم و اونو لیس میزدم. خیلی خوب بود. حس عجیبی داشتم. از این کار لذت می بردم. کیرش شیرین نــبود اما خوشمزه بود. نمی دونم!!! شاید اصلا هیچ مزه ای هم نداشت! ولی...بگذریم. امین صداش در اومده بود و داشت آه و اوه میکرد. حالا دیگه از خوردن کیرش بدم نمیومد. یکی دو دقیقه بیشتر نبود که داشتم کیرشو میخوردم و سرعت این کار رو هم بیشتر کرده بودم که یه دفعه امین گفت : دیگه بسه و کیرشو از دهنم در آورد. قبل از اینکه من بدونم جریان چیه امین چند تا آه کشید و آبش رو ریخت روی بدنم. آبش داغ داغ بود. بعدش همدیگرو بغل کردیم و لب تو لب دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. توی اتاقم جلوی آینه بودم و داشتم موهامو شونه میزدم که دیدم امین دوباره اومد. از پشت منو محکم گرفته بود و موهامو بو میکرد. راست بودن کیرشو که داشت به کونم فشار میداد رو حتی از روی لباس هم میتونستم تشخیص بدم. بعدش منو بغل کرد و خوابوند کف اتاق. خیلی زود شلوار و شورتمو درآورد و شروع کرد به خوردن کسم. با اینکه دوست داشتم تا صبح روز بعد لخت توی بغلش باشم گفتم: امین بسه اگه مامان اینا الان بیان چی؟ گفت تو نترس ، نمیان. این بار هم خیلی زود لخت شد و تی شرت منم درآورد و از من خواست تا واسش ساک بزنم. منم اینکار رو کردم ولی خیلی زود بلند شد. فکر کردم بازم می خواد آبش بیاد. اما گفت : برگرد میخوام یک بار دیگه امتحان کنم. گفتم: تو رو خدا نه امین، دردم میاد. گفت: اگه دردت اومد نمیکنم و فقط میذارم لای پاهات. قبول کردم و همونطور که خودش گفت چهار دست و پا نشستم و قمبل کردم. امین هم رفت و از روی میز قوطی کرم رو آورد و به کونم زد. همینطور که کرم میزد یواش یواش یه انگشتش رو کرد توی کونم. یه کم درد داشت ولی وقتی خودمو شل کردم. بهتر بود. به راحتی میشد تحملش کرد. یه کم که انگشتشو توی کونم چرخوند، اونو درآورد و دوباره کرم زد. این بار حس کردم که دو تا از انگشتاش داره میره تو. ولی این بار هم اذیت نشدم. دو تا انگشت شد سه تا. بازم قابل تحمل بود. یه کم که گذشت انگشتاشو درآورد و شروع کرد به کیرش کرم زدن و گذاشت کونم. آروم فشار داد. حس کردم که یه کم رفت تو ولی درد داشت. خیلی سعی کردم که تحملش کنم و البته موفق شدم. به راحتی میتونستم جلو رفتن کیرشو توی کونم احساس کنم. امین راست میگفت. فقط همون اولش زیاد درد داشت. کم کم دردش به یه دردِ خوشایند تبدیل شد. حالا دیگه امین داشت آروم آروم کیرشو جلو عقب می کرد و منم با کسم بازی میکردم. امین گاهی مکث میکرد گاهی حرکتشو سریع میکرد. پشتمو می بوسید و می لیسید. خلاصه هر کدوم از این حرکتاش یه جوری به من حال میداد. مخصوصاً لیسیدن کمر و شونه هام. بعد از چند دقیقه حرکت کیرش خیلی تند شده بود و محکم میکرد توی کونم. دوباره دردش شروع شد البته نه مثل اون اول. بهش گفتم: یواشتر ، دردم میاد. گفت الان تموم میشه. همینطور که تند تند میکرد یه لحظه آروم شد. کمرمو گرفت و محکم فشار داد. خالی شدن آبش رو توی خودم حس کردم. بعد همینطور که کیرش توی من بود ازم خواست که آروم بخوابم. منم همین کار رو کردم و اون هم روی من خوابید. هنوز هم کیرش رو توی کونم عقب جلو میکرد ولی معلوم بود که مثل چند لحظه قبل کیرش سفت نیست. یه مدت کوتاه هم بدون هیچ حرکتی روی من دراز کشید. بعدش کیرشو درآورد و رفت توی حموم و دوش گرفت. منم خودمو تمیز کردم. لباسامو پوشیدم و رفتم واسه ظهر یه چیزی درست کنم. این رو هم بگم که بعد از این موضوع امین توی شهر ما یه اتاق کوچولو و ارزون اجاره کرد و هر هفته لااقل یه بار میاد اینجا.البته بعضی هفته ها، سه بار هم میاد. حالا دیگه خودمون یه خونه کوچیک داریم و نیازی نیست که صبر کنیم تا مامانمون بره بازار&lt;br /&gt;ضمناً، از این موضوع هیچکی خبر نداره &lt;strong&gt;جز شما&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-112015268594809424?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/112015268594809424/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=112015268594809424' title='23 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112015268594809424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/112015268594809424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/06/blog-post_30.html' title='ملیکا وامین'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111952150934402911</id><published>2005-06-23T03:09:00.000-07:00</published><updated>2005-06-23T07:02:20.450-07:00</updated><title type='text'>دايی و مامان مريم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماجرايی رو كه ميخوام براتون تعريف كنم برميگرده به 2 سال پيش موقعی كه من 18 ساله بودم....... اسم مامان من مريمه و الان 42 سالشه و اون موقع 40 ساله بود. من تنها بچه خانواده بودم و به همين خاطر مامانم باهام راحت بود. مثلا با كرست و بدون پيرهن ميومد جلوی من يا مثلا دامن كوتاه مي پوشيد يا بعضی وقتها زير بلوزش كرست نمی بست كه باعث ميشد سر سينه هاش معلوم باشه. من بدجوری تو كف مامان بودم. دوست داشتم اونو از كون بكنم. خيلی ديدش ميزدم. و قتی كه ميخواست بره حموم از بالای در رخت كن حموم لباس عوض كردنش رو ميديدم. چه كون سفيد و توپولی داشت. كونش گوشتی بود و وقتی راه ميرفت لرزش شهوت انگيزی داشت. خلاصه بگذريم يه روز از مدرسه زود تعطيل شدم و اومدم خونه. كليد انداختم و درو باز كردم اومدم تو خونه. البته سر و صدای زيادی هم نكردم. يهو ديدم از اتاق مامان و بابام داره يه صداهايی مياد. مشكوك شدم و بدون هيچ صدايی رفتم جلو. لای در باز بود. بله! داشتم چی ميديدم؟ داييم افتاده بود رو مامانم و داشت سينه هاشو ميخورد. باورم نميشد. داييم اسمش رضا بود. 30 سالش بود و زن هم نداشت. الان هم نداره. يه تشك انداخته بودن و مامان زير خوابيده بود. دايی هم افتاده بود روش و داشت ازش لب ميگرفت و سينه هاشو ميخورد. منم چيزی نگفتم و نگاه ميكردم. البته خيلی دوست داشتم كه اون موقع داييم مامانمو از كون بكنه. خلاصه بعد از اينكه سينه هاشو خورد شورت مامانمو كشيد پايين. قشنگ يادمه اون موقع مامان مريم يه شورت سفيد توری كمر كشی پاش بود. بعد پاهاشو داد بالا و شروع كرد به خوردن كس مامان. صدای آخ و اوخ مامان دراومده بود ومعلوم خيلی حشری شده. بعد ازاينكه داييم حسابی كسشو خورد كير كلفتشو از زير شورتش درآورد و گذاشت دم كس مامان و آروم كرد تو. واقعا كير كلفتی داشت. مامان درد ميكشيد ولی اين درد از روی لذت بود. دايی شروع كرد به كردن و تند تند تلمبه ميزد. مامان هم صدای آخ و اوخش بيشتر شده شده بود. دايی بعد از اينكه حسابی مامان رو از كس كرد ، بهش گفت كه برگرده اما مامان گفت كه نه. از كون نميده چون درد داره. اما داييم بالاخره به زور برش گردوند. اول بهش گفت ميزاره لای پاش. وقتی كه مامان برگشت قشنگ يادمه داييم با يه فشار سر كير كلفتشو كرد تو كون مامان. مامان يه جيغ بلند كشيد كه من جا خوردم. خواست بره اونور اما دايی گرفتش و يه فشار ديگه داد. حالا نصف كيرش تو بود و مامان مريم هيچكاری نميتونست بكنه. ديگه دايی قشنگ كيرش رو كرد تو كون مامان و شروع كرد به تلمبه زدن. مامان بد جوری ناله ميكرد. قمبل كونش منو ديوونه ميكرد. كير كلفت دايی توی اون كون سفيد و نرم و گوشتی بود. يه جای گرم و نرم. فكركنم نزديك 5 دقيقه داشت از كون ميكرد. وقتی كه دايی كيرشو درآورد قشنگ سوراخ كون مامان مريمو ديدم كه گشاد شده بود. بعد دايی سريع برگشت به پشت خوابيد روی تشك و مامان مريم كير دايی رو گرفت دستش و شروع كرد واسش جلق زدن. آب دايی كه اومد مامان اونوگرفت به طرف سينه هاش و پاشيد روی سينه هاش. بعد افتاد روی دايی و بیحال افتادن. منم كه اونقدر دست رو كيرم كشيده بود آبم اومده بود بی سروصدا رفتم بيرون. وقتی يك ساعت ديگه برگشتم خونه دايی نبود و مامان تازه از حموم برگشته بود يه دامن كوتاه تا زانوهاش پوشيده بود با يه تاب سينه باز و طبق معمول كرست نبسته بود. وقتی نگاش كردم باورم نميشد اين همونيه كه زير دايی بوده اونم تا يه ساعت پيش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111952150934402911?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111952150934402911/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111952150934402911' title='48 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111952150934402911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111952150934402911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/06/blog-post_23.html' title='دايی و مامان مريم'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>48</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111926623214438033</id><published>2005-06-20T04:07:00.000-07:00</published><updated>2005-06-20T04:29:49.066-07:00</updated><title type='text'>خونه ی خانوم لواسانی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای تحویل دادن پایان نامه ام داشتم حسابی کار میکردم و شبها تا دیروقت بیدار می موندم. حتی وقت نمی کردم با دوست پسرم قرار &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بزارم و ببینمش و استاد راهنمام حسابی ازم کار میکشید. دو سه ماه قبل از تاریخ دفاعیه ام بود که برای یه سری کارهای نهایی رفته بودم خونه ی همین استاد راهنمام که خیلی زن مهربون و خوبیه. تا دیروقت پشت میز نشسته بودیم و داشتیم کارهای نهایی رو انجام میدادیم. شام رو هم از بیرون پیتزا گرفته بودیم که زیاد وقتمون تلف نشه و همینطور مرتب کار میکردیم. شوهر خانوم لواسانی(استاد راهنمام) حدود ساعت دوازده بود که رفت بخوابه و به زنش گفت "انقدر خودتونو خسته نکنین!" و یه چشمکی بهش زد که قلب من ریخت. معلوم بود که روابطشون خیلی خوبه. شوهر خانوم لواسانی مرد قد بلند و چهارشونه ای بود. جوری که آدم کنارش احساس امنیت میکرد. آدم موقر و متینی هم بود و خیلی به جا حرف میزد. خلاصه یکی دو ساعت بعد از اینکه از رفتنش گذشت ما هم تصمیم گرفتیم که ادامه ی کار رو بذاریم برای فردای اون روز. من بلند شدم و مانتوم رو پوشیدم. خانوم لواسانی گفت "ببین یلدا جون، اگه دوست داری امشبو اینجا بمون. الان هم دیروقته تو هم که تنهایی. بمون و شب تو اتاق مهمون بخواب. فردا صبح هم که من بیکارم و با هم کار رو ادامه میدیم." دودل بودم. از یه طرف خودمم میترسیدم اون موقع شب تنها برم بیرون و از یه طرفی هم خجالت میکشیدم. ولی بالاخره با اصرار خانوم لواسانی قبول کردم و یه زنگ به خونه مون زدم و قرار شد که بمونم هرچند پدرم زیاد راضی نبود. یه لباس راحت از خانوم لواسانی گرفتم و رفتم تو اتاق مهمون و رفتم تو رختخواب. انقدر خسته بودم که خوابم نمیبرد و خلاصه بعد از یه ربع خوابم برد. نمیدونم چقدر خوابیده بودم که یهو بیدار شدم و به شدت احساس تشنگی کردم. اولش خواستم بی خیال شم چون خیلی خوابم میومد ولی دیدم دارم از تشنگی میمیرم. این بود که بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم. از جلوی اتاق خواب خانوم لواسانی داشتم رد میشدم که دیدم یه صداهایی میاد. اومدم آروم رد شم که دیدم صدای خانوم لواسانی میاد که "آآآآآه.....جون". فهمیدم که زن و شوهر مشغولن. قلبم حسابی داشت میزد و حسابی گر گرفته بودم. آخه من زیاد اهل فیلم سوپر و اینا هم نیستم و تا اون موقع هم سکس هیچ دونفری رو از نزدیک ندیده بودم. حتی با دوست پسرمم سکس کامل نداشتیم و من فقط به کیرش دست میزدم و حتی بهش اجازه نمیدادم کُسمو ببینه. کنار در ایستادم و گوشمو بردم نزدیک در اتاق. صداهای نفس زدن خانوم لواسانی میومد. اولش چندشم شد ولی بعدش بلافاصله نمیدونم چه حسی بود که یهو خودمم حشری شدم. صدای خانوم لواسانی میومد که میگفت "آها... بلیسش... همینطوری... آها.... آخ... آروم تر.... زبونتو بکن توش... آها....". باورم نمیشد. حشرم زده بود بالا و از فهمیدن اینکه خانوم لواسانی داره حال میکنه خودمم داشتم حال میکردم. میدونستم که زبون شوهرش الان دم کُسشه. نمیدونم چی شد که دستم رفت سمت شورتم و آروم شروع کردم به نوازش کردن کسم و همزمان هم صدای نفس زدنا و حال کردن خانوم لواسانی رو میشنیدم که کم کم داشت اوج میگرفت و یهو با یه جیغ کوتاه قطع شد. معلوم بود که ارضا شده... وای که چقدر دلم برای ارضا شدن تنگ شده بود. تازه من همیشه با خودم حال میکردم و تا حالا هیچ پسری منو ارضا نکرده. یعنی کلاً به هیچ پسری اجازه ندادم که دست به کُسم بزنه. بعدش یه سری صداهایی شنیدم که معلوم بود دارن جا به جا میشن. نمیتونستم تحمل کنم. باید میدیدم چه کار میکنن. از سوراخ کلید نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود و همه جا تاریک بود. صدای شوهرش رو شنیدم که میگفت "برگرد. میخوام کیرمو تا ته بکنم تو کُست". شنیدن این حرف حسابی حشری ترم کرد. نمیتونستم تحمل کنم و باید می دیدم. با خودم گفتم وقتی صدای آه و ناله ی خانوم لواسانی بلند شد در رو آروم باز میکنم. دستم داشت از روی شورت با چوچوله ام بازی میکرد. یهو صدای آه بلند خانوم لواسانی رو شنیدم. فهمیدم کیر رفته تو کُسش. یکی دو بار دیگه هم آهش بلند شد و بعد صدای خوردن پاهاشونو شنیدم که معلوم بود تلمبه زدنای شوهرش شروع شده. خانوم لواسانی هم صدای آه و اوهش منظم تر شده بود. آروم دستگیره ی در رو گرفتم و لای در رو باز کردم. فقط خدا خدا میکردم که در با ناله باز نشه که بفهمن و خوشبختانه همینطور هم شد. انقدر هیجان زده بودم که تشنگیم رو هم یادم رفته بود. حالا یه کمی معلوم بود. خانوم لواسانی پشت به شوهرش دولا شده بود و اونم داشت تلمبه میزد. دستمو بردم تو دهنم و حسابی خیسش کردم و بردمش تو شورتم. وااای که چه حالی داد. آروم چوچولم رو که حالا سفت سفت شده بود گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش و دیدن صحنه ی سکس استادمو شوهرش. خانوم لواسانی همینطور آه و اوه میکرد و وسطش هم میگفت: "محکم تر... محکم تر... تا ته بکنش تو... آها... حالا شد. داره میخوره به ته کُسم... وااای چه کیری" و شوهرش هم همینطور داشت میکرد. عجب کمر سفتی داشت. منم که داشتم با خودم حال میکردم. چقدر دوست داشتم رفتن کیر تو کس رو تجربه کنم. به خصوص اون موقع که داشتم همین صحنه رو هم میدیدم. خانوم لواسانی حسابی داشت کس میداد و شوهرش هم داشت سفت میکردش. بعد از یه مدت کوتاه شوهرش کیرشو درآورد و گفت حالا برگرد. تو زمانی که خانوم لواسانی داشت برمیگشت کیر شوهرش رو دیدم. باورکردنی نبود که یه کیر انقدر بزرگ باشه. شایدم من اون شب انقدر حشری بودم که نمیفهمیدم. ولی کیرش به نظرم خیلی بزرگ اومد. خانوم لواسانی برگشت و خوابید رو تخت و شوهرش رفت بالا سرش و دوتا پاش رو گذاشت دو طرف زنش و نشست. اولش فکر کردم نشست روی زنش ولی دقت که کردم دیدم رو زانوهاشه و کیرشو گذاشته لای دوتا پستونای خانوم لواسانی. خانوم لواسانی هم دو تاپستونای گندشو به هم فشار داده بود تا راه کیر شوهرش تنگ تر بشه. اونم کیرشو هی از بین دو تا پستونا رد میکرد و من داشتم دیوونه میشدم. حرکت دستم خود به خود تند تر شده بود و هر لحظه امکان داشت خودمم ارضا بشم. یه مدت کوتاه که گذشت برای اولین بار صدای شوهر خانوم لواسانی بلند شد که یه آهی کشید از سر لذت. معلوم بود که داره آبش میاد و حرکتش هم تند تر شده بود. یه ذره بعدش دیدم آبش محکم زد بیرون و ریخت رو گلوی خانوم لواسانی که میگفت "جووون...چه آب داغی" وای خدای من. داشتم میمردم از حشریت. میخواستم برم تو و کیر بزرگ شوهر خانوم لواسانی رو میکردم تو دهنم و همه ی آبشو میخوردم. تند تر از قبل خودمو داشتم میمالوندم و داشتم با صداهای مردی که داشت ارضا میشد منم ارضا میشدم. چشمامو بسته بودم و گوش میکردم و با هر آهی که اون مرد میکشید منم بیشتر تحریک میشدم تا جایی که کاملاً ارضا شدم و چقدر سخت بود که صدامو درنیارم. وقتی چشامو باز کردم دیدم سینه ی خانوم لواسانی و گلوش پر از آب شده جوری که انگار یه لیوان آب کیر روش ریخته باشن. آروم خودمو کشوندم کنار و رفتم تو اتاقم و خودمو زدم به خواب. صدای رفتنشون به توالت میومد و من داشتم همچنان از تشنگی میمردم ولی حال خیلی خوبی داشتم. مدتها بود که ارضا نشده بودم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111926623214438033?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111926623214438033/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111926623214438033' title='41 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111926623214438033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111926623214438033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/06/blog-post_20.html' title='خونه ی خانوم لواسانی'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>41</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111887635771446865</id><published>2005-06-15T15:54:00.000-07:00</published><updated>2005-06-15T15:59:17.720-07:00</updated><title type='text'>خاله سوسن</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این قضیه مربوط به پاییز1380 هستش. من و خالم با هم چیزی نداریم. یعنی از همه چیز من خبر داره. چون از وقتی از شوهرش طلاق گرفته و مامان و بابا بزرگم مرحوم شدن و من هم دیدم خالم تنهاست اکثریت پیش خالم هستم. دیگه یه جورایی من و خالم با هم زندگی می کنیم. همه فامیل هم روی من یه جور دیگه حساب می کنن. میگن به به. یه پسر خوب! مومن! حرف گوش کن!. کلا هر جا دم از مردونگی میشه اسمه مارو هم می برن. (آره ارواح عمتون خبر ندارین.) دقیقا خالم از من 3 سال بزرگتره. (ما شا ا... بابابزرگ چه کمری داشته.) طوری هستش که هر جا میریم همه فکر می کنن منو خالم زن و شوهر هستیم. اما چه افسوس. هر کی این فکرو می کنه میگه چه تیکه ای رو داره هر شب می کنه. ولی نمی دونن که اصلا تا حالا به فاصله یه متری هم نخوابیدیم. چه برسه به... در ضمن اینو بگم که خالم صبحا می رفت سر کار. منم میرفتم دانشگاه. بعضی روزا هم که کلاس نداشتم یه دلی از عزا در می آوردم. زنگ می زدم به دوست دخترم میومد ما رو در یابه. یه روزپنج شنبه هم اون دیر اومد هم خاله زود اومد. منم از همه جا بی خبر که خاله ی ما پشت دره. می خواستم بکنم تو کون دوست دخترم. اون می گفت:کلفت و درازه می ترسم پاره بشم. خلاصه پیچوند. منم حشری. نگو حالا خاله ما داره میشنوه. یهو صدای به هم خوردن در اومد. نمی دوستم که خالم داره فیلم بازی می کنه. فکر کردم خالم تازه اومده. سریع لباسمونو پوشیدیم. مثلا داریم درس می خونیم. خالم داد زد ساسان کجایی؟ کفشات که اینجاست. مهمونم داری. رفتم بیرون گفتم:به خانم خانوما زود تشریف فرما شدین. همون لحظه فرشته دوست دخترم اومد بیرون. خالم گفت:  خانوم کی باشن؟  فرشته هول شد وافتاد به تته پته کردن. من سریع گفتم: از دوستان دانشگاه هستن. داشتیم درس می خوندیم. خالمم نامردی نکرد تیکشو انداخت. گفت:  بله خیلی هم خسته شدین. خیس عرقین. معلومه درس سنگینی بوده. تو مایه های برخورد فیزیکی بین... پریدم تو حرفش. گفتم:سوسن داری چی میگی؟ گفت:بعدا بهت می گم. آقا اون روز من اومدم که فرشته رو برسونم جیم شدم. ساعت10 شب اومدم خونمون. مامانم گفت:ذلیل مرده کدوم گوری هستی؟ برو ببین خالت چیکارت داره. منم ریدم به خودم. گفتم:الان خاله ساکمو بسته می خواد بزاره زیر بغلم و یه لگد تو کونم پرتم کنه بیرون. خلاصه رفتم خونه. چون کلید داشتم در رو باز کردم رفتم تو. مثلا من خونه نرفتم. تو همین فاصله هم ننم زنگ زده بود ریده بود به نقشم. گفت:کجا بودی؟ احساس کردم یه جور دیگه شده بود. گفتم:تو کوچه ها. الان اومدم اینجا ساکمو بردارم برم. دیگه بابت امروز بد جوری ضایع کردم. گفت:  خفه شو پدر سگ مادرجنده. پس اون کونی ای که خونه بوده مامانش گفته بیاد اینجا لابد عمه من بوده. دیدم آره ننه سریع گزارش داده. دیگه موندم چی بگم. گفتش می خوری؟ گفتم:چی؟ گفت:ودکا. دیدم آره. خودشم مسته. پس بگو چرا انقدر داره بد صحبت می کنه. حالیش نیست. گفتم: نه. گفت:خفه شو. باید بخوری. رو حرف من حرف نیار. منم چون واقعا خاله سوسنمو دوست داشتم (از بچگی باهم بزرگ شده بودیم) قبول کردم. منم خوردم مست مست شدم. دیگه هیچی حالیم نبود. سه تا ودکا روسی رو دو نفری خوردیم. دیدم واقعا مست مست. گفتم:سوسن جون. من برم بخوابم. برگشت گفت:کمکم نمی کنی منو ببری تو اتاق؟ دیدم مست تره. زیر بغلشو گرفتم. بلندش کردم یهو دستشو برد طرف کیرم. (از اینجا به بعدش رو با حالت مستی بخونید تا برید تو حس) گفت:  اینو بهم امشب قرض میدی؟ گفتم: چی؟ گفت:  شنیدم بد جوری کلفته. می خوام امشب تو من باشه. میدیش؟ گفتم:نیکی و پرسش؟ یهو دو نفری با هم افتادیم رو تخت. من هم زیرش موندم. سرشو آورد بالا. گفت:ساسان جون خیلی می خوامت. منم گفتم:ما بیشتر. شروع کردیم از هم لب گرفتن. اصلا حواسم نبود دارم چیکار میکنم.          تی شرتمو در آورد. شروع کرد با موهای روی سینم بازی کردن. منم از رو پستوناشو میمالیدم. دیگه داغ کرده بودم. بعد از رو بلوز تونستم کرستشو باز کنم. بعد از 10 دقیقه کاملا لخت مادرزاد شده بودیم. داشتیم با هم ور می رفتیم. بی اختیار دستمو بردم طرف کسش. واقعا داغ بود. شروع کردم کسشو لیس زدن. با هر بار لیس زدن من آه خالم درمیومد. برگشت کیرمو بگیره دستش. تا دید گفت:اوه اوه بنده خدا حق داشت نمیذاشت کونش بزاری. تازه فهمیدم قضیه چیه. منم بیشتر حشری شدم. افتادم به جون کس خالم. چه لیسی میزدم. خالمم کیرمو تو دهنش جا داد. همشو خورد. اونقدر خوب ساک میزد که انگار صد ساله اینکارس. احساس کردم می خواد آبم بیاد. بهش گفتم:ولی اون به کارش ادامه داد و آبم اومد. همشو خورد. نذاشت یه قطرشم برام بمونه. بعد بی حس افتادم رو تخت. ولی انگار سوسن تازه خوشش اومده بود. می گفت:  بازم می خوام. افتاد به جون کیرم. هر طوری بود باز کیر مارو بلند کرد. من چشامو بسته بودم. رو تخت دراز کشیده بودم. احساس کردم کیرم داغ شد. چشامو باز کردم دیدم تادسته کرده تو کسش. ( آرزویی که خیلی وقت بود خالم انتظارشو می کشید. طبق گفته هاش تو روزای بعد.) انگار به من آمپول حشریت زده باشن. با دیدن این وضع بلندش کردم خوابوندمش. خودم شروع کردم به تلمبه زدن. حالا نزن کی بزن. یه ربع یا نیم ساعتی داشتم این کاررو می کردم. برگشت. گفت:  عقب چی؟ عقب نمیزاری؟ گفتم: مگه عقب مجازه؟ گفت: آره. منم از خدا خواسته. پریدم پشتش. کیرمو گذاشتم دم سوراخش. فشار دادم تا ته رفت. دادش رفت هوا. گفت:گه خوردم. همین کسم بیا بزار. من به حرفش گوش نکردم. به کارم ادامه دادم. دیگه داداش به آه و ناله تبدیل شده بود. معلوم بود داره لذت میبره. منم انگار تو سوراخ تراش کرده بودم. مگه تو می رفت. اولاش باز به سرم زد کسش بزارم. برگردوندمش. کردم تو کسش. یه 4 تا تلمبه زدم دیدم با کسش داره بازی می کنه. فهمیدم می خواد ارضا بشه. منم دیدم دارم ارضا می شم بهش گفتم:من دارم ارضا می شم. اومدم بکشم بیرون پاهاشو دور کمرم حلقه کرد. نذاشت کیرمو بکشم بیرون. همه رو خالی کردم تو. وای چه لذتی داشت!. هیچ وقت یادم نمیره. دفعه اول واقعا لذت بخش بود. بهش گفتم: چرا؟ گفت: قرص زد حامله گی دارم. اونارو می خورم. منم خیالم راحت شد تا صبح لخت تو بغل هم خوابیدیم. صبح که شد بهم گفت: ساسان اگه تو بچه خواهرم نبودی حتما باهات ازدواج می کردم. چون تو واقعا فوق العاده ای. منم به همین خاطر از هوشنگ طلاق گرفتم. یه بار کارشو می کرد دیگه باهام کاری نمی کرد. بهم قول بده هر وقت سکس خواستم منو ارضا می کنی و همچنین تو. منم از خدا خواسته قبول کردم. تقریبا از اون روز به بعد خالم و من لا اقل هفته ای دو بار رو با هم هستیم و کاملا مثل زنا و شوهرا شدیم. تقریبا چهار سالی میشه با خالم هستم ولی هیچکدومش اون بار اول نمیشه. اون یه چیز دیگه بود. تازه گیها مامانم گیر داده می خواد دستمو بند کنه. به خالم قضیه رو گفتم. اونم ناراحت شد. نمی دونم چیکار کنم. اگه می شد حتما با خالم ازدواج می کردم و از این شهر به یه شهر دیگه می رفتیم. ولی حیف حرف مردم رو چیکار کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111887635771446865?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111887635771446865/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111887635771446865' title='27 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111887635771446865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111887635771446865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/06/blog-post_15.html' title='خاله سوسن'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>27</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111829092210181563</id><published>2005-06-08T20:44:00.000-07:00</published><updated>2005-06-08T21:49:51.393-07:00</updated><title type='text'>مامان دوستم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با محمد قرار گذاشته بودم که برم خونشون و سی دی اندی رو ازش بگیرم. تو کل راه تا برسم خونشون بیست تا کس باحال دیدم و حسابی کیرم راست کرده بود به خصوص که خیلی وقت بود که کس نکرده بودم و حسابی حشری هم بودم. خلاصه بعد از نیم ساعت رسیدم دم خونه محمد اینا و در زدم. یه کم که گذشت دیدم رویا خانم مامان محمد درو باز کرد و گفت بیا تو علی جان. من خونه محمد اینا خیلی رفت و آمد داشتم و خونواده محمد منو می شناختن. مامان محمد خودش رفت تو و من هم در رو بستم و منتظر موندم تا محمد بیاد و سی دی رو بهم بده. رویا خانم از تو آشپزخونه ازم پرسید "چایی بریزم برات علی جون؟" منم گفتم "نه ممنونم. محمد کجاست؟" که جواب داد "محمد یه کاری براش پیش اومد رفت بیرون. واسه سی دی اومدی؟" گفتم "بله. شما در جریان هستین؟" اونم گفت "آره آره. گذاشت پیش من و گفت وقتی اومدی بهت بدم" نمیدونم چی شد ولی همون "بهت بدم" تو اون حال حشری من خیلی موثرتر بود. یه لحظه با خودم تصور کردم که مامان محمد بهم بده.... وااااای... جوون... چی میشد؟ یه لحظه سعی کردم با خودم بدن مامان محمد رو لخت تصور کنم. سینه های نسبتاً بزرگش و رون پاهاش رو که حسابی کلفت بودن و احتمالاً باید مثل ساق پاهاش که معمولاً تو دید میذاشت سفید بوده باشن! بعد با خودم گفتم ول کن بابا زشته. طرف رفیقته... ولی خیلی حشری تر از اونی بودم که به این چیزا فکر کنم. تو همین فکرا بودم که رویا خانم اومد و یه لبخندی بهم زد و سی دی رو که قراربود محمد بهم بده رو برام آورد و داد بهم. تو همون چند ثانیه ای که دیدمش آبم داشت میومد. نگاهم افتاد به اون صورت خوشگل و جاافتاده و اون چشمای قشنگش و بعد نگاهم همینطور رفت پایین تر. گلوی سفید و سینه قشنگی داشت و پستوناش از زیر پیراهنی که پوشیده بود حسابی خودنمایی میکرد. شکم مامان محمد یه کمی بزرگ بود و البته به نسبت یه زن چهل و دو سه ساله خیلی خوب هم بود. دامن مشکی ای که پای رویا خانم بود تا زیر زانوهاش میومد و ساق پاهاس سفیدش کاملاً برق از سرم میپروند. حتماً کس قلمبه خوشگلی هم بین پاهاش داشت. معلوم بود تو دوران جوونیش واسه خودش کُسی بوده! تمام این فکرا تو همون چند ثانیه از سرم گذشت. وقتی مامان محمد دید سی دی رو ازش نمی گیرم خندید و گفت "چیه؟ خوبی؟" دستپاچه شده بودم و سریع خودم و جمع و جور کردم و گفتم "بله. مرسی. یه کم بیرون گرم بود فکر کنم گرما زده شدم!"اونم گفت "بیا یه لیوان شربت بهت بدم" و سی دی رو چپوند تو دستم و خودش برگشت رفت تو آشپزخونه. تو همون حالی که داشت میرفت تونستم یه نظر کون قلمبه اش رو ببینم که پشت اون دامن سیاهی که پاش بود هر کیری رو راست میکرد. دنبالش رفتم تو آشپزخونه و گفتم "زحمت نکشین. یه لیوان آب خنک اگر باشه ممنونتون میشم" اونم گفت "باشه. اتفاقاً منم خیلی تشنمه. دوست دارم آب بخورم" و همینطور که پشت به من در یخچال رو باز کرده بود تا آب در بیاره من داشتم با نگاه کردن به اون کون و پاهای خوش تراشش دیوونه مشدم. مامان محمد داشت از اینکه چقدر دکترا از آب تعریف میکنن حرف میزد و میگفت "میگن آدم باید هر روز هفت هشت تا لیوان آب بخوره. من کلاً خوردن آب رو خیلی دوست دارم" وااای خدای من. دیگه داشتم میمردم. اینکه رویا خانم که من داشتم براش له له میزدم از اینکه دوست داره آب بخوره حرف میزد و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد اگر رویا خانم به جای روزی هفت هشت تا لیوان آب خوردن یه بار آب کیر منو میخورد!!!! تو همین فکرا بودم که رویا خانم در یخچال رو بست و پارچ آب به دست اومد طرف من که کنار کابینت ایستاده بودم. دیدم داره به کیرم نگاه میکنه. جا خوردم ولی اونم سریع بهم گفت "علی جون اگر میشه برو اون طرف تر تا من لیوان رو از تو کابینت بردارم" خودمو کشیدم کنار و رویا خانم دولاشد و در کابینت رو باز کرد. میتونستم چاک سینه اش رو ببینم. وای که دیگه داشتم میمردم. منتظر بودم زود تر اون لیوان آب لعنتی رو بخورم و بزنم بیرون و زود تر برسم خونه و به یاد چیزایی که دیده بودم یه جق حسابی بزنم. رویا خانم دو تا لیوان آب برداشت و وقتی سرش رو آورد بالا من هم رومو کردم اون طرف تا نفهمه که داشتم دیدش میزدم. اون طرف آشپزخونه نردبون بود و معلوم بود که قبل از این که من بیام رویا خانم داشته شیشه های آشپزخونه رو تمیز میکرده. دو تا لیوان آب برای خودش و من ریخت و لیوان خودش رو برداشت و برد سمت لبای خوشگلش. منم سریع لیوانم رو برداشتم و شروع کردم به خوردن آب. تا نصفه خوردم و لیوان رو گذاشتم رو میز. رویا خانم دور لب و دهنش خیس بود و حسابی سکسی تر از قبل شده بود. لبو دهنش رو با دست پاک کرد و یه نفسی کشید که قلب من ریخت و گفت "آخی....خنک شدم." بعدش هم گفت "علی جون! حالا که اینجایی میشه یه دقیقه کمکم کنی؟" گفتم "بله حتماً. چیکار کنم؟" رویا خانم گفت " این نردبون ما خیلی لق و خطرناکه. من باید اون قسمت بالای پنجره رو پاک کنم. اگر میشه نردبون رو برام نگه دار" و منتظر جواب من نشد و رفت سمت نردبون و شروع کرد به بالا رفتن ازش. منم خودمو رسوندم و با دستام پایه های نردبون رو چسبیدم. رویا خانم معذرت خواهی کنان رفت بالا و من همینطور داشتم از شق درد می مردم. حالا میتونستم پاهای سفید مامان دوستم رو از نزدیک ببینم. رویا خانم دو سه تا پله رفت بالا و شروع کرد به تمیز کردن شیشه ها و منم همینطور داشتم پاهاش رو دید میزدم. یه کمی سرم رو بردم جلوتر تا شاید بتونم رونش رو هم ببینم. یه کمی که گذشت تونستم بالاخره رون هاش رو هم ببینم که یه کمی بینشون باز بود ولی چیز زیادی رو نمیشد دید. چون حسابی تاریک بود. بعد از یکی دو دقیقه که من و مامان محمد داشتیم راجع به درس و کار و این جور چیزا حرف میزدیم گفت "علی جون. حالا من میرم یه پله بالاتر. نردبونو محکم بگیر". منم محکم گرفتم و منتظر بودم که مامان محمد بره بالاتر تا تو اون فاصله ای که پاهاش رو باز میکنه من بیشتر بتونم رون پاش رو ببینم و حال کنم. وقتی پای راستش رو بلند کرد تا بره بالاتر راحت میتونستم خط نازکی از شورت قرمزش رو ببینم که اگر هر رنگ دیگه ای بود دیده نمیشد! ولی زیاد طول نکشید و سریع اون یکی پاش هم رفت بالا و وضعیت مثل قبل شد ولی من حشری تر و مشتاق تر شده بودم. پرسیدم "محمد کی برمیگرده؟" مامانش گفت "نمیدونم. گفت یه کاری براش پیش اومده که باید بره دانشگاه" داشت راجع به دانشگاه و وضعیت درسی محمد حرف میزد و تو همون حال باید قسمت دورتر شیشه رو هم پاک میکرد و برای همین هم خودش رو کشید به سمت چپ و نا خودآگاه پای راستش رو گذاشت رو پله بالاتر و پای چپش رو روهمون پله قبلی نگه داشت. واااای...چی میدیدم؟ حالا میتونستم قشنگ تمام رون پاهای مامان دوستم رو ببینم و از لای پاهای قشنگش میتونستم خط شورت قرمزش رو یه بار دیگه ببینم. داشتم میمردم. نزدیک به یک دقیقه رویا خانم داشت شیشه پاک میکرد و من داشتم لای پا و شورتش رو دید میزدم و حال میکردم تا اینکه کارش تموم شد و خواست بیاد پایین. همین که آروم آروم داشت میومد پایین قسمت پایینی ساق پاش آروم خورد به صورتم و منو دیوونه تر کرد. نمیتونستم تحمل کنم. همین که دو تا پاهاش پشت به من اومدند رو زمین محکم چسبیدمش و هلش دادم سمت میز و خمش کردم. رویا خانم گفت "چیکار داری میکنی؟" حرفی نزدم و محکم دستاش رو گرفتم و جفت کردم و به دست راستم محکم گرفتمشون و خمش کردم رو میز آشپزخونه. حالا کونش قشنگ قمبل شده بود. رویا خانم هنوز باورش نمیشد چه اتفاقی داره میفته. هی میگفت "علی؟ چیکار میکنی؟ خجالت بکش" و منم حسابی حشری شده بودم و نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم. بهش گفتم "شما خجالت بکش که کس و کونت رو جلو من دادی هوا و نمیگی منم جوونمو دلم میخواد!" با دست چپم دامنش رو کشیدم پایین. وااااای حالا کونش رو داشتم میدیدم. کون رویا خانم حسابی سفید و تپل بود و شورت قرمزی که پاش بود حالا قشنگ خودش رو نشون میداد. خودش هم آروم و بدون داد و فریاد میگفت "علی جون ولم کن. من جای مامانتم" گفتم "مهم نیست. مهم اینه که میخوام بکنمت. میخوام کیرمو بکنم تو کست. همونجایی که محمد از توش اومد بیرون" و تو همون حالی که اینارو میگفتم شورتش رو کشیدم پایین. دست راستم همینطور دو تا دستاش رو محکم چسبیده بود. شورتش خیلی سخت پایین اومد ولی بالاخره تا بالای زانوش کشیدمش پایین. حالا نوبت خودم بود. زیپ شلوارم رو باز کردم و شورتمو زدم کنار و کیرمو انداختم بیرون. رویا خانم همینطور داشت میگفت "علی. تو رو خدا این کارو نکن. من مامان دوستتم" ولی من این حرفا حالیم نبود. پای راستمو گذاشتم لای پاهاش و پاهاشو به زور از هم باز کردم. دستمو بردم سمت کُسش و شروع کردم به مالوندنش. همین که یه کم مالوندمش صدای ناله رویا خانم رو شنیدم که معلوم بود داره حال میکنه. گفتم "خوبه؟ خوشتون میاد؟" که تو همون حال آه و ناله گفت " آره...حالا کیرتو میخوام. بکنش تو کُسم. بکنش تو". حسابی دیگه حشرم زده بود بالا. کیرم سیخ سیخ شده بود و دنبال سوراخ کس رویا خانم میگشت. فهمیدم که اونم خوشش اومده و برای همین دستاشو ول کردم و دستامو گذاشتم رو کونش و یه کمی از هم بازشون کردم. کیرم رو بردم سمت کسش. وقتی نوک کیرم خورد به کسش فکر کردم همین الانه که آبم بیاد. لیوان آب که نصفه خورده بودم همون کنار بود. برش داشتم و کیرمو کردم توش. کیرم یخ زد. درش آوردم و بردمش سمت کس رویا خانم و آروم گذاشتم دم کس. حس داغی خیلی باحالی بود. نوک کیرم آروم آروم داشت میرفت تو کس مامان دوستم که حسابی از زور شهوت و حشر خیس شده بود. گفت "بکن تو. زود تر. دلم برای کیر جوون تنگ شده. بکنش تو کُسم". حسابی حال داد. آروم آروم کردمش تو. واااااای چه حالی... داغ داغ بود و خیس خیس. شروع کردم به بیرون آوردن و دوباره کردن تو. یکی دو بار تلمبه زدم و بعدش کیرمو تو کسش نگه داشتم. گفتم "عجب کسی هستی... جوووون... عین کس هلوهای هیجده ساله ای" رویا خانم گفت "کیر تو باحاله علی جون... وااای بکن که مردم از بس کیر پیر رفت تو کسم" تلمبه زدنام رو دوباره شروع کردم و دستم رو گذاشتم رو کس رویا خانم و دیدم حسابی پشمالوئه. من خیلی از کسای پشمالو خوشم میاد. داشتم از زور حال میمردم. باورم نمیشد کیرم تو کس به این باحالی باشه. داغ و نرم و پشمالو و از همه مهم تر اینکه تو کس مامان دوستم باشه. مامانی که خیلی باحال و خوشگله. همینطور که داشتم کیرمو میکردم تو و در میاوردم گفتم "جووون... جوووووون... ممد کجایی که ببینی دارم مامانتو میکنم؟ نیستی که ببینی مامانت چه کُسیه... چه کسی میده این مامانت" تو همین حال و گفتن این حرفا بودم که حس کردم آبم داره میاد. یه لحظه ترسیدم و برای همین هم کیرمو سریع کشیدم بیرون. رویا خانم هم فهمید قضیه چیه و سریع برگشت به طرف من و کیرمو گرفت. باورم نمیشد کیرم تو دستاش باشه. همین که به اون صورت خوشگل و سکسیش نگاه کردم حس کردم آبم داره میاد بیرون. نفهمیدم چی شد. فقط چشمامو بستم و حس کردم کیرم تو دهن مامان محمده و آبم بافشار زد بیرون. اونم همینطور شروع کرد به ساک زدن و مکیدن و با دستاش هم ور رفتن با کیرم تا جایی که هرچی آب داشتم خالی کردم تو دهنش و وقتی همه آبم رو خورد حس کردم ضعف شدیدی دارم و تو همون حال ضعف و سستی قشنگی که داشتم زبون رویا خانم رو نوک کیرم داشت بازی میکرد. مامان دوستم رو کرده بودم. چه حالی داشت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111829092210181563?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111829092210181563/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111829092210181563' title='31 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111829092210181563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111829092210181563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/06/blog-post_08.html' title='مامان دوستم'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>31</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111769254630668496</id><published>2005-06-01T23:02:00.000-07:00</published><updated>2005-06-04T17:10:55.996-07:00</updated><title type='text'>مرضیه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوست خوبم سلام &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اسم من مرضیه است و 44 سال دارم. یه روز که داشتم مطلبی روسرچ می کردم با وبلاگ شما آشنا شدم و تصمیم گرفتم مطلبی درباره زندگی خودم برای شما و دوستداران وبلاگ شما بنویسم. من در سن 18 سالگی ازدواج کردم و در سن 20 سالگی صاحب یک پسر شدیم..... متاسفانه همسرم 6 ماه پس از این ماجرا در یک حادثه رانندگی درگذشت و من و تنها پسرمون رو تنها گذاشت. پس از اون تصمیم گرفتم دیگر ازدواج نکنم و به پسرم و زندگیم برسم. البته همسرم چون در ایران ایر کار می کرد پس از او از لحاظ معیشتی وضعیت خوبی داشتیم. البته چند سال بعد من در یکی از سازمانهای دولتی مشغول به کار شدم. سالها همینطور می گذشت و احسان پسرم بزرگ و بزرگتر می شد. چند سال قبل البته قبل از اینکه پا به سن 40 سالگی بزارم یه روز دیدم حالم یه جوری میشه. در واقع حالم مثل زنهای حامله می شد. البته من فکرم به اینجاها قد نمی داد. چون با کسی ارتباط نداشتم. پس ازاینکه این حالت چند بار تکرار شد تصمیم گرفتم به پزشک مراجعه کنم. به پزشک حالتم رو شرح دادم و اون گفت این علائم حاملگیه. من بهش گفتم که با کسی ارتباط ندارم واون از من خواست تست حاملگی بدم. دادم ومشخص شد که همینطوره. داشتم شاخ در می آوردم. پزشکم به من گفت با این تفاسیری که میگی حتما شخصی به صورتی که تومتوجه نشدی با تو سکس کرده. از من پرسید: شبها خوابت سنگینه؟ گفتم: نه. گفت: ناراحتی خاصی نداری که از حال بی حالت کنه؟ گفتم: چرا، من صرع دارم. اما کنترل شده است و دارو مصرف می کنم. خیلی کم پیش می یاد. اون هم گفت احتمالا به اون حالت که می افتی شخصی که به تو دسترسی داره این کار رو باتو می کنه. اینو که گفت فکرم فقط به احسان رفت. خلاصه به من پیشنهاد داد که یه بار الکی خودمو به این حال بزنم ببینم چی میشه. خلاصه سرتون رو درد نیارم این قضیه فکر منو خیلی به خودش مشغول کرده بود. چند روز بعد که احسان خونه بود تصمیم گرفتم همون کار رو انجام بدم ببینم چی میشه. من همیشه در منزل یه لباسی می پوشم که شبیه لباس خوابه و تا زیر باسنم هستش. البته سوتین و شورت هم می پوشم ولی خوب بالا تنه ام هم زیاد پوشیده نیست. اما هیچ وقت ندیده بودم احسان خیره به من نگاه کنه و اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد اینطور باشه. احسان نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد. من هم آمدم یه کم اونطرفتر خودمو مشغول کاری کردم. یه دفعه خودمو ولوکردم رو زمین و چشمهام رو بستم. احسان سریع اومد طرف من و منو بغل کرد و آروم مامان مامان کرد. وقتی که دید صدایی از من در نمیاد منو رو زمین گذاشت. احساس کردم داره شلوارش رو در میاره. فهمیدم کار کار خودشه. اما منتظر بودم ببینم چی کار می کنه. لباس منو بالا زد و شورتمو در آورد و پاهام رو بالا گرفت. یه لحظه که پاهام رو گرفت از خودم بی خود شدم. نمی دونستم باید چیکار کنم......... پس از 18-17 سال واقعا احتیاج داشتم. کیرش رو که معلوم بود راست شده یه کم به کسم مالید و تو کسم فرو کرد و خودشو انداخت روی من و شروع به کردن من کرد. هی گردنم رو می لیسید و ازم لب می گرفت. من هم از شدت لذت می خواستم جیغ بزنم ولی خیلی خودمو کنترل کردم تا اینکه آبش اومد و همینطوری روی من ولو شد. چند لحظه بعد پا شد شورت منو تنم کرد و نشست کنارم. من هم 5-4 دقیقه بعد مثلا به حال اومدم و همون حرفهایی رو زدم که همیشه موقع این حالت می زدم. به روی خودم نیاوردم. البته اون هم انگار نه انگار اتفاقی افتاده. پاشدم رفتم سر و صورتم رو شستم. شب موقع خواب خیلی به این مساله فکر کردم. هرچی سبک سنگین کردم دیدم به نفعمه. چند بار دیگه به همین منوال گذشت دیدم اینجوری فایده نداره. من کامل لذت نمی برم. البته بعد از مراجعه به پزشک جنین به وجود اومده رو با دارو دفع کردم و چون احسان بی محابا آبش رو تو کسم می ریخت ، تصمیم گرفتم از قرص استفاده کنم. خلاصه تصمیم گرفتم این قضیه رو بین خودمون علنی کنم. یه روز رفتم یکی از این ژل های پیروکسیکام گرفتم و شب موقع خواب از اتاق خوابم احسان رو صدا کردم. چراغ رو خاموش کردم و چراغ خواب رو روشن کردم. این دفعه هم زیر لباس خوابم شورت و سوتین نپوشیدم. دمر خوابیدم و منتظر احسان شدم تا بیاد. احسان اومد و گفت بله مامان. گفتم احسان جان من مدتیه کمرم درد می کنه. دکتر یه ژلی بهم داده تا بمالم پشتم. من که نمی تونم تو این کار رو برام بکن. اون هم گفت باشه. ژل رو باز کرد و لباس منو داد بالا. تا کون لخت منو دید جا خورد. ولی به روی خودش نیاورد. بهش گفتم لباسم رو بیشتر بده بالا و از زیر شونه هام بمال. اون هم شروع به همین کار کرد. نمی دونید چقدر لذت بخش بود. کارش که تموم شد گفت خوبه مامان؟ من انتظار داشتم حشری بشه و منو بغل کنه و شروع به سکس کنیم. ولی این کار رو نکرد و پا شد که بره. برگشتم بهش گفتم کجا میری؟ گفت: دارم میرم بخوابم. بهش گفتم من منتظرم. با تعجب گفت چی مامان؟ دوباره گفتم من منتظرم. با تعجب بیشتر گفت: خوب چی کار کنم؟ بهش گفتم پدرسوخته همون کاری که همیشه وقتی من تو حال خودم نیستم می کنی. یه دفعه قرمز شد و خواست از اتاق بره بیرون. من هم پاشدم رفتم دستشو گرفتم. آوردمش روی تخت بغلش کردم و شروع کردم ماجرا رو براش توضیح دادن. از شدت خجالت به من نگاه نمی کرد. بالاخره بهش حالی کردم که من هم راضی هستم و شروع کنه. بچم از خجالت داشت آب می شد. بغلش کردم و کنارش خوابیدم و دستشو گرفتم گذاشتم روی کسم و با دست خودم کیرش روگرفتم و شروع کردم باهاش ور رفتن. نمی دونید بعد از این همه سال چه حالی داشتم. اون هم کم کم داشت روش باز می شد. محکم بهم چسبید و از من لب گرفت و گفت مامان خیلی دوستت دارم. گفتم: منم همینطور. بهم گفت مامان خیلی دوست دارم کست روبخورم ولی همیشه می ترسیدم به هوش بیایی و بفهمی. بهش گفتم حالا می تونی. پا شد لباس منو درآورد و لباس های خودش رو هم درآورد. پسرم کیر شق و رق و بزرگی داره. عین کیر مرحوم پدرش بزرگه. من دیگه فقط به کیرش نگاه می کردم. پاهای منو باز کرد و شروع به خوردن کس من کرد. من هم دیگه می تونستم احساساتم رو فریاد بزنم. نمی دونید تو چه حالی بودم. بعد از این کار به من گفت مامان تو هم کیر منو می خوری؟ البته من زمان پدر خدابیامرزش هم این کار رو نکرده بودم و امتناع کردم. اما دفعات بعد امتحان کردم و دیدم حیفه که این کار رو نکنم. اما اون روز این کارو نکردم. بعد احسان کم کم کیرش رو وارد کسم کرد و شروع به حال کردن کرد. منم که دیگه می تونستم محکم بغلش کنم و از احساسا تم بهش بگم. بعد از اینکه آبش اومد مدتی رو همینطور عین زن و شوهر ها تو بغل هم بودیم و همدیگر رو نوازش می کردیم. بعد ازش خواستم از این به بعد کنار من بخوابه و اون شب اولین شبی بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و خوابیدیم. از اون شب اون هم پسرمه و هم شوهر. شوهر که نه ، شریک جنسی منه و این به من خیلی آرامش و روحیه میده. الان احسان25-24 سالشه و دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های تهرانه و باعث سربلندی منه. در پایان باید بگم پس از خوندن این متن راجع به من اشتباه فکر نکنید. این یه احتیاجه و باید برآورده بشه و از &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نظر من ایرادی ندارد که من با پسرم سکس دارم. خدانگهدار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;از مرضیه خانم بابت فرستادن این داستان تشکر میکنم و همچنان منتظر داستانهای قشنگ شما هستم. دوستانی که داستان فرستادن مطمئن باشن داستانشون توی وبلاگ درج میشه&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111769254630668496?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111769254630668496/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111769254630668496' title='24 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111769254630668496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111769254630668496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title='مرضیه'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111706439296515795</id><published>2005-05-25T16:35:00.000-07:00</published><updated>2005-05-25T17:12:19.106-07:00</updated><title type='text'>من و مادرزنم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با شروع رابطه من و مادرزنم ، بين من و زنم يك حالت سكس عجيبی شروع شده كه باعث شده ما دو تا هميشه در حالت حشری باشيم. طرز نگاهها و رفتارها يك گرمی مخصوص بخود گرفته. در اولين شبی كه زنم برای زايمان در بيمارستان بستری شده بود من به همراه مادرزنم و يكی از خواهرای زنم در بيمارستان بوديم. ساعت 8 شب ديگه اجازه ندادند كه در بيمارستان بمونيم. فقط با پرداخت هزينه ، يك نفر می تونست پيش زنم بمونه. اول مادرزنم می خواست بمونه كه خواهرزنم اجازه نداد. بهش گفت تو از صبح تا حالا اينجا بودی خسته ای. با اشاره به من گفت شما دوتا برين خونه. تا فردا صبح من اینجا می مونم. برای خداحافظی رفتيم پيش زنم. داشتيم خداحافظی می كرديم. يواشكی به مادرش گفت مامان جون ، عزيز دلم رو با خودت ببر خونه. مواظبش باش تا لحافش از روش كنار نره. شلوغ هم نكنيد. من زود می فهمم ، باشه؟. مادرزنم گفت: ببينم مگه تو يك لحظه می تونی كنارش باشی و شلوغ نكنی؟ مگه ممكنه؟ هان! از من يكی توقع نداشته باش.زنم با يه حالت تحريك كننده ای گفت: باشه ولی يادتون باشه. عوضش رو در می آرم. بعد گفت: مادرجون می خوام يه لطف بكنی. عزيز دلم از وقتی كه من حامله شدم درست وحسابی سكس نداشته. ازت خواهش می كنم امشب رو باهم باشين و تا صبح از هم لذت ببرين و منو در كنارتون حاضر بدونيد. باشه؟ مادرزنم خم شد و از صورتش بوسيد. منهم يه دو دقيقه جلو مادرش ازش لب گرفتم. تا سرمو بلند كردم ديدم خواهرزنم اومده تو و داره ما رو تماشا می كنه. لبخند معنی داری كرد گفت: بابا همش يه شبه. نمی تونيد تحمل بكنيد؟ خلاصه خداحافظی كرديم اومديم. من و مادرزنم دوتايی سوار ماشين شديم و رفتيم به طرف خونه. تو راه تصميم گرفتيم بريم بيرون غذا بخوريم. نمی دونيد شام چقدر لذت بخش بود. خلاصه رسيديم به خونه. من تا لباس هامو در بياورم مادرزنم گفت من میرم حموم. از صبح تا حالا بدنم داغ شده. خنديدم و گفتم داغ شهوت يا... با ناز گفت: هردوتاش. نمی دونی از موقعی كه قرار شد امشب با هم باشيم چه كشيدم! رفت حموم و من هم كتری آب رو گذاشتم روی اجاق تا يه نسكافه داغ با هم بخوريم. بعد از ده دقيقه مادرزنم اومد بيرون. حوله زنم رو پيچيده بود به خودش. با يه نازی اومد و روی مبل نشست و گفت عجب حالی داد حموم. تو نمیری. گفتم من عصری كه بيام بيمارستان دوش گرفتم. نشستم بغلش. آروم دستم رو بردم با گوشه حوله شروع كردم موهای خيسشو خشك كردن. آروم گردنشو ماليدم اومدم روی شونه هاش. سرم رو بردم جلو و با لبام شروع كردن قطره های آب روی گردنش رو ليسيدن. كم كم ليسيدنم تبديل شد به بوسيدن. گردن و روی شونه هاش رو بوسيدم. آروم لباشو گرفتم و اونم با ولع زيادی شروع كرد به لبهامو خوردن. آروم بغلش كردم. كشيدم به طرف خودم. اونم خودشو ول كرد تو بغلم. كم كم حوله داشت ازش باز می شد. اول وسط سينه ش اومد بيرون. داشتم به وسط سينه اش نگاه می كردم كه خودش هم متوجه اون شد. آروم حوله رو با دستش كشيد پايين. گفتم من می خوام آروم لختت كنم. اجازه هست؟ فقط تونست با تكون دادن سرش موافقت کنه. چون سريع لباشو گرفته بودم. دستامو آروم بردم و پستون سمت چپشو گرفتم. يك آهی كشيد كه فكركردم چی شده! بهم گفت: هوس كردم تو رو لخت كنم. دکمه های پيراهنمو باز كرد. كمربند و زيپ شلوارم رو باز كرد. شلوارم رو درآورد. من بودم با يه شورت. كيرم توی شورتم خيمه زده بود. تا شورتم رو درآورد چنان سيخ وايستاده بود كه من هم تعجب كردم. منو كشيد بطرف خودش و كيرمو گرفت و شروع كرد به مالش دادن. براثر تكونهايی كه خورده بود حوله كاملاُ از روش كنار رفته بود. نگاهی به خودمون كرديم. همديگر رو بغل كرديم و لب تولب هم نشستيم. بهش گفتم بيا بريم رو تخت راحت باشيم. قبول كرد. بلندش كردم. حوله افتاد زمين. تا بلند شد ديدم از كسش يه قطره آب آويزون شد. بهم گفت می دونی از موقعی كه باهم شام خورديم تا الان دو بار ارضا شده ام. و اين آب اوناس كه ازمن راه افتاده. دستشو گرفتم. رفتيم تو اتاق خواب. هردوتامون افتاديم رو تخت. همديگر رو چنان بغل كرديم و فشار داديم كه انگار تا حالا سكس نداشتيم. من كيرم رو روناش و كسش فشار می دادم. چون چهار ماه بود اينكار رو نكرده بودم آبم سريع اومد. نگاهی به مادرزنم كردم و گفتم اجازه می دی آبم بياد؟ تا صبح بهت قول می دم نذارم بخوابی!. يواش و با حالت شهوتناكی گفت هرجور راحتی. دخترم بهم گفته بود كه خيلی وقته كه نتونستی روش دراز بكشی و هميشه اون با دستاش برات جلق می زده و آبتو مي‌اورده. حالا راحت باش و هرجوری كه دلت می خوات بذار آبت بياد. ولی قول بده كه تا صبح بايد منو بكنی. اون كه داشت اين حرفها رو می زد منهم با شدت خودم روش تكون می دادم. كيرم خود به خود داخل كسش شده بود. بهش گفتم اجازه می دی توش خالی كنم؟ با آه و اوخ بلندی گفت: آره. راحت باش عزيزم. خودت رو خالی كن. بذار تمام اين مدت كه از كس محروم بودی عوضش دربياد. اون اين حرفهای تحريك كننده رو می زد و من با تمام قوا داشتم خودم رو توی كسش خالی می كردم. فكر ميكنم كه اون لحظه تمام آب منی دنيا رو در من جمع كرده بودن. هر چی داشتم توش خالی كردم. محكم گرفته بودمش. نمی ذاشتم تكون بخوره. پاهاشو بالا گرفت و از پشت قفل كرد و منو محكم به خودش فشار داد. باحالت حشريش بهم می گفت: می دونی خترم بهم چی گفت. گفته كه خوب بهش برس. نذار امشب احساس تنهايی بكنه. بذار حسرت چهار ماه رو از دلش بيرون كنه. اون اين حرفهارو می زد و من هم بهش فشار می دادم. كم كم داشتم از پا می افتادم. در حاليكه كيرم توی كس مادرزنم بود آروم چرخيدم و به پهلو خوابيدم. تازه به فكر پستونهای بزرگ و نرمش افتاده بودم. با ولع بسيار داشتم پستوناش رو می خوردم. ( زنم بعد از دو روز كه از بيمارستان اومده بود بهم گفت كه اين چه بلايی بود كه به سر پستونهای مادرم آوردی؟ بيچاره مادرم تا يك هفته نمی تونست جلوی من و خواهرم سينه هاش رو بذاره بيرون و از دست من نارحت بود. بهم گفت: حالا كه نمی تونستی با شوهرت سكس داشته باشی وكيرش كستو نمی ديد!لااقل پستوناتو كه می تونستی بهش بدی بخوره. نمی دونی چه كار كرده با پستونام. بعد بهش نشون داده بود و زنم بهش گفته بود كه اين كار رو تا حالا از من نديده بود. دلش به حال من سوخته بود.) ( می دونيد مادرزنم و دختراش با همديگر رودر واسی ندارن و جلوی همديگه به راحتی لخت می شن. حتی با هم شلوغ كاری هم می كنن.) خلاصه چنان بلايی سر پستونهای مادرزنم آوردم كه تا يك هفته كبود كبود بودند. تازه بعداز خوردن پستوناش كيرم تازه داشت بلند می شد. مادر زنم خوشحال شد و كيرم رو به دهنش گرفت شروع كرد به خوردن. همين كه بلند شد تا كيرم رو بخوره ديدم كه تمام قسمتی زير كسش بوده خيس آبی بوده كه من توی كسش خالی كرده بودم. دستمو روی كسش كشيدم گرم گرم و نمناك بود. كيرم رو گرفت و خورد و خورد. بعد بهم گفت: می خوام طوری منو بكنی كه تا چند روز هوس كير نكنم. منهم نامردی نكردم و چنان روش پريدم و كيرم را تا ته بهش فرو كردم. دوساعت تمام داماد و مادرزن بهم ديگه لذت فراوان دادند. بعد با هم رفتيم حموم و تا صبح تو آغوش هم خوابيديم. فردا صبح توی بيمارستان همه از بدنيا اومدن فرزندم خوشحال بودن. ولی تو اين وسط سه نفرفقط ته دلشون بيشتر از همه خوشحال بودن. من و زنم و مادرزنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111706439296515795?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111706439296515795/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111706439296515795' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111706439296515795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111706439296515795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/05/blog-post_25.html' title='من و مادرزنم'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111649361911097958</id><published>2005-05-19T02:04:00.000-07:00</published><updated>2005-05-19T02:06:59.116-07:00</updated><title type='text'>لیوان شیر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عادتم این بود که هر شب قبل از خواب یه لیوان شیر سرد بخورم. بهم آرامش میداد. بعد از اینکه نامزدیم با کامران بهم خورد خیلی از نظر روحی داغون شدم. به خصوص که کامران بی شرف تو همون دوران حسابی از من سو استفاده کرد و با وعده و وعید هاش تونست منو راضی کنه که باهاش بخوابم. در نتیجه بکارتمو ازم گرفت. حالا من یه دختر بیست و سه ساله ام که یه نامزدی ناموفق رو پشت سر گذاشتم و پرده بکارتم رو از دست دادم و نمیدونم چیکار کنم. تنها چیزی که میتونست منو یه کم آروم کنه کارم بود. که به خاطر زیاد بودنش بخش زیادیش رو میاوردم خونه. و اونجا به خیلی از پرونده ها رسیدگی میکردم. اون شب هم مثل همیشه پدرم لیوان شیر رو برام آورد و گفت "بخور دخترم. خوب بخوابی. منم دارم میرم بخوابم. زیاد خودتو خسته نکن و انقدر پشت میز چشاتو درنیار!." منم یه سری تکون دادم و تشکر کردم. لیوان شیر رو گذاشتم کنار یکی از پرونده ها و به کارهام ادامه دادم. بعد از نزدیک به نیم ساعت حس کردم سرم یه کمی درد میکنه و خیلی خوابم گرفته. این بود که دیگه بی خیال شیر شدم و لیوان رو بردم گذاشتم تو یخچال و برگشتم تو اطاقم که بخوابم. چراغو خاموش کردم و رفتم زیر لحاف. بعد از چند دقیقه اینور و اونور شدن دیدم هیچ جوری خوابم نمیبره. ولی چشامو بسته نگه داشتم تا بتونم یه کمی استراحت کنم. تو همین حالت بودم که صدای در شنیدم. ترس برم داشته بود. یه کمی گوش تیز کردم و دیدم صدای پا هم میاد. بعد از چند ثانیه در اطاقم باز شد. داشتم سکته میکردم ولی صدام درنمیومد. فکرکردم دزده یا... چه میدونم؟. در بسته شد و یه کسی اومد نزدیک تخت من. از ترس مونده بودم چیکار کنم. بعد از چند لحظه حس کردم این طرف کسی نیست جز بابام. چون بوی ادوکلنش رو از ده فرسخی میتونستم تشخیص بدم. کنجکاو بودم بدونم بابام تو اطاق من چه کاری داره. که حس کردم لحافم داره میره کنار و بعد از چند لحظه تن بابام رو پشت تن خودم حس کردم. باورم نمیشد که بابا اومده باشه رو تخت من و کنار من و دراز کشیده باشه. مونده بودم عکس العملی از خودم نشون بدم یا نه که حس کردم دست بابام رفت سمت شلوارم. شلوارم رو کشید پایین. جوری که کونم لخت شده بود. یه لحظه سردم شد. ولی باز هم چیزی نگفتم و خودمو خواب نشون دادم و وانمود کردم که چیزی نفهمیدم. ولی اون موقع بود که متوجه شدم که بابام میخواد تو خواب ترتیب منو بده. یهو یاد اون شبایی افتادم که بیش از حد خوابم میگرفت و عین جنازه میفتادم رو تخت و صبح با سردرد از خواب بیدار می شدم و تا آخر روز حسابی کسل بودم. حالا میفهمم چرا. اون شبا بابام تو اون لیوان شیر دارویی میریخت که من تو خواب سنگینی باشم و اون بتونه حسابی با من حال کنه. اینو که فهمیدم میخواستم برگردم و بزنم تو صورتش که حس کردم یه چیز داغ لای پامه. انقدر لذت بخش بود که بی خیال برگشتن شدم و ترجیح دادم همچنان خودمو به خواب بزنم ببینم چی میشه. عجب کیری داره بابام. فکرشو نمیکردم مامانم انقدر خوش به حالش بشه. یه کیر کلفت و دراز که لای پای منو حسابی داغ کرده بود و آب به کسم آورده بود. بابام یه کم با لای پام حال کرد و بعدش همون حالت شورتمو از پام درآورد. بعدش هم آروم آروم کیرش رو گذاشت دم کسم و یواش فشار داد تو. اینجا بود که فهمیدم که بابام از جریان سکس منو کامران با خبر بوده وگرنه دختر باکره ش رو نمیکرد.! وقتی کیر بابام رو تو کسم حس کردم میخواستم از اوج لذت جیغ بزنم. ولی خودمو کنترل کردم تا بابام نفهمه. اونم شروع کرد به عقب جلو کردن و بعد از یه مدت کوتاهی کیرشو درآورد. فکر کردم آبش اومده. ولی بعد از چند ثانیه دوباره گذاشتش لای پام. این بار حس کردم که روش کاندومه و با این حساب مطمئن بودم که حامله نمیشم. وقتی دوباره بابام کیرشو گذاشت دم کسم داشتم دیوونه میشدم. مدتها بود که سکس نداشتم و خیلی دلم میخواست یه کیر کلفت درست و حسابی بره تو کسم. که بابام حسابی این خلا رو برام پر کرد و کیر کلفت و درازش رو به من داد. کیر بابام همینطور میرفت تو و میومد بیرون و با هر فشارش من تا آسمون میرفتم و برمیگشتم و لذت میبردم. تو همین کیف و حال بودم که دیدم انگار کیرش داره بزرگتر میشه!!!!. و سرعت کارش هم بیشتر شد و فهمیدم که داره میاد. انقدر محکم به کسم میزد که به زور خودمو کنترل کردم تا صدام در نیاد. بابام بعد از اینکه ارضا شد یه کمی کیرشو تو کسم نگه داشت و بعد از چند لحظه آروم کشیدش بیرون. و خودش هم از رو تخت رفت پایین و شروع کرد به درآوردن کاندوم. من تو همون حال آروم برگشتم تا برای یه بار هم که شده این کیر خوشگل رو ببینم. و بدونم کیری که انقدر اون شب بهم حال داد چه شکلی بود.! اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود. فکر نمیکردم سکس باپدرم میتونه انقدر لذت بخش باشه. ولی بود وهست! هنوز هم گاه گداری بابام شبا میاد و ترتیب منو میده. منم نیازی به خوردن شیر برای آرامش اعصابم ندارم. چون میترسم که اگر شیر بخورم از کیر چیزی نفهمم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111649361911097958?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111649361911097958/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111649361911097958' title='22 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111649361911097958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111649361911097958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/05/blog-post_19.html' title='لیوان شیر'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>22</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111587859293349924</id><published>2005-05-11T23:12:00.000-07:00</published><updated>2005-05-11T23:20:03.186-07:00</updated><title type='text'>مامان و پسرعمه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;زنگ آخر معلم نداشتیم و زود تر تعطیلمون کردن. یکی دو تا از دوستام گفتن بیا بریم فوتبال ولی من چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و خیلی خوابم میومد نرفتم. رفتم خونه که تا مدرسه پنج دقیقه بیشتر راه نبود. رسیدم خونه و در رو باز کردم و از پله ها رفتم بالا. رسیدم دم در خونه. یه جفت کفش مردونه دم در توجهمو جلب کرد. به خصوص که مال بابام نبود. آروم کلید انداختم و رفتم تو. اومدم مامانمو صدا کنم که دیدم یه صداهایی از تو اتاق خواب میاد. صدایی مثل آه و اوه. کیفمو گذاشتم رو زمین و آروم رفتم سمت اتاق خواب. در اتاق باز بود و من پشت دیوار خودمو مخفی کردم تا بتونم ببینم چه خبره. وای خدای من. چی میدیدم؟. مامانم لخت رو تخت دراز کشیده بود و فرشاد پسر عمه ام سرش لای پاهای مامانم بود و داشت کسشو میخورد. خیلی حشری شده بودم. مامانمم که همینطور داشت آه و اووه میکرد. پسرعمه ام که ده - دوازده سالی از من بزرگتر بود خیلی خونه ی ما رفت و آمد داشت. اما نمیدونستم که با مادرم رابطه داره. حالا داشتم میدیدم که از جاش بلند شد و پیرهن و شلوارشو درآورد و با شورت ایستاد جلو مامانم. مامانم گفت چرا اینو در نمیاری؟. چرا اصل کاری رو در نمیاری؟. اونم جواب داد: اصل کاری رو خودت باید در بیاری زن دایی جونم!. مامانم بلند شد و رو تخت نشست و دستشو برد سمت شورت پسر عمه م. باورم نمیشد که مامانم دست به کیر فرشاد بزنه. ولی داشتم می دیدم که کیر شل و آویزون فرشاد رو از لای شورتش درآورد و شروع کرد باهاش ور رفتن. گاهی هم دستشو خیس میکرد و دوباره با کیرش ور میرفت. بعد یهو کیر فرشاد رو دیدم که داره بزرگ و بزرگ تر میشه. مامانم گفت: آها. اینجوری خوبه!. و کیر فرشاد رو کرد تو دهنش و شروع کرد سرشو عقب جلو کردن و ساک زدن. فرشاد هم سرشو می برد عقب و هر چند ثانیه یه بار یه آهی از روی لذت میکشید. مامان من داشت کیر پسر عمه م رو میخورد؟. باور کردنی نبود. خلاصه بعد از یه مقدار ساک زدن فرشاد شورتشو درآورد. کیرشو گرفت تو دستش و رفت رو تخت و پاهای مامانمو داد بالا. وااای. حالا میتونستم کس مامانمو خوب خوب ببینم. همیشه آرزو داشتم یه بار از نزدیک بتونم کس مامانمو ببینم. چند بار هم از لای در حموم سعی کردم دید بزنم ولی نشده بود. اما حالا میتونستم ببینم. حتی ببینم که فرشاد چطوری داره کیرشو رو کس مامانم بازی میده. فرشاد خیلی جدی کیرشو گرفته بود و دم سوراخ مامانم گذاشته بود و داشت بازی میکرد. کیرشو نمیکرد تو ولی روی کس مامانم میمالوند و مامانم رو حسابی حشری میکرد. منم خیلی حشری شده بودم و کیرم راست راست شده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم. فرشاد کیرشو یهو کرد تو کس مامانمو صدای جیغ کوچیک مامانم منو به خودم آورد. میدیدم که کیر فرشاد همینطور داره میره تو کس مامانمو میاد بیرون. و هر دوشون دارن آه و اووه میکنن و حال میکنن. یه مدت که گذشت فرشاد کیرشو از تو کس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند. از پشت کیرشو گذاشت دم کون مامانم و گفت: الان دیگه میخوام پارت کنم!. من ترس برم داشته بود که نکنه واقعاً بخواد مامانمو اذیت کنه. ولی شنیدم که مامانم میگه: آره.. تا ته بکن تو کونم.. جرم بده.. با اون کیر کلفتت جرم بده.این بود که خیالم راحت شد. فرشاد هم آروم آروم کیرشو میکرد تو کون مامانم. مامانم هم یه آه میگفت و ساکت میشد. بعد دوباره با یه ذره فشار کیر فرشاد دوباره احساس درد میکرد و باز ساکت میشد. چند دقیقه طول کشید تا کون تنگ مامانم کیر گنده ی فرشاد رو تو خودش جا بده. وقتی که کیر فرشاد تا دسته رفت تو حرکت عقب جلوی کون فرشاد بهم فهموند که تلمبه زدن شروع شده. مامانم خیلی آروم ناله میکرد و معلوم بود که داره کیف میکنه. میگفت: آها.. بکن.. تو بلدی بکنی.. مردم کیر داییتو بکنم تو کونم نرفت.. کونمو نمیخواد. فرشاد هم با یه صدای سکسی گفت: قربون این کون تنگت برم زن دایی خوشگلم.. جوووووووون . من دستم رو کیرم بود و داشتم باهاش ور میرفتم.. اونا هم سرعت کارشون بیشتر شده بود و داشتن داد و هوار میکردن.. فهمیدم که آب فرشاد داره میاد.. مامانم داد میزد: آبتو بریز تو کونم.. میخوام تا خود روده هام حسش کنم.. آب داغتو میخوام تو کونم بریزی. فرشاد هم محکم و محکم تر کیرشو فشار میداد و مامانمو میکرد و میکرد. تا اینکه یهو صدای اونم بلند شد و فهمیدم که آبش داره میاد.. هر بار که فشار میداد و معلوم بود داره آبشو میریزه تو کون مامان. مامانم هم یه جیغ بلند میزد.. معلوم بود که حسابی داره حال میکنه.. منم فهمیدم که الانه که کارشون تموم بشه و بیان بیرون و منو ببینن. این بود که آروم از اونجا اومدم تو هال. کیفمو برداشتمو و از خونه زدم بیرون. بعد از یکی دو ساعت که تو خیابونا خودم رو الاف کرده بودم اومدم خونه. فرشاد رفته بود. مامانم هم معلوم بود تازه از حموم اومده. تا منو دید اومد و گفت: ناهار برات بکشم؟. مونده بودم چی بگم. قیافه ش رو داشتم می دیدم. و با خودم میگفتم یعنی این همونیه که الان داشت به پسر عمه ام کس میداد؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111587859293349924?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111587859293349924/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111587859293349924' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111587859293349924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111587859293349924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/05/blog-post_11.html' title='مامان و پسرعمه'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111541642374937773</id><published>2005-05-06T14:48:00.000-07:00</published><updated>2005-05-06T14:53:43.756-07:00</updated><title type='text'>یه گله ی کوچیک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;وقتی نمی نویسی میگین چرا نمی نویسی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;وقتی می نویسی میگین ضعیف بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;هر کی بهتر می نویسه یا به قول معروف مرد عمله بیاد جلو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;شما بنویسید ، ضعیف بنویسید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;به قول قدیمیا گر تو بهتر می زنی بستان بزن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111541642374937773?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111541642374937773/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111541642374937773' title='55 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111541642374937773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111541642374937773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/05/blog-post_06.html' title='یه گله ی کوچیک'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>55</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111532931191933389</id><published>2005-05-05T14:39:00.000-07:00</published><updated>2005-05-06T04:03:11.616-07:00</updated><title type='text'>خاله و دخترخاله</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دستمو گرفت کشید. وای..... چه دست نرم و لطیفی داشت. اگه هر کسی به جام بود درجا از خواب می پرید. صبحونه رو ردیف کرد و به من گفت میرم خونه. اگه خواستی بیا اونجا. بعد از 1 ساعت من رفتم. دیدم با خاله صحبت میکنن. تا منو دید گفت میخواهی فالت رو بگیرم؟. من هم گفتم باشه. گفت اسم کسی رو که دوست داری بگو. گفتم نمی خوام. بعد از کلی مخ تیلیت کردن راضی شدم بگم. آخه من هم دوستش داشتم. نمیتونستم اسم کسی دیگه رو الکی بگم. به خودم گفتم الان موقعیت خوبیه. گفتم خودت. نمیدونی چقدر خوشحال شد. خلاصه جواب فال رو خوب داد و گفت همدیگه رو خیلی دوست دارید. من هم که اینو شنیدم حسابی خوشحال شدم. دیگه داشتم میمردم. بعد از نیم ساعت خاله واسه خرید عید رفت بیرون. دیگه من و الناز تنها بودیم. الناز گفت من میرم حموم. 10 دقیقه ای تنها تو اتاق تنها بودم که صدای جیغ الناز در اومد. بدو رفتم دم در. الناز می گفت سیامک کمکم کن. یه سوسک تو حموم هست. یهو درو باز کرد. دستمو کشید آورد تو حموم. وای چشمم داشت سیاهی میرفت. چه هیکل توپی داشت!. چه سینه هایی اناری!. چه کس پف کرده ای!. کیرم راست کرد. بد جوری هم راست کرد. داشتم دیگه غش میرفتم. سرمو گرفتم پایین. گفتم سوسکه کو؟ گفت همینجا بود. نمیدونم کجا رفت. خواستم برم بیرون. یهو درو بست نذاشت برم. یه بهونه آورد. خواست کمرشو کیسه بکشم. من هم قبول کردم. از خدام بود. کمرشو کیسه کشیدم. یه کمی آخ اوخ کرد. گفت یه کمی بالاتر کیسه بکش. دیگه به گردنش رسیدم. بعد دستمو گرفت کیسه رو در آورد. گفت یه کمی گردنمو ماساژ میدی؟. گفتم باشه. در حال ماساژ دادن بودم که روشو طرفم کرد. چشاش خمار خمار بود. قرمز مثل خون شده بود. گفت تو نمی خوای ماساژت بدم؟. هنوز جواب نداده بودم که رفت رو گردنم. اولش با دست بود. ولی بعد کم کم صورتشو نزدیکم کرد. گفت سیامک دوستت دارم. من هم گفتم دل به دل راه داره. از لبم بوسه گرفت. من هم دیگه حشری خراب شده بودم. نفهمیدم چطوری لخت شدم. دیگه داشت لبمو میکند. یه دستشو سمت کیرم برد. چه دست سردی داشت. چه حالی میداد. من هم چشممو بستم و آه اوه میکردم. یهو حس کردم کیرم داغ شده. چشمامو که باز کردم دیدم داره ساک میزنه. تمام بدنم داشت میلرزید. بعد از 15 دقیقه گفت حالا نوبت توئه. منم از خدا خواسته اول سراغ سینه هاش رفتم. انگاری داشتم انار میخوردم. خواستم تلافی ساک زدنشو با کس لیسی بدم. شورتشو در آوردم. اووف جاتون خالی بود. چه کس مشتی داشت. پف پف بود. تا حد مرگ خوردمش. دیگه نفسم بند اومد. کشیدم کنار. اومد خوابید روم. سینه هاشو مالوند به کیرم. با کوسش مالوند. من هم گرفتمش. روی سکوی حموم خوابوندمش و خوابیدم روش. پاهاشو محکم قلاب کرد. از اون طرف هم دستشو دور کمرم قولاب کرده بود. دیگه بجای آه آه جیغ میزد. کسش چقدر لیز شده بود. کیرمو با دستش گرفت. یه کمی کرد داخل کسش. رفتیم توی اتاق. روی تخت دراز کشیدیم. از بس خسته بودیم رو تخت لخت خوابمون برده بود. من که گیج خواب بودم. یهو حس کردم که یکی داره با لبم و کیرم ور میره. لبمو می بوسید و کیرمو میمالوند. من هم اونقدر خسته بودم که اصلاً نمیتونستم چشممو باز کنم. اخ وقتی میخوابم اگه دنیا رو آب ببره من رو خواب میبره. خلاصه به خودم گفتم بزار حال کنه. حتماً النازه. یه 10 دقیقه داشت باهام حال میکرد. دیگه خواب از سرم پرید. کیرم بد جوری راست کرده بود. چشمو باز کردم دیدم خالمه. میخواستم درجا سنگ کوب کنم. کفم بریده بود. وای لخت لخت بود. چه سینه های بزرگ آبداری. 1000تا بچه رو میتونست شیر بده. از کسش دیگه نگو. تپل تپل بود. یعنی اگر کیرم بش میخورد درجا آبم میومد. تو همین فکرا بودم که یهو صدام کرد. سیامک کیرتو بخورم. من هم که جا خورده بودم هیچی نتونستم بگم. اونقدر رو داشت که خودش کیرمو تو دست گرفت و با دهنش واسم ساک زد. اوف چه حالی میداد. واقعاً تجربه داشت. من هم دیگه خجالت رو گذاشتم کنار. رفتم تو کارش. دیگه سراغ لبو سینه نرفتم. درجا رفتم سراغ کسش. چون کفمو بریده بود. وقتی کردم تو کسش دنیا دور سرم چرخید. کمرم اونقدر خشک شده بود که نمیتونستم عقب جلو بکنم. ولی با اون کس توپ کمر فلج هم نرم و توپ میشد. اونقدر عقب جلو کردم که دیگه داشتم بجای آب کمر خون می آوردم بیرون. اصلاً کمر دیگه واسم نمونده بود. در همین حال بودم که منو محکم فشار داد. کسش چقد لیز بود. مثل پوست موز. از اون هم لیز تر. یه جیغ بلند کشید. من هم بیشتر حشری شدم و زود آبم اومد. ولی نذاشتم داخل بریزه. زود درش آوردم. خالم که داشت از حال میرفت. رو تخت مثل مرده ها افتاده بود. تازه فهمیدم که الناز داره میاد. یه نگاهی بهم کرد و گفت عزیزم مامان رو هم دیگه با خودمون شریک میکنیم. تو هر فرصت مناسب میاریمش با خودمون تو سکس. من هم از خدا خواسته گفتم باشه. بعد دستمال رو بهم داد. گفت بفرما خودتو پاک کن. به الناز گفتم چطور فهمیدین من اهل سکس هستم؟. گفت من یه روز که اومدم خونتون 4 تا cd سکس تو کمدت دیدم. یه روز هم دیدمت تو اطاقت داشتی فیلم سکس میدیدی. چون رو صندلی بودی. کیرتم بد جوری راست کرده بود. قشنگ معلوم بود. بهش گفتم چطور من ندیدمت؟. گفت آخه من از لای در دیدمت. رفتم تو بغلش. یه لب توپ ازش گرفتم و زود بلند شدم. گفتم من باید برم خونه. دیر شده. خالم گفت برو ولی به ما هم یه لب بده. آخه نامردیه. من هم بجای یه لب دو لب ازش گرفتم. بعدشم رفتم. ولی اصلاً دلم نمی خواست برم. تو راه همش تو فکر بودم که چه کس توپی کرده بودم. چقدر شارژ شده بودم. تا رسیدم به خونه یه غذای توپ خوردم و یه خواب توپ کردم. حالا هر موقع که خونه ی خالم خالی میشه ما 3 نفر با هم سکس داریم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111532931191933389?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111532931191933389/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111532931191933389' title='30 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111532931191933389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111532931191933389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='خاله و دخترخاله'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>30</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111466188423276357</id><published>2005-04-27T21:12:00.000-07:00</published><updated>2005-04-27T21:18:04.236-07:00</updated><title type='text'>آقای رییس</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کارم تو شرکت خوب پیش نمیرفت. آقای رییس چند بار بهم تذکر داده بود. که اگر پرونده ها اونجوری که باید پیگیری نشن منو هر چه زود تر از شرکت میندازه بیرون. فکر اینکه یه روزی از اون شرکت که براش ده سال وقت و جونمو گذاشتم اخراجم کنن دیوونم میکرد. تو خونه هم زیاد راجع به این مساله حرف نمیزدم و سعی میکردم زنمو زیاد ناراحت نکنم. هر چند یه چیزایی بهش گفته بودم و یه جورایی در جریان بود. از اون طرف هم سعی میکردم که تو شرکت حسابی کار کنم و خودمو نشون بدم. ولی همیشه یه بد شانسی باعث میشد که موفق نشم. از اون طرف هم بالا دستی های آقای رییس میخواستن یه سری از نور چشمی های خودشونو بیارن تو شرکت. با این حساب عذر یه سری باید خواسته میشد و دم دست ترین آدم من بودم. شب مهمونی فصلی شرکت در راه بود. مهمونی فصلی هر سه ماه یه بار خونه ی یکی از کارمندا برگزار میشد. و همه یه جورایی یه سهمی میدادن و دور هم جمع میشدن. اون فصل هم نوبت رییس بود و اینطوری که بهم فهمونده بود آخرین باری بود که باید سهم مهمونیم رو میدادم. و از هفته ی بعدش از کار خبری نبود. این بود که حسابی بیچاره شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. اعصابم ریخته بود به هم. نسرین زنم هم جریان رو فهمیده بود و خیلی ناراحت بود. هم دلم نمیخواست تو مهمونی فصلی هم شرکت کنم. هم اینکه دوست داشتم با یه سری از دوستا و همکارای نزدیکم خداحافظی کنم. تو همین دودلی بودم که نسرین هم تشویقم کرد که حتماً تو مهمونی شرکت کنیم. خلاصه اون شب از راه رسید. من هم یه لباس خیلی معمولی پوشیدم و برعکس نسرین حسابی به خودش رسیده بود و لباس خوشگلی پوشیده بود. موهای طلاییش رو هم که رنگ طبیعیشون بود رو هم از دو طرف شونه هاش انداخته بود پایین. خلاصه خیلی ماه شده بود. وقتی رسیدیم خونه ی آقای رییس همه با دیدن من و نسرین جا خوردن. فکر کنم انتظارش رو هم نداشتن که من تو مهمونی شرکت کنم. مهمونی نسبتاً خوبی بود. من هم خودمو طبق معمول با مشروب و سیگار سرگرم کردم. و با یکی دو تا از دوستا و همکارام که باهاشون راحت تر بودم شروع کردم به صحبت کردن. بعد از حدود یه ساعت سرم گرم شده بود و مثل بقیه میگفتم و میخندیدم. آره خب. حقم بود که حداقل از این مهمونی لذت ببرم. نسرین هم با همه گرم گرفته بود و بیشتر از همه با آقای رییس بگو بخند میکردن. البته من و ابی که تو شرکت هم اتاق بودیم برای هم جوکهای هیجده سال به بالا تعریف میکردیم و دور از چشم خانوما می خندیدیم. یه مدت بعد حس کردم زیادی مشروب خوردم و باید حتماً برم و مثانه ی عزیز رو خالی کنم. دستشویی خونه ی آقای رییس جدا از قسمت پذیرایی بود. یه جورایی نزدیک اتاق خواب ها بود. رفتم سمت دستشویی که صدای نسرین رو از تو اتاق شنیدم. یه کم تعجب کردم. ولی بعد با خودم فکر کردم که حتماً با خانوم آقای رییس داره صحبت میکنه. ولی با شنیدن صدای مردونه ی آقای رییس که میگفت:"حتماً. چشم. نمیذارم که اخراجش کنن". فهمیدم که نسرین و آقای رییس باهم تو اتاق هستند. رفتم نزدیک تر و شنیدم که نسرین آروم گفت:" منم همونجوری که قول دادم حتماً محبتتون رو جبران میکنم". از لای در که یه کمی باز بود نگاه کردم و دیدم نسرین جلوی آقای رییس زانو زده و داره زیپ شلوار آقای رییس رو میکشه پایین. نمیتونستم به چشمام اعتماد کنم. نسرین رو میدیدم که کیر آقای رییس رو درآورد و گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن. حس عجیبی بود. هم داغ بودم و عصبی و هم حشری!. دیدن اینکه زنم داره کیر رییسم رو میخوره خیلی حشری کننده بود. بعدش دیدم که آقای رییس هم با موهای طلایی و خوشرنگ نسرین داره بازی میکنه. بعد از یه مدت چنگ زد تو موهاشو سرشو آورد بالا. گفت: خوبه. خوبه. حالا باید کستو ببینم. شنیدن همین حرف کافی بود که کیر منو راست کنه. همه ی ترسم از این بود که نکنه کسی منو.... یعنی ما رو تو اون حالت پیدا کنه!. آقای رییس نسرین رو بلند کرد و به پشت گذاشتش رو تخت و دامنش رو زد بالا. شورت لامبادای سیاه نسرین رو دید و لای شورت رو زد کنار و زبونش رو گذاشت رو کس نسرین. نسرین هم آهی گفت که قلب من ریخت. یه کم که گذشت و کس نسرین حسابی خیس شد آقای رییس شورت نسرین رو از پاش درآورد. کیرشو گذاشت دم کس نسرین و آروم آروم کردش تو کسش. هر دو با هم یه "آآآآه" گفتن. و باز قلب من ریخت. کیر من هم سفت سفت شده بود و داشت هم از زور حشریت و هم از شاش میترکید. نمیتونستم این صحنه رو نبینم. نمیتونستم ول کنم و برم. زنمو میدیدم که داره به رییسم کس میده!. آقای رییس هم خوب و حسابی نسرین رو میکرد. حسابی کیر گندش رو انداخته بود به جون کس زن من و آخر سر هم گفت:"دارم میام". نسرین هم گفت:"بیا....بریز توش...بریز تو کسم". اینم بگم نسرین قرص ضدحاملگی میخوره!. خلاصه چند ضربه ی نهایی کیر آقای رییس بود که محکم و محکم تر به ته کس زنم وارد شد و هر چی آب تو کمر رییس بود رفت تو کس زنم. دیگه موندن من جایز نبود. سریع رفتم تو دستشویی و کیرمو درآوردم و دستمو کشیدم روش. همین کافی بود تا بدونم باید خودمو خالی کنم. بعد از دوبار بالا پایین کردن کیرم هر چی آب بود زد بیرون. بعدش هم مثانه م رو خالی کردم و اومدم بیرون. وقتی رفتم تو پذیرایی دیدم نسرین نشسته پیش خانوم رییس و دارن میگن و میخندن!. یه نگاهی بهش کردم و لبخندی زدم. ولی به روی خودم نیاوردم که چه چیزی دیدم. بعد از شام آقای رییس همه رو به سکوت دعوت کرد. و گفت: "به خاطر زحمات زیادی که آقای قبادی برای شرکتمون کشیده. و به خاطر حسن توجه و پشتکاری که همیشه از خودش نشون داده ایشون رو به سمت معاون اولی خودم انتخاب میکنم!.از این به بعد در غیاب من ایشون رییس شرکت خواهند بود. متشکرم."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111466188423276357?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111466188423276357/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111466188423276357' title='24 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111466188423276357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111466188423276357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/04/blog-post_27.html' title='آقای رییس'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111408484119597272</id><published>2005-04-21T04:56:00.000-07:00</published><updated>2005-04-21T05:17:39.280-07:00</updated><title type='text'>باغبون خونمون</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باغبونمون هفته ای سه بار میومد و گلها و درختای حیاط رو آب میداد. آدم خیلی معمولی ای بود. کم حرف و هر چی که میگفتیم سریع گوش میکرد. چند وقتی بود که حس کرده بودم مامانم یه جورایی تو نخ این باغبونه هست. و هر چند وقت یه بار یه جورایی داره هواییش میکنه. البته میدونستم که مامانم کلاً بدش نمیاد با مردای مختلف سکس داشته باشه. مثلاً بارها دیده بودم که با یکی از دوستای پدرم یا مثلاً با همسایه ی بغلیمون سکس داره و من تونسته بودم مچشو بگیرم!. البته هیچ وقت به روش نیاوردم. ولی دیدن همین مساله خیلی روم اثر گذاشته بود. خب به هر حال منم یه دختر بیست ساله ام و بدم نمیاد سکس داشته باشم. به خصوص با دیدن مامانم که به این و اون کس میده حسابی خودمم حشری می شدم. با یکی دوتا پسر دوست بودم و یه جورایی باهم حال می کردیم. ولی هر دوشون به این خاطر که من بهشون کس ندادم. و پردم رو نگه داشتم و حاضر هم نشدم که کون بدم (از دردش میترسم.!) باهام بهم زدن. اون روز که آقا جلال (باغبونه.) اومده بود و داشت گلا رو آب میداد. من خونه بودم و مامانم دیر از خواب بیدار شده بود و فکر کرد من رفتم سر کار. ولی من فقط و فقط مونده بودم خونه تا ببینم چه اتفاقی میفته.از تو اتاقم میتونستم همه چیز رو کنترل کنم. چون هم به حیاط دید داشت و هم به هال و پذیرایی و آشپزخونه ی اوپنمون. به تنها جایی که دید نداشت اتاق خواب مامانم بود. بعد از چند دقیقه که مامانم تازه از خواب بیدار شده بود و آقا جلال رو تو حیاط دید با همون لباس خواب رفت دستشویی. بعد از اینکه دست و صورتش رو شست با حوله (انگار دنبالش کرده باشن!) اومد تو حیاط. همینطور که دست و صورتش رو خشک می کرد به آقا جلال گفت: "سلام آقاجلال. خوبی؟. اون گلای اون طرف رو هم آب بده. راستی صبحونه خوردی؟." جلال هم یه نگاهی انداخت و با لبخند گفت: "به لطف شما خانوم. خونه یه چایی تلخ خوردم." مامانم اخم کرد و گفت:"چایی تلخ؟. الان برات صبحونه میارم. مرد باید جون داشته باشه." و یه لبخندی زد و سرشو کرد اونور. معلوم بود که داره نقشه میچینه. لباس خوابش حسابی باز بود و میشد راحت رون پاهاش و سینه های گندش رو دید که بی تاب زده بودن بیرون. مامانم اومد تو و رفت تو آشپزخونه. سینی صبحانه رو واسه آقا جلال درست کرد و برگشت تو حیاط. سینی رو گذاشت دم پله و گفت "بیا آقا جلال. برات صبحونه آوردم." اونم شلنگ رو انداخت کنار و آروم از پله ها اومد بالا. مامانم همونجا ایستاده بود و نگاههای جلال رو زیر نظر گرفته بود. لای پاهاش رو هم باز کرده بود و همونجا ایستاده بود. آقا جلال رو میدیدم که از پله ها داشت میومد بالا و گاهی اوقات یه نیم نگاهی هم به پر و پای مامانم مینداخت. فهمیدم که کار مامانم درسته و داره جلال رو به اون جایی میکشونه که میخواد. "کسش!". آقا جلال رو همون پله بالایی نشست و سینی صبحونه رو گذاشت رو پاهاش و گفت: "ممنونم خانوم. خدا شما رو از بزرگی کم نکنه." و شروع کرد به خوردن. ولی دیدم که مامانم در کمال تعجب برگشت و رفت تو خونه. از لای دراتاقم دیدم که داره میره سمت دستشویی. مونده بودم چرا تو اون شرایط گذاشت و رفت؟. بعد از چند دقیقه برگشت و دوباره رفت تو حیاط. تو این مدت جلال هم خوردنش تموم شده بود. و داشت دوباره با گلها ور میرفت و به اوضاع باغچه ی حیاط رسیدگی میکرد. مامانم رفت سراغ رختایی که پهن کرده بود و دیدم که یکی دو تا شورت و کرست هم رو بند بود. شروع کرد به جمع کردنشون و از عمد یکی از کرستا رو انداخت تو حیاط. بعد وانمود کرد که از دستش افتاده. آقا جلال هم برگشت و دید که کرست مامانم تو حیاطه. سرخ شده بود و به روی خودش نیاورد. مامانمو دیدم که یه ذره عصبانی شد. به روی خودش نیاورد و خندید و گفت:"آقا جلال بی زحمت اینو برام بنداز بالا". آقا جلال هم بلند شد و دستاشو با گوشه ی پیرهنش تمیز کرد و رفت سراغ کرست قرمز مامانم. برش داشت و بدون اینکه بهش نگاه کنه از پله ها اومد بالا. گذاشتش رو لباسایی که مامانم جمع کرده بود و گذاشته بود تو سبد که بیاردشون تو. مامانم گفت "دستت درد نکنه. ببخشید. شرمنده". آقا جلال هم سری تکون داد و دوباره یه کم زیر چشمی سینه های بدون کرست مامانمو ور انداز کرد. که نوکش از زیر لباس خواب کاملاً معلوم بود. بعدش هم رفت تو حیاط سراغ کار خودش. مامانم به جمع کردن لباسا ادامه داد. وقتی همه رو جمع کرد شورت قرمزش رو گذاشت روی همه ی لباسا و سبد رو گذاشت رو زمین و دولا شد تا برش داره. ولی وانمود کرد که نمیتونه. آقا جلال تا زور زدن های مامانمو دید برگشت رو به مامانم. و من تونستم قشنگ برق نگاهشو ببینم که به چاک سینه ی مامانم خیره شده بود. مامانم بهش گفت:"آقا جلال این خیلی سنگینه. برام میاریش تو خونه لطفاً؟." و منتظر جواب هم نشد و سریع اومد تو خونه. آقاجلال دوباره دستاشو تمیز کرد و از پله ها اومد بالا. من داشتم زیرچشمی می پاییدمش. دیدم که اومد سمت سبد لباسا و چشمش افتاد به شورت قرمز مامانم که روی رو بود. و دستش رفت سمت کیرش که قلمبه شده بود و از زیر شلوارش کاملاً معلوم بود. با دیدن این صحنه دست خودمم رفت سمت کسم که خیس شده بود. شروع کردم یه کمی به مالوندن چوچوله و کسم. جلال سبد رو بلند کرد و اومد تو خونه. وقتی جامو عوض کردم و رفتم از لای در ببینم چه خبره باورم نمیشد که مامانم لخت لخت تو خونه بگرده. مامانم داشت وانمود میکرد که داره لباس عوض میکنه. یه بلوز شلوار مشکی تو دستش بود که مثلاً میخواست بپوشه. تو همون لحظه آقا جلال هم اومد تو و با دیدن مامانم خشکش زد. مامانم هم با یه حالت مصنوعی گفت: "اوا آقا جلال؟. یه یا اللهی چیزی بگو." آقا جلال چند لحظه خیره داشت به مامانم که لخت جلوش ایستاده بود نگاه میکرد. مامانم سریع لباس مشکی ها رو گرفت جلو کس و سینه ش تا مثلاً اونا رو بپوشونه. ولی باز هم دیدم که از قصد شلوار مشکیه رو انداخت رو زمین و دولا شد که برش داره. اینطوری کون خوش تراشش رو هم داشت به نمایش میذاشت. من داشتم میدیدم که جلال بیچاره کیرش همینطور داره سفت و سفت تر میشه. حسابی هم دستپاچه شده بود و با معذرت خواهی اومد بره تو حیاط که مامانم بلند صداش کرد. و گفت:" کجا میری؟. وایسا". جلال سریع اطاعت کرد و ایستاد. مامانم باز هم لباساشو گرفت جلو خودش و رفت سمت جلال و گفت: "به آقا (منظورش بابام بود.!) چیزی نگیا. وگرنه پدر منو در میاره. باشه؟. قول بده هیچی نگی؟ باشه؟ میدی؟." آقا جلال هم سرش پایین بود. و گاهی اوقات به نیم نگاهی به پرو پاچه ی سفید مامانم مینداخت. تو همون حال گفت:"ببخشید خانوم که من بی هوا اومدم تو خونه." مامانم گفت "اشکال نداره جونم. تو قول بده هیچی نگی. اگر هیچی نگی همیشه میتونی بیای تو خونه و هر کاری خواستی بکنی. میفهمی که؟". دیدم جلال داره با تعجب به مامانم نگاه میکنه. مامانم هم لباساشو انداخت رو زمین و لخت لخت جلوش ایستاد. گفت "هر کاری و هر کسی که میخوای میتونی بکنی". و جلوی آقا جلال زانو زد و بدون اینکه مهلت بده شلوار جلال رو کشید پایین. شورت رو آروم زد کنار و کیر گنده و سفت جلال رو آورد بیرون و شروع کرد به مالوندن و بوسیدنش. کیر به این گندگی ندیده بودم. کیر دوست پسرام خیلی کوچیک تر از این حرفا بودن. فقط تو یکی دو تا فیلم سوپر کیر این شکلی دیده بودم. وقتی مامانم کیر جلال رو گذاشت تو دهنش از تعجب یه جیغ کوتاه کشیدم. ولی خوشبختانه تو همون لحظه جلال هم گفت "آآآآآه". هیچکدومشون نفهمیدن که من تو خونه م. مامانم شروع کرد به ساک زدن برای آقا جلال که همونطور با یه پیرهن ایستاده بود. و چشماشو بسته بود و داشت حال میکرد. و کیر گندشو سپرده بود به زبون خیس و داغ مامانم. منم تو اتاق حسابی حشری شده بودم. و هیجان عجیبی داشتم و قلبم تالاپ تالاپ داشت میزد و دستم تو شلوارم بود. داشتم با خودم ور میرفتم و حسابی چوچوله ی داغ و سفت خودمو گرفته بودم و میمالوندم. بعد از یه مدت کوتاه مامانم کیر آقا جلال رو از تو دهنش درآورد و بلند شد. بهش گفت بیا بریم تو اتاق. و دسشتو گرفت و با هم رفتن تو اتاق. نمیتونستم نبینم چه خبره و واسه همین از اتاقم آروم اومدم بیرون. رفتم سمت اتاق خواب تا ببینم چه خبره. وقتی دیدم در اتاق کاملاً بسته ست کلی خورد تو ذوقم. ولی میتونستم صداشونو بشنوم. مامانم میگفت "آها.... آروم.... آروم بمالش رو کسم ..... خوبه.... جوون" و جلال هم میگفت:"حالا میخوام بکنم تو کست".... مامانمم گفت:"باشه.... آروم آروم بکن تو." بعدش یه سکوت عجیبی حکمفرما شد. بعد از چند ثانیه با صدای "آآآآه" مامانم که انگار با تمام وجودش داره اون کیر گنده رو تو کسش جا میده سکوت شکست..... نمیتونستم تحمل کنم و نبینم.... از سوراخ کلید هم چیزی پیدا نبود.... جلال داشت تلمبه میزد. مامانم هم آه و اووهی راه انداخته بود که فکر کنم تا سر خیابون صداش میرفت..... این بود که آروم درو باز کردم و با دیدن جلال که افتاده بود رو مامانم حسابی حشری شدم. دستم دوباره بی اختیار رفت سمت کس خیسم و شروع کردم به بازی کردن باهاش.... مامانم دوتا پاهاش رو دور کمر جلال حلقه کرده بود و داشت بهش کس میداد. جلال همینطور داشت تلمبه میزد و من آروم آروم شلوارمو درآوردم. شورتم رو هم کشیدم پایین و با خیال راحت شروع کردم به ور رفتن با چوچوله م که سفت شده بود. بعد از چند دقیقه که جلال همینطور داشت تلمبه میزد. و من چشامو بسته بودم حس کردم صداشون قطع شد. وقتی چشامو باز کردم دیدم هردوشون دارن به من نگاه میکنن که دم در ایستاده بودم و داشتم با خودم ور میرفتم. انگار آب یخ ریخته بودن رو سرم. تا اومدم به خودم بیام جلال پرید طرف منو و نشست جلوم. زبونشو گذاشت رو کس داغ شده ی من و شروع کرد به زبون زدن و بازی کردن. که اولش با قلقلک همراه بود و بعدش حسابی داشت بهم حال میداد. مامانمم اومده بود طرفمو داشت با پستونای کوچیکم بازی میکرد. دیوونه و حشری بودیم. هر سه تاییمون دیوونه شده بودیم. نفهمیدم کی بود که دیدم هر سه مون رو تخت خوابیدیم و داریم با هم ور میریم. من زبونم لای کس مامانم بود و جلال زبونش لای کس من بود و مامانمم داشت کیر جلال رو میخورد. یه کم که گذشت دیدم نمیتونم تحمل کنم و پاشدم و رفتم سراغ کیر گنده ی جلال. اونو از مامانم گرفتم و گذاشتم تو دهنم. وای که چه مزه ی خوبی داشت. دیگه نوبت من بود. مامانمم رفت لای پای من و شروع کرد با زبون و انگشت خیسش رو کس و کونم نوازش کردن. حسابی هم کونم و هم کسم رو خیس خیس کرده بود و من داغ داغ بودم. وقتی زبون مامانمو رو چوچوله م حس کردم نفهمیدم چی شد. چند ثانیه گذشت که حس کردم دارم منفجر میشم. به ارگاسم رسیدم. تمام بدنم میلرزید و کیر جلال تو دهنم قفل شده بود. با لبام محکم داشتم فشارش میدادم و وقتی آروم شدم کیرشو تو دهنم نگه داشتم. و از مزه ی این ارگاسم با کیر تو دهنم حسابی داشتم حال میکردم. بعد جلال کیرشو درآورد و رفت پشت من که دمر خوابیده بودم و کیرشو گذاشت لای پاهام. مامانمو کاملاً یادش رفته بود و وقتی کس وکون تمیز و دست نخورده ی منو دیده بود حسابی حشری شده بود. کونمو آورد بالا و کیرشو گذاشت روش و از سوراخ کون تا چوچوله م شروع کرد به بازی. از دیدن کیرش و مامانم کنارم دراز کشیده بود و پستونامو میمالوند و حسابی داشتم حال میکردم. که دیدم جلال آروم آروم کیرشو داره میبره سمت کسم. دهنم بسته شده بود و نمیتونستم بهش بگم که دخترم و اونم آروم آروم کیرشو دم کسم داشت بازی میداد. انقدر لذت بخش بود که نفهمیدم کی کیر گندش رفت تو کس تنگ من. فقط فهمیدم که جلال خیلی آروم داره کیرشو عقب جلو میکنه و من دارم میسوزم. درد نداشت ولی سوزش شدیدی بود که گریه م رو درآورده بود. البته نه اینکه گریه کنم. ولی ناخودآگاه اشکم دراومده بود. مامانم آروم داشت با پستونام بازی میکرد و بعدش شکممو بلند کرد. جوری که رو زانوهام بودم و جلال همینطور داشت منو میکرد. آروم آروم سرعت کارش هم بیشتر و بیشتر شد و من داشتم حال میکردم. وقتی سرمو بردم پایین دیدم مامانم سرشو برده دم کسم و داره برام با دستش چوچوله م رو بازی میده. این خودش خیلی حال میداد و من داشتم دوباره ارضا میشدم. جلال همینطور به کارش ادامه میداد و مامانمم باهام حسابی داشت ور میرفت. من دوباره حس کردم که داغ شدم. نفسم به شماره افتاده بود. وااااااای. این بار واقعاً به ارگاسم رسیده بودم. این با دفعه قبلیه خیلی فرق داشت. خیلی بهتر بود. سرعت کار جلال بیشتر و بیشتر شده بود. مامانم از زیر من بلند شده بود و کنارم طاقباز دراز کشیده بود و داشت با کسش ور میرفت و حال میکرد. به جلال گفت:" تو که با دخترم حسابی حال کردی. اما آبت رو باید بدی به من. فهمیدی؟." اونم کیرشو از تو کسم درآورد و رفت سمت مامانمو پاهاشو داد بالا و به هم چسبوند. کیرشو گذاشت دم کس مامانم و آروم کرد تو و شروع کرد به تلمبه زدن. من چند لحظه همونطور موندم. بعد دمر افتادم رو تخت و آروم خودمو کشوندم کنار مامانم و شروع کردم به خوردن پستوناش. آه و اوه مامانم نشون میداد که حسابی داره حال میکنه. چیزی که بابام نداشت همین کیر گنده بود که این آقا جلال داشت. و حسابی هم داشت میکرد تو کس مامانم. یه مدت بعد دیدم آه و اوه مامانم تبدیل شده به جیغ. آقا جلال هم محکم و محکم تر داره کیرشو تو کس مامانم میکوبونه. بعد هم یهو آروم و آروم تر شد و از کار ایستاد. کیرشو همونطور تو کس مامانم نگه داشت. وقتی برگشتم سمت جلال دیدم که کیرشو از تو کس مامانم درآورده و آب کیرش از تو کس سفید مامانم داره میزنه بیرون. از کس من هم چند قطره خون اومده بود که ملافه رو رنگی کرده بود. و من وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم شدم. مرحله ای که همش لذت و سکس بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111408484119597272?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111408484119597272/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111408484119597272' title='26 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111408484119597272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111408484119597272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/04/blog-post_21.html' title='باغبون خونمون'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111351595122249360</id><published>2005-04-14T14:55:00.000-07:00</published><updated>2005-04-14T16:36:18.043-07:00</updated><title type='text'>من و مامان و امید</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من اسمم رامتینه و اهل تهران هستم. اول از همه بگم که من گی هستم اما خوب سکس با زنها رو هم دوست دارم. داستان از اینجا شروع می شه که من و مامان و خواهرم تو خونه تنها هستیم چون مامان طلاق گرفته و ما با اون زندگی می کنیم............ مامان 39 سالشه و  من 20. خواهرم هم 18سال. من از بچگی به مامان خیلی وابسته شدم. چون قیافم هم دخترونه بود همه به من میگفتن بچه ننه. ولی من ناراحت نمی شدم چون من واقعاُ مامانو دوست داشتم و اونم همینطور. مامان وقتی از بابا طلاق گرفت اوضاعش از نظر روحی به هم ریخت. برا همینم من همیشه کنارش بودم. از همین جا وابستگی من به مامان شروع شد و هر روز بیشتر می شد. حالا دیگه خواهرم هم تو یه شهر دیگه دانشگاه قبول شده بود و من و مامان همیشه با هم تنها بودیم. من دیده بودم که مامان با دوستای قدیم بابا قرار می ذاشت. اصلا جداییشون هم باعثش همین بود. یه چند بار دیده بودم که با اونا بیرون میره و دیر وقت میاد. اما به روی خودم نیورده بودم. نا گفته نمونه که مامان چون چند سال بود که ورزش می کرد جوون مونده بود و تو خانواده هم به زیبایی معروف بود. همه بهش می گفتن ازدواج کنه اما قبول نمی کرد. اگه کسی اونو می دید 27 ساله به نظر می رسید. رابطه من و مامان دیگه اینقدر نزدیک بود که مامان وقتی می خواست بره مهمونی لباساشو جلوی من امتحان می کرد و نظر منو می پرسید. یا تو حمام من کمرشو می شستم و .... این ماجرا ادامه پیدا کرد تا یه شب من نسشته بودم و مامان هم حمام بود وقتی از حمام بیرون اومد منو صدا کرد. راستی یادم رفت بگم که این آخرا رفتار مامان یه جوری شده بود که منو حشری می کرد. مثلا شبها که منو می بوسید ازم لب می گرفت یا جلوی من لباسای سکسی می پوشید و عشوه میومد. خلاصه منو صدا کرد گفت بیا این جا. منم رفتم. دیدم وای مامان فقط یه شورت گیپور پوشیده. بدون سوتین و یه آرایش غلیظ هم کرده بود. من دیگه حسابی حشری شده بودم. گفتم مامان جایی می خوای بری؟. گفت: آره می خوایم بریم مهمونی امشب. حالا ببین من پشت باسنم چی شده. می سوزه. منم رفتم پشتش و گفتم کجاشه؟. دستمو با احتیاط گذاشتم روی رون پاش. گفت بالا تر. منهم رفتم بالا تر. اونم هی کونشو میمالید به دستم. گفت رامتین جون امشب می خوایم با هم یه مهمونی داشته باشیم. اینو گفت منو بغل کرد. گفت: دوستت دارم پسرم و شروع کرد منو بوسیدن. دیگه من هیچی نمی فهمیدم. ازهم عاشقانه مثل یه زن و شوهر لب می گرفتیم. مامان شلوارم رو درآورد بعد تیشرتمو و آخر از همه شورتمو. کیرمو درآورد. بهم گفت امشب می خوام اونجا که ازش اومدی بیرون رو نشونت بدم و شروع کرد کیر داغ منو لیسیدن. من اصلا باورم نمیشد و بعد خودش شورتشو در آورد و خوابید رو تخت گفت بیا بغل مامانی عزیزم. من رفتم اونم خودش کیرمو به کسش راهنمایی کرد. کردم تو وای چه باحال بود. من از چه جای نرمی اومده بودم بیرون. عالی بود. اونشب منو مامانی خیلی حال کردیم. مامان از من قول گرفت که مثل یه زن و شوهر باشیم. همیشه کنار هم باشیم. منم چون دوستش داشتم قبول کردم. اما انگار ته دلم راضی نبودم. انگار منم مثل مامان دلم میخواست یکی منو همین طور دوست داشته باشه. دلم میخواست ببینم سکس با یه پسر چه حالی میده. دلم می خواست یکی رو دوست داشته باشم مثل یه زن. نمی دونم شاید من باید دختر می شدم. آخه تو مدرسه من از همه بچه ها خوشگلتر بودم. قیافم هم که دخترونه بود. بچه ها به کونم دست می زدن من خوشم میومد. اما به روی خودم نمیوردم. اونا هم فکر می کردن من حواسم نیست. ما جرا گذشت تا من وارد دانشگاه شدم اونجا با یه پسرهم رشته ام آشنا شدم که شهرستانی بود و اونجا خونه داشت. اسمش امید بود. ما با هم خیلی خیلی صمیمی شدیم. من بعضی شبها اونجا می خوابیدم. واسه درس خوندن کم کم احساس کردم که بهش خیلی وابسته شدم. همو واقعا دوست داشتیم. تا اینکه یه روز از احساسام با هاش صحبت کردم. اونم گفت که منو دوست داره و حاضره که منو ارضا کنه. امید هم به خونه ما رفت و آمد داشت و با مامان هم صمیمی بود. مامان هم بهش اعتماد داشت. یه روز اومد خونه ما. مامان هم نبود. من یه جوری بودم. یه حس عجیبی داشتم. امید هم انگار فهمیده بود که من حشریم. منو تحریک می کرد. منم تصمیم خودمو گرفتم. رفتم تو اطاق لباسامو در اوردم. یه آرایش غلیظ کردم. ناخونامو لاک زدم. موهای بدنم خیلی کم بود. همیشه میزدم. همون شورتی که با مامان اون شب سکس داشتیمو پوشیدم و یه سوتین هم بستم و اومدم جلوی آیینه. خودمو تو آیینه دیدم. واقعا مثل یه دخترشده بودم. اومدم بیرون. امید منو که دید اولش جا خورد. اما من رفتم جلو. خودمو انداختم تو بغلش. اونم منو بوسید. ازم لب گرفت. بعد گفت بیا با هم بریم حموم. منو بغل کرد و برد تو حمام. من خودمو در اختیارش گذاشته بودم. وان حمومو پر از آب گرم کرد. مدام منو می بوسید. من داشتم واقعا حال میکردم. منم دستمو گذاشتم رو کیرش و می مالوندم. بعد من شلوارکشو در آوردم. شورتشو بو کردم. این بو منو مست می کرد. شورتشو در آوردم و کیرشو کردم تو دهنم و شروع کردم به لیسیدن. چه لذت بخش بود. اونم اول حسابی ازم لب گرفت. منم براش عشوه میومدم. اومد پشتم. اول سوتینو باز کرد و بعد شورتمو کشید پایین و کون سفید بی موی منو بوسید و لیس زد. من تو آسمونا بودم. یه کم گاز گرفت. بعد منو برد تو وان حمام. منو خوابوند و شروع کرد نوک سینه هامو خوردن و با انگشتش می کرد تو کونم. منم با کیر داغش بازی میکردم و از لذت آه می کشیدم. بعد اومد و انگشتای پامو مک زد. مدام قربون صدقه ام میرفت. مثل یه دختر شده بودم. باورم نمی شد!. منو بلند کرد و از پشت خوابوند. منم کونمو قنبل کردم. اول با یه کم آب و صابون کون سفیدمو شست و بعد آروم کیرشو فشار داد تو سوراخم. یه کم درد داشت. اما لذت می بردم و شروع کرد تلمبه زدن و از پشت سینه هامو فشار می داد. مرتب به کونم سیلی میزد. وقتی آبش اومد همشو ریخت تو کونم. من دیگه ازحال رفتم. اون منو تو حمام شست و منو بغل کرد و از حمام بیرون آورد. رفتیم تو اتاق. امید رفت سر کمد لباسای مامانم. یه شورت زنونه ، یه سوتین مشکی ، تاپ و دامن کوتاه آورد و تن من کرد. خیلی حال می داد. یه کم که حالم جا اومد آرایش کردم. با هم شام خوردیم. لذت بخش ترین شام عمرم بود و تا صبح مثل یه زن و شوهر تو بغل هم خوابیدیم. در حالی که ظاهرا من یه پسر بودم. اما در درون احساس دختر بودن می کردم. با امید قرار گذاشتیم که با هم ازدواج کنیم. راستی از مامان بگم. مامان اون شب ما رو دیده بود. اما هیچی نگفته بود. بعدها فهمیدم امید با مامان هم رابطه داره. حالا دیگه منو مامان هردو زن امید بودیم. امید هم واسه من وهم مامان شوهر بود. حالا یه مدته که هر سه داریم با هم با لذت زندگی میکنیم و سکس گروهی لذت بخشی داریم. دوستدار همه بچه های ایران "رامتین"&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111351595122249360?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111351595122249360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111351595122249360' title='79 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111351595122249360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111351595122249360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/04/blog-post_14.html' title='من و مامان و امید'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>79</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111296217883216010</id><published>2005-04-08T05:06:00.000-07:00</published><updated>2005-04-14T04:30:17.076-07:00</updated><title type='text'>خاله و خواهر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من بهمن هستم. 22 ساله. ساکن تهران. ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم همین چند ماه پیش اتفاق افتاده (تابستان پارسال). بعد از این ماجرا زندگی من به کلی دگرگون شده. من یه خواهر دارم به اسم نسیم که 18 سالشه. ولی چون یه کمی درشت اندام و خوش هیکله هم سن من به نظر میاد. یه خاله هم به اسم مریم دارم. که اون هم 30 سالشه و حدود 5 سال پیش به علت مشکل نازایی از شوهرش طلاق گرفته والان با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکنه.مدتها پیش وقتی با سایت شما آشنا شدم نظرم در مورد افراد خانواده و فامیل به کلی عوض شد. مخصوصا در مورد خواهرم و خاله ام. آخه من با این دو تا خیلی نزدیک و صمیمی بودم وهم اینکه بیشتر اوقاتم رو با اونها می گذروندم. از همه مهمتر اینکه اونها برای من از همه محرمتر بودن. و به نظر من (بر اساس نتایجی که اینجانب بعد از مطالعه ی سایت شما گرفتم.) سکس با محارم (مخصوصا خواهر) لذتبخش ترین چیزیه که تو دنیا پیدا میشه. همیشه وقتی در مورد مسئله ی سکس با خواهر و خالم با خودم فکر می کردم شرمم میشد. و یه توسری به خودم تو ذهنم میزدم و می گفتم که بهتره این فکرهای فاسد رو از تو فکرم بندازم بیرون. روزگار طبق روال عادی داشت میگذشت که عجیب ترین اتفاق عمرم به وقوع پیوست. پدر و مادرم به همراه برادر کوچکترم برای زیارت چند روزی رو رفته بودن به مشهد. و من و خواهرم تنها تو خونه مونده بودیم. یه روز صبح از خونه اومدم بیرون و همراه دوستام که از قبل با هم قرار داشتیم رفتیم پی گردش و تفریح و استخروخوشگذرانی. بالاخره کارم بیرون تموم شد و بعدازظهر خسته و کوفته اومدم خونه. وقتی به خونه رسیدم دیدم کسی خونه نیست و خلوته. بعد اینکه لباسامو عوض کردم با خودم گفتم شاید خواهرم تو اتاقش باشه. برای همین به طرف اتاقش رفتم و بدون اینکه در بزنم وارد اتاق شدم. واز صحنه ای که جلوی چشمام دیدم سرجام میخکوب شدم. کم مونده بود سکته کنم. خالم و خواهرم رو دیدم که لخت مادر زاد تو تخت افتادن و دارن با هم حال می کنن. اولین باری بود که همجنسبازی دو تا زن رو از نزدیک می دیدم. اونام با دیدن من هول شدن و خالم دستپاچه زود ملافه رو کشید رو خودش و خواهرم تا من بدن لختشون رو نبینم. قبلا هم متوجه شده بودم که این دو تا همیشه تو اتاق یواشکی یه کارایی می کنن. ولی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این دوتا این کاره باشن. آخه خالم زن متین و مومنی بود. خواهرم هم همین طور. (یا حداقل اینجوری نشون میدادن.) منم که هاج و واج داشتم به اونها نگاه میکردم. یک دفعه فکرهای خوبی به ذهنم رسید. رفتم به طرفشون و ملافه رو گرفتم و کشیدم به طرف خودم ولی خواهرم ملافه رو به زور چسبید و نگذاشت. یه دفعه دیگه محکمتر زور زدم و ملافه رو از روشون ورداشتم و انداختم کنار. هر دوشون با یه دستشون جلوی کس وبا یه دست دیگشون جلوی سینه هاشون رو گرفتن تا من نبینم و شروع کردن به جیغ زدن. گفتم: داشتین چیکار می کردین؟. خالم گفت: هیچی، از اتاق برو بیرون تا بعدا با هم صحبت کنیم. گفتم خیال کردین. خجالت نمی کشین؟. خواهرم گفت بهمن تو رو خدا از اتاق برو بیرون تا ما لباسامون رو بپوشیم. بعد می آییم با هم صحبت میکنیم. بهترین فرصت زندگیم رو بدست آورده بودم. نمی خواستم فرصت رو از دست بدم. فکرای جالبی به ذهنم اومد. گفتم من هم تو بازی هستم. دو تاییشون یه نگاهی به من انداختن و گفتن بهمن تو رو به خدا برو. دیوونه بازی در نیار. به حرفاشون توجهی نکردم و شروع کردم به درآوردن لباسام. خواهرم یه جیغی زد و گفت دیوونه شدی بهمن؟. به حرفها و التماسهاشون توجهی نکردم. و تمام لباسام رو در آوردم. فقط یه شورت تنم بود. دیگه چیزی نمی گفتن و آروم شده بودن. رفتم نشستم بغل خالم و بازوهاشو گرفتم. اولش خودش رو عقب می کشید ولی من با زور کشیدمش به طرف خودم و یه لب ازش گرفتم. تو همون حال با دستام تند تند لمسش می کردم. اونم داشت کم کم راه میومد. خواهرم هم از اون طرف داشت ما رو نگاه می کرد. یواش یواش شورتم رو هم درآوردم و شدم مثل اونها. حالا کم کم داشت کارمون شروع می شد. دیگه این موضوع داشت برامون عادی می شد. انگار نه انگار که ما داریم با هم چه کاری رو انجام می دیم. با خنده یه نگاهی به خالم انداختم و اون هم که دیگه کاملا تو خط افتاده بود سرش رو آروم خم کرد. و کیرم رو با دستش گرفت. گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن کیرم. داشتم از لذت و خوشحالی پرواز میکردم. بعد چند لحظه یه فکری به نظرم رسید. خالم رو زدم کنار و بلند شدم و رو تخت خوابیدم. طوری که سر و یه کمی هم از بالای کمرم رو به دیوار تکیه دادم. بعد به خالم گفتم که بیاد و کارش رو ادامه بده. اونم از خدا خواسته اومد و شروع کرد به ساک زدن کیر خواهرزاده اش. یه نگاهی به خواهرم انداختم و بهش اشاره کردم بیاد به طرف من. اون هم زورکی و با خجالت خودش رو به من رسوند. دستش رو گرفتم و بهش گفتم رو من بشینه. اون هم همین کار رو کرد و من هم شروع کردم به خوردن پستوناش.از این کار داشت لذت می برد. تو یه عالم دیگه ای بودم. از یه طرف خالم داشت کیرمن رو میخورد و از طرف دیگه من هم داشتم سینه های خواهرم رو با ولع تمام میخوردم. تو اون لحظات دیگه هیچ آرزویی نداشتم. کم کم احساس کردم داره آبم میآد. خواهرم رو از روم زدم کنار و کیرم رو از دهن خالم آوردم بیرون و بهش گفتم که به پشت رو تخت بخوابه. اون هم همین کار رو کرد من هم روش خم شدم و به خواهرم گفتم که اون هم از عقب کیر من رو ساک بزنه. اولش امتناع کرد و گفت که از این کار بدش میاد. ولی بالاخره با حرفهای خالم و اصرار اون راضی شد که این کار رو برام بکنه. اول کار با اکراه کیرم رو تو دهنش کرد. و با چندش تمام و ناز و افاده چند تا ساک کوچیک به کیرم زد. ولی کم کم اوضاع براش عادی شد و مثل حرفه ای ها شروع کرد به خوردن کیرم. ومنو به لذتی عمیق و فراموش نشدنی رسوند. من هم بیکار ننشستم و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن صورت و گردن خالم که زیر من دراز کشیده بود. اول حسابی ازش لب گرفتم و گردن و صورتش رو خوردم. بعد یواش یواش اومدم پایینتر و از بالای سینش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم به پستوناش. پستوناش شیپوری بودن و آدمو حشری میکردن. رو پستوناش زیاد مکث کردم و حسابی اونارو دیوانه وار خوردم. کم کم داشت صداش در می اومد. بعد اومدم پایینتر و شکم و نافش رو حسابی لیس زدم. کم کم داشتم به کسش میرسیدم. کس واقعا زیبایی داشت. تپل و گوشتی و تنگ. کسش کاملا بی مو بود. کس خواهرم هم همین طور. مثل اینکه از قبل به خودشون رسیده بودن.! بدنشون یه مو هم نداشت. کس هردو تاشون صاف صاف بود. یه لیس محکمی به کس خاله مریم زدم و اون هم با یه آه بلند جواب محبتم رو داد. بعد نشستم و پاهاشو زدم بالا و شروع کردم به لیس زدن ساقهاش. از نوک انگشتهای پاش مرتب لیسیدم تا انتهای رونهاش. آه و نالش بلند شده بود. همه جای بدنش رو لیس زدم . از لاله ی گوشش گرفته تا نوک انگشتای پاش. حتی زیر بغلاش رو هم حسابی خوردم. از این کار خیلی لذت برد. حالا دیگه نوبت کسش بود. خم شدم رو کس خالم وبه خواهرم گفتم که ساک زدنش رو از عقب ادامه بده.اونم دست به کار شد و به کارش ادامه داد. من هم شروع کردم به خوردن کس خاله جان و حالا نخور کی بخور. دیوونه وار داشتم کسش رو میخوردم. اون هم از شدت لذت دیوونه وار آه و ناله می کرد. لبهای کسش رو تماما انداخته بودم تو دهنم و داشتم می مکیدم. بعد با دستام کسش رو از هم وا کردم و زبونم رو انداختم اون تو و شروع کردم به لیسیدن لای کسش. زبونم رو محکم مثل کیر توی کسش فشار میدادم ومی خواستم همه اش رو تا ته بکنم اون تو. بعد رفتم سراغ چوچوله ی کسش و چند لحظه با زبونم اونو بازی دادم. خالم از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه حسابی از خوردن کسش سیر شده بودم. بلند شدم و با خودم گفتم دیگه وقتشه که مرحله ی نهایی و اصلی کار رو انجام بدم. همون طوری که خاله ام رو تخت به پشت خوابیده بود جلوش نشستم . پاهاش رو از هم وا کردم. رفتم وسط پاهاش و پاهاش رو انداختم رو شونه هام. با لبخند یه نگاهی به خاله ام کردم و بدون اینکه چیزی بگم کیر شق کرده ام رو گذاشتم جلوی دروازه ی کسش و آروم فشار دادم تو. اولای راه کیرم به سختی تو میرفت. کسش خیلی تنگ بود. آخه پنج سال پیش که از شوهرش طلاق گرفته بود از اون به بعد کسش دست نخورده مونده بود. وای چه کس تنگی. هیچ کسی جای کس تنگ رو نمی تونه بگیره. پاهاش رو از شونه هام انداختم پایین و روش خوابیدم و کیرم رو دوباره به داخل کسش هدایت کردم. یه کم که بیشتر فشار دادم کیرم بیشتر رفت تو و احساس عجیبی بهم دست داد. انگار که کیرم رو توی روغن یا کرم کرده باشم. اونقدر تنگ بود که احساس میکردم انگار یکی محکم داره با دستش کیرمو فشار میده. بعد در حالی که خالم داشت از شدت لذت فریاد میزد شروع کردم آروم به تلمبه زدن. بیچاره بعد پنج سال دوباره به یه نوایی رسیده بود. همون طور داشتم آروم تلمبه میزدم داد و فریاد خالم بیشتر شد. فهمیدم که میخواد ارضا بشه. من هم داشت کم کم آبم می اومد. برای همین تلمبه رو سریعتر کردم. و بعد از چند لحظه خالم یه جیغ کوتاه با یه آه بلند کشید و به اوج لذت ممکنه یعنی ارگاسم رسید. موقع ارگاسم کسش خیلی داغ شده بود. سرازیر شدن آب کسش رو هم رو کیرم احساس کردم. بعدش من هم با یه کمی فشار کیرم رو بیشتر دادم تو. و با فشار هر چه تمامتر آب درونم رو تو کس و شکم خالم خالی کردم.احساس فراموش نشدنی بود. همون طور بی حال روی خالم افتاده بودم. بعد چند لحظه از روش بلند شدم و یه نگاهی بهش کردم. هردوتامون خندیدیم. بعد یه نگاهی به نسیم که اون ور ایستاده بود انداختم. فهمیدم که هنوز کارم تموم نشده. بلند شدم و گرفتمش کشیدم به طرف خودم. اونم با ناز خودش و عقب می کشید و هی امتناع می کرد. فکر کنم که یه کمی شرمش می شد. خالم به شوخی گفت خجالت نمی کشی می خوای خواهر خودت رو بکنی؟. گفتم من دو ساعته دارم سینه های اینو میخورم. اینم دو ساعته کیرمو برای من ساک زده. حالا دیگه چیزی برای خجالت نمونده. در ثانی خالم رو که شما باشین کردم. حالا از کردن خواهرم خجالت بکشم؟. نسیم رو کشیدم رو تخت و خالم از جاش بلند شد. خواهرمو به پشت خوابوندم و خودم هم رفتم روش. اولش خیلی امتناع میکرد ولی وقتی دید که من دارم عصبانی می شم دیگه چیزی نگفت. شروع کردم به لب گرفتن ازش. تمام صورت وگردنشو حسابی خوردم. نسیم رو هم مثل خالم از لاله ی گوش تا نوک انگشتهای پاش لیس زدم. خیلی حال میکرد. سینه هاش خیلی حال داد. سفت و محکم و برجسته بودن. مثل توپ تنیس. بعد برش گردوندم و رو شکم خوابوندمش و شروع کردم به لیس زدن کمرش. از پشت گردنش تا باسنش رو حسابی لیس زدم. به کونش که رسیدم یه کم هیجان زده شده بودم. لمبه های کونش رو گرفتم و حسابی خوردم. چنان با ولع کونش رو می خوردم که دلم می خواست تمام لمبه هاش رو بکنم تو دهنم. چند تا گاز هم از کونش گرفتم. بعد بهش گفتم که فرغونی بشه. اونم همین کار رو کرد و من رفتم سراغ اون کون قمبل کرده و دهنم رو به کار انداختم. یه لیس بزرگ از خط کونش تا ته کسش زدم. دیگه هردومون داشتیم دیوونه می شدیم. نوک زبونمو کردم تو سوراخ تنگ کونش. و چند دفعه اونجا چرخوندمش. چند دقیقه ای همین طور رو سوراخ کونش زبونمو بازی دادم. بعد ازهمون عقب رفتم سراغ کسش. وای چه کسی.! چه کونی.! یکی از یکی زیباتر و باحالتر و تپل تر!!!. حیف که نمی تونستم بکنمش. آخه اون هنوز باکره بود. خوش به حال کسی که این کس و کون نصیب اون می خواد بشه. بعد اینکه یه کمی از پشت اون کس نازش رو خوردم تصمیم گرفتم که از کون بکنمش. اینو بهش گفتم ولی اون امتناع کرد و اجازه نداد. خالمم گفت که بهتره که این کارو نکنم. من هم قبول کردمو به گفته ی خواهر عزیزم احترام گذاشتم. بهش گفتم به پشت بخوابه. بعد پاهاش رو گرفتم انداختم رو شونه هام وکیرم رو گذاشتم رو کسش. زود دستش رو گذاشت رو کسش و گفت می خوای چیکارکنی؟ گفتم نگران نباش فقط می خوام یه کمی کیرمو به کست بمالم. کار دیگه ای نمی کنم. یه کمی کیرمو به کسش مالیدم.آه و نالش بلند شده بود. کمرش یه جا بند نمی شد.هی خودش رو تکون تکون میداد. سرکیرمو گذاشتم تو دهانه ی کسش و یه کمی هلش دادم تو. خالم گفت بهمن مواظب باش. گفتم نترس. نمی خوام که خواهر خودمو بدبخت کنم. فقط سرشه. همون طور که سر کیرم اون تو بود تند تند چند تا تلمبه ی الکی زدم تا خواهر جونم بیشتر لذت ببره. وجدانی بگم تنها هدفم از مالیدن کیرم به کسش این بود که می خواستم بهش بیشتر لذت بدم. در همان حین یه فکر تازه ای به ذهنم رسید. سر کیرمو گذاشتم تو کسش و بعد بلافاصله سریع کشیدمش بیرون. چنیدن بار این کارو تکرار کردم. دیگه نسیم داشت دیوونه می شد. کم مونده بود بگه بکن تو کسم. با صدای خیلی بلند داشت داد و فریاد میکرد. بلند شدمو پاهاشو از هم وا کردم و خم شدم رو کسش و شروع کردم به خوردن کسش. دیوانه وار و با اشتهای تمام کسش رو می خوردم و اون هم داد و فریاد می کرد. بعد اینکه حسابی از خوردن کسش سیر شدم با دستام چوچولشو پیدا کردم و چند لحظه با زبونم بازیش دادم. با لبام هی می گرفتم و می کشیدمش.از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه کم کم داشت به ارگاسم میرسید. خالم هم بیکار نمونده بود و رفته بود از پشت داشت کیر منو بازی میداد. گاهی هم برام ساک میزد. بهش گفتم بیاد اینطرف کمک من تا نسیمو به ارگاسم برسونیم. اونم بلند شد اومد و شروع کرد به مالوندن و خوردن سینه های نسیم. منم دوباره رفتم سراغ کس و چوچولش. با لبام چند دفعه چوچولشه کشیدم. بعد وقتی که آه و ناله ی نسیم به اوج خودش رسید با دندونام چوچولش رو گرفتم. و محکم کشیدمش. دو سه بار که این کارو کردم دیگه نسیم طاقت نیاورد. و یه جیغ بلندی کشید و به ارگاسم رسید و بی حال افتاد. آب کسش سرازیر شده بود. یه لیس از روی کسش زدم. خوش طعم و خوش بو بود. کلا کسش بوی خیلی خوبی می داد. حالا دیگه نوبت من بود که آبمو خالی کنم. دلم می خواست آبمو رو یه جایی از بدن خواهرم خالی کنم. بهش گفتم اجازه بده تا یه کمی از کیرمو، فقط سرشو بکنم تو کونت و آبمو اونجا خالی کنم. ولی قبول نکرد. منم دیگه بی خیالش شدم و روش خوابیدمو تمام آبمو رو شکمش خالی کردم و همون جا روش بی حال خوابیدم. هر دومون به خواب رفته بودیم. بعد حدودا نیم ساعت خالم که رفته بود حموم اومد. مارو از خواب بیدار کرد و گفت که پاشیم بریم حموم. بلند شدیم و یه نگاهی به هم انداختیم و هر سه مون خندیدیم. بعد از اون ماجرا من و خواهرم رومون نمی شد توصورت همدیگه نگاه کنیم. ولی رابطه ام با خالم عادی بود. البته بعد از مدتی روابط من و نسیم هم به حالت عادی برگشت. بعد این ماجرا زندگی من کلا تغییر کرد. این عظیمترین واقعه ی زندگی من بود. از اون ماجرا به بعد تا حالا من و خالم و نسیم خواهرم باز هم با هم دیگه سکس میکنیم و از هم دیگه لذت میبریم. گاهی دو تایی (من و خالم یا من و نسیم.) و گاهی هم اگه امکانش باشه هر سه تایی باهم. مثل زن و شوهرها هستیم. هر وقت که دلمون بخواد با هم سکس میکنیم. البته با خواهرم بیشتر سکس دارم چون تو یه خونه هستیم. و دسترسیمون به همدیگه آسونه. یه روز خواهرم از من پرسید که بزرگترین آرزوت چیه؟ گفتم ازدواج با تو بزرگترین آرزوی منه. این رو از ته دل گفتم. ای کاش می تونستم با نسیم ازدواج کنم. هیچ دختری رو به اندازه ی اون دوست ندارم. من میتونم با اون خوشبخت بشم. آرزومه که پرده ی کسش رو من پاره کنم. ولی حیف که به هیچ یک از این آرزوهام هیچوقت نمی تونم برسم. ولی بعد از اینکه ازدواج کرد و راه کسش باز شد میتونم به یکی از آرزوهام که کردن کسشه برسم و از راه کس بکنمش. البته علاقه ی من به خواهرم برای ازدواج با اون تنها به خاطر سکس نیست. بلکه از ته دل به اون علاقه ی معنوی شدیدی دارم. یعنی بهتره بگم که من عاشق نسیم خواهرم هستم. از نظر من آدم میتونه با نزدیکترین افراد خانواده اش سکس داشته باشه. با مادر، خواهر، خاله،عمه و ... . چه ایرادی داره؟. خوب اونها هم زن هستن ومن هم مرد. من یه کیر دارم و اونها هم یه کس. پس می تونیم از همدیگه به بهترین وجه لذت ببریم. و از بدن همدیگه استفاده کنیم. چرا بریم با غریبه ها سکس داشته باشیم و بدنمون رو در اختیار اغیار بگذاریم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111296217883216010?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111296217883216010/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111296217883216010' title='131 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111296217883216010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111296217883216010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='خاله و خواهر'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>131</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111231085774530553</id><published>2005-03-31T14:58:00.000-08:00</published><updated>2005-04-01T00:45:34.516-08:00</updated><title type='text'>من و مامان مریم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff33;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff33;"&gt;سال نو مبارک&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff33;"&gt;داستان جدید دیر آپدیت شد چون مسافرت بودم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff33;"&gt;امیدوارم تو سال جدید بتونم با کمک شما داستانهای بهتری رو ارائه کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff33;"&gt;هنوزم منتظر داستانهای قشنگ شما هستم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من امید هستم. 21 ساله و داستان خودم و مامانم رو برای شما می نویسم. من از 14 سالگی با مامان جونم که اسمش مریم هست تنها زندگی میکنم. چند سال پیش بود که توی یک تصادف پدر وخواهر کوچیکم رو از دست دادم. من از روزی که با مامانم یعنی مریم جون تنها زندگی میکنیم خیلی با هم راحت شدیم. جوری که من بدون هیچ مشکلی تمام حرفهامو بهش میزنم و اوهم همینطور. از قدیم مامانم تمام کارهاشو جلوی روی من انجام میداد. مثلا مامان رو لخت می دیدم. یا شبها که میخواست بخوابه روی من دراز می کشید ومنو بوس میکرد وخیلی چیزهای دیگه. منهم جلوی مامانم کامل لخت میشدم ولباس عوض میکردم. توی حموم مامانم با یه شورت میومد و کمر منو میشست ومنهم همینطور. من با مامانم زیاد مهمونی میرفتم. مهمونی هایی که اغلب زن و مرد با هم قاطی بودن. مامانم بعد از مرگ پدرم حسابی حشری بود واکثر مواقع داشت با خودش ور میرفت. بعضی وقتا هم با شاگرداش یا دوستاش لز می کرد. راستی مامان دبیر زیست هست وحدود41 سال داره. زن زیبا و خوش هیکل با اندامی مناسب. بعداز مرگ پدرم ثروت پدرم به من و مامانم رسید و وضع مالی خوبی داریم. تو مهمونی هایی که میریم اکثرا بزن و برقص زیادی میشه. خونه ی دوست مامانم یک روز پارتی بود و ما اونجا بودیم. حسابی مست شده بودیم. موقعی که مهمونی تمام شد با مامانم به خونه اومدیم. مامانم خیلی حالش ناجور بود و کاملا مست بود. لخت لخت شده بود. روی تختش ولو شده بود. منم رفتم دیدم داره با خودش ورمیره. گفتم انگار خیلی حشری هستی. گفت آره لامصب. امشب کیر خوب گیرم نیومد. من تعجب کردم. چون مامانم از این حرفها نمی زد. خلاصه اونشب گذشت و فرداش به مامانم گفتم دیشب چت بود که میگفتی کیر گیرم نیومده؟ و حسابی سربه سرش گذاشتم. اونم از اینکه این حرفو زده بود حسابی بهم ریخته بود وخجالت میکشید. خلاصه از اون روز به بعد من به مامانم یه جور نظر پیدا کرده بودم. خودمو بهش می چسبوندم. اونم منو پس نمی زد و تو حموم که میرفتم بزور کاری میکردم که شورتشو در بیاره. اونم برای اینکه من راضی بشم این کارو میکرد. خلاصه جوری شده بود که من همیشه اونو می مالوندم واونم هیچی نمی گفت. تا این که یک شب به من گفت تو از کجای من خوشت میاد؟. من گفتم کونت. گفت برای چی از کونم؟. گفتم بخاطر اینکه قلمبه از پشتت زده بیرون و همیشه تو مهمونی ها همه کونتو انگلولک میکنن. من دلم میخواد مال من باشه. اونم قبول کرد وگفت مال تو. ولی حق نداری کاری بکنی. فقط میتونی بمالیش وبوس کنی و لیس بزنی. منم از خدا خواسته قبول کردم تا مدتی هر کاری کردم نگذاشت اونو بکنم. تا اینکه یک روز رفتیم خونه ی خاله لاله. خاله لاله در اصل دوست مامانم میشه و چون خیلی به خونه پدر بزگم رفت و اومد داشتن واز بچگی با مامانم بزرگ شدن من به اون میگم خاله. بچه های اون هم که یه دختر وپسرن به مامان من میگن خاله. بچه هاش همسن منن. یکیشون21 و اون یکی 19 سالشه. مهمونی جشن تولد دخترش بود. تمام دوستان و اقوامشون و دوستای دختر و پسرش بودن. تعدادیشون تو اکثر مهمونیا و جشنها بودن. شوهر خاله لاله خارج کار میکنه. اونجا زن گرفته ودیگه خیلی کم شاید سالی 2 بار به ایران بیاد. اوناهم وضع مالی بسیار خوبی دارن. بعد از اینکه مهمونایی که غریبه تر بودن رفتن جمع خودمونی شد. همه شروع کردن به رقصیدن با یکی. من با خاله لاله خیلی میونم خوبه و خیلی سر به سر هم میذاریم و شوخی ناموسی میکنیم. بهم گفت بدبخت مامانت تو کف کیر پسرمه. پسرم میخواد جرش بده. گفتم خاله جون منم تورو جر میدم. به هم در. گفت آه راست میگی. خلاصه من و خاله خیلی سر به سر هم گذاشتیم. آخرسر چهارتا از بچه ها بودن. به من و مامانم خیلی عرق دادن ومست کردیم. آخر سر هم خالم به من و مامانم و اکثر کسایی که اونجا بودن قرص اکستازی داد. من دیگه هیچی حالیم نبود. تو هوا بودم. موقعی که یه ذره حالم سر جاش اومد دیدم که لخت روی تختم و یکی داره منو از کون میکنه. دیدم که مامانم هم بغل دست منه و لخت لخته و دارن اون رو هم میکنن. من اصلا حال نداشتم. راستش یه جورایی از کون دادن خوشم میومد. توی آینه همه چیو داشتم می دیدم. منظره ی جالبی بود. من در کنار مامانم داشتم کون می دادم. مامانم روی کیر یکیشون نشسته بود و اون یکی کیرشو کرده بود تو کونش. خیلی حال میداد. طوری که موقعی که اونا آبشون اومد منهم آبم اومده بود. موقعی که اون چهارتا که همشون دوستام بودن رفتن بیرون مامانم خواست لباساشو بپوشه بره بیرون. من اونو گرفتم وبوسیدمش. گفتم مامان من دلم میخواد بکنمت. اونم قبول کرد. رفت روی تخت دراز کشید. من شروع کردم به خوردن سینه هاش و با دستم کسشو می مالیدم. اونم با کیرم ور می رفت. گفت میخوام کیرتو بخورم. منم بلند شدم و همونطور که خوابیده بود نشستم روی سینش و کیرمو گذاشتم جلوی دهنش. اونم کیرمو گرفت و شروع کرد به ساک زدن. وای که چقدر قشنگ این کارو می کرد. همزمان انگشتشو کرده بود توی سوراخ کونم و داشت باهاش بازی می کرد. این کار خیلی منو تحریک می کرد و باعث می شد کیرم راست بمونه. چون یه دفه آبم اومده بود میدونستم که به این زودیا دوباره نمیاد. واسه همین اجازه دادم هر چقدر دلش میخواد کیرمو بخوره. وقتی حسابی ساک زد گفت حالا می تونی کیرتو بکنی تو کس خوشگلم. منم گفتم چشم مامان جون. خودش پاهاشو داد بالا. من نشستم روبروش و پاهاشو انداختم رو شونم و کیرمو گذاشتم دم کسش. با یه فشار کیرم رفت تو کسش.کسش زیاد گشاد نبود. شروع کردم به تلمبه زدن. بعد از چند بار تلمبه زدن گفتم مامان جون یادته یه بار گفتی کونم مال تو؟. حالا میخوام کونتو بکنم. گفت بکن پسر خوشگلم. کونم مال توئه. کونمو بکن. منم کیرمو از کسش در آوردم و کردم تو کونش. مامانم دیگه داشت از شدت خوشی جیغ میزد که خالم اومد توی اتاق. گفت به به مریم خانم هم به پسرش کس میده. فکر میکردم تنها من به پسرم کس میدم. خالم هم اومد و شروع کرد به خوردن سینه های مامانم و همزمان انگشتشو کرد توی کون من. ولی لخت نمی شد. چه کیفی داشت. یه تاپ کوتاه تنش بود که از بالاش تمام سینش معلوم بود و یه دامن کوتاه. چون شورت پاش نبود کس عینهو لبوش معلوم بود. خلاصه من تمام آبمو ریختم تو کس مامانم. چون خودش گفت که لوله هاشو بسته. اونهم که دیگه ارضا شده بود پاشد. وگفت من اگه میدونستم اینقدر حال میده اینهمه وقت دنبال کیر پسر لاله نمی دویدم. خلاصه اونشب یه شب به یاد موندنی بود. من از اون شب به بعد حسابی با مامانم سکس دارم. از اونروز به بعد با خالم و پسر و دخترش همگی با مامانم سکس گروهی داریم. توی یه وقت دیگه داستان سکس گروهیمونو براتون میگم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111231085774530553?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111231085774530553/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111231085774530553' title='44 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111231085774530553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111231085774530553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/03/blog-post_31.html' title='من و مامان مریم'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>44</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-111050430158609491</id><published>2005-03-10T17:11:00.000-08:00</published><updated>2005-03-11T08:41:00.326-08:00</updated><title type='text'>زن عمو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام ، اسم من سعيده  و ۲۳ سالمه. داستاني رو كه مي خوام براتون تعريف كنم از بچگي من شروع ميشه و تا الان هم ادامه داره. اين داستان با زن عمومه. ما يك فاميل مذهبي داريم و همه در فاميل ما با حجاب هستند. اما زن عموی من كه اسمش سيمين بود بي حجاب بود و عموي من تو كانادا با اون آشنا شده بود. من تابستونها ميرفتم خونشون و با پسر عموم كه اسمش كامي بود بازي مي كردم. بعضي شبها هم اونجا مي موندم. شبها كامي لخت مي خوابيد و سيمين به من مي گفت كه منهم لخت بخوابم. چون هوا گرم بود. صبحها هم معمولا تا عصر ديگه لباس نمي پوشيديم و منوكامي با همديگه خيلي ور ميرفتيم. شبها هم بعد از اينكه همه مي خوابيدند ما با همديگه توي تخت به قول خودمون دودول بازي مي كرديم. يكبار صبح كه بيدار شديم رفتيم آتاري بازي كنيم سيمين اومد پيش ما نشست و دست كرد تو شورت كامي و گفت صبح بخير دودول طلا. من برگشتم و گفتم دودول طلا ديگه چيه و اونهم زد زير خنده. كامي پاشد و شورتش رو كشيد پايين و گفت خوب دودول طلا اينه ديگه. سيمين مال اونو بوسيد وگفت اي قربون پسرم برم. منهم براي اينكه كم نيارم كشيدم پايين و گفتم خوب منهم دارم. ديدم سيمين و كامي با تعجب به مال من نگاه مي كنن. سيمين با خنده گفت ديگه اين دودول طلا نيست. من گفتم پس چيه؟. گفت به اين ميگن كير. بعدش گفت همه از اينها ندارند. مثلا دخترها كير ندارند. ما دوتايي گفتيم پس چي دارند؟. اونهم گفت هيچي. كامي هم به مامانش برگشت گفت یعني تو هم كير نداري؟. اونهم گفت نه. من گفتم اگه راست مي گي نشون بده ببينيم. اونهم بي گفتگو كشيد پايين و به ما كسشو نشون داد كه خيلي هم تروتميز بود. اما نذاشت دست بزنيم. بعدشم گفت ولي شما اين حرفها رو به كسي نگين ها. از اونروز به بعد ما هر وقت كه با هم بوديم هي از اين سوالها از سيمين مي كرديم و اونهم بيشترشوجواب ميداد. باهم استخر مي رفتيم و شورت هامون رو در مي آورديم. يكبار سيمين هم اومد تو استخر و با ما بازي مي كرد. ما گفتيم چرا با لباس اومدي تو آب؟. تو هم لباسات رو دربيار. وقتي تي شرتش رو درآورد منو كامي مات و مبهوت به پستونهاش نگاه مي كرديم. آخه خيلي درشت و چاق و چله بود. برعكس خودش كه خيلي خوش اندام و لاغر بود. وقتي هم كه با ما بازي مي كرد ما پستونهاش رو فشار مي داديم و نيشگون مي گرفتيم. اونهم يواش يواش داغ شده بود. كامي رفت زير آب و شورتش رو كشيد پايين كه يهو جيغ زد. منهم گفتم چيه اونجاتو وشگون گرفته كه جيغ مي زني؟ و افتادم به جون پستونهاش. ما بچه بوديم و نمي دونستيم چه جوري ميشه به سيمين حال داد. ولي خودش بعد از اينكه از استخر اومديم بيرون تو خونه مثل ما لباس نپوشيد. بعد از چند بار ديگه لخت بودن ما عادي شده بود. ولي مي دونستيم كه اينكار تو فاميل عادي نيست و ازش حرف نمي زديم. صبحها وقتي فيلم مي ديديم كامي ميرفت تو بغل سيمين و كيرشو ميچسبوند به شكم سيمين. سيمين هم رو كاناپه دراز مي كشيد. هي كامي رو جابجا مي كرد تا كيرش بره رو كسش. بعد من رو هم بغل مي كرد و مياورد رو خودش و با دودول هر دومون بازي مي كرد. تقريبا همون سال اولي كه ما شروع كرده بوديم اينكارا رو كردن عموم با خانوادش رفتند كانادا. تا ۷ سال كه من ۱۶ ساله شده بودم. اونموقع اونا به خاطر مشکلات تو اونجا تصميم گرفتن كه سيمين با كامي بيان تهران. اما عموم به خاطر كاري كه داشت چند ماه بعد بياد. من دوباره ياد خاطره هام افتادم. مي رفتم خونه سيمين و با كامي دوباره شروع كرديم به صحبت ديدم كه كامي ديگه علاقه اي به اون كارا نداره. اما سيمين همون دفعه اول بعد از خوش وبش گفت دودول طلات چطوره؟. فهميدم كه اونهم طالبه. منهم گفتم سلام مي رسونه و خنديديم. از خودم پرسيد و اين كه دوست دختر دارم يا نه و اينكه مي كنمش يا نه. بعدش هم گفت اگه خواستي دوستتو بكني خونه ما در اختيارته و كليد هم بهم داد. بعدشم گفت يك كم اين كامي رو هم تو كارهات بازي بده. چون اونجا خيلي حال مي كرده و از وقتي اومده اينجا حالش گرفته شده. من به شوخي گقتم تو كه اصلا حال نمي كردي؟. خنديد و گفت بيشتر با همين كامي و دوستهاش يه ناخونكي مي زديم. مي خوام ببينم تو هم مايه شو داري يا فقط بلدي حرف بزني . گفتم حيف كه كامي اينجاست. وگرنه مي گفتم اون دودول طلاي كوچولو چه هيكل وبازويي بهم زده و چه به روزگارت مياره. اونهم كم نياورد و گفت الان مي فرستمش دنبال نخود سياه. كامي بعد از ۵ دقيقه رفت و ما شروع كرديم به لخت كردن همديگه و تو همين حين لب مي گرفتيم. خيلي داغ بود. هي خودشو مي ماليد و ناله مي كرد. پستونهاشو كه از بچگي چشمهام روش مونده بود و آرزوي خوردنشو داشتم فشار ميدادم هنوز همونجوري ترگل ورگل و جوندار بود. دستش رو انداخت دور گردنم و يك پاش رو آورد قلاب كرد پشت من. منهم برگردوندمش و بلندش كردم. با كيرم فشارش مي دادم به ديوار و از روي شلوار تلمبه ميزدم تا حشري بشه. ناله هاش ديگه بلند شده بود. دست انداختم و پستونهاش رو كردم تو دهنم و حسابي خوردم. هم مي ماليدم و هم مي خوردم. دستم رو گرفت و دو تا انگشتم رو برد طرف كسش. گفت بكن توش. تو همون حالت كه مي كردمش خودشو كشوند طرف كاناپه و خودشو انداخت رو كاناپه و پاهاشو داد بالا. من ديوانه وار با كسش بازي مي كردم و همه جاي كسش رو هم زبون مي زدم و همينطور بالاتر مي اومدم و سينه اش رو هم مي ليسيدم. سر سينه هاشو گاز ميزدم و مي چلوندم. چند دقيقه كه اينكار رو كردم برگشت گفت بكن تو والا مي ميرم. من تازه شورت و شلوارم رو درآوردم. وقتي كيرم رو ديد گفت من از بچگيت مي دونستم كه آينده ات خوب مي شه. كيرم رو گرفت تو دهنش چرخوند و بعد تف كرد روش و گفت بكن تو كسم. منهم يهو كردم كه جيغ بكشه و ناله كنه كيرم خورد به ته كسش و جيغ بلندي كشيد كسش خيلي تنگ نبود. معلوم بود اونجا خيلي داده. ولي پر آب بود برگشت گفت كسم پاره شد. خيلی بي انصافي. آدم دفعه اول عزيزشو اينطوري ميكنه؟. دردش گرفته بود. درآوردم و يه كم ماليدمش و دوباره كردم تو كسش. پاهاشو دورم حلقه كرده بود و فشار ميداد. جوري كه راحت نمي تونستم تلمبه بزنم . از همه ی زورم استفاده مي كردم. ديدم كيرم داغ شده و ممكنه آبم زود بياد. درآوردم و گفتم بشين روش. پشت به خودم كردمش تا وقتي كيرم رو تو كسش ميكنه بخوره به ديواره جلوي کسش تا زودتر ارضا بشه. بعد دوباره همون حالت افتادم روش و ايندفعه پاهاشو گذاشتم رو شونه هام كه نتونه زياد تكون بخوره و كيرمو با قدرت تمام ميزدم به ته كسش. ديگه يه تيكه همينطور جيغ مي كشيد. يهو كيرم خيس شد. فهميدم كه ارضا شده. اما من هنوز جا داشتم. خوشحال بودم كه اون اول خالي شده. بي توجه به اون باز تلمبه ميزدم. تقريبا چند ثانيه بعد داشت آبم ميومد. گفتم كجا بريزم؟. گفت بريز همون تو. تو كانادا راهشو بستم. من روش خوابيدم و كيرم رو آنچنان فشار مي دادم و داد مي زدم كه زير من دست وپا مي زد. بعد از اينكه خالي شدم منو انداخت پايين كاناپه و گفت اگه يه كم ديگه طول مي كشيد خفه مي شدم. وقتي يكساعت بعد كامي اومد همه چيزرو براش تعريف كرد. منهم قضيه اون يكي زن عموم رو تعريف كردم تا اونهم بياد تو جمع ما. تا اومدن عموم ما يه چند ماهي باهم بوديم و پارتي مي داديم و سكس دسته جمعي داشتيم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-111050430158609491?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/111050430158609491/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=111050430158609491' title='31 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111050430158609491'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/111050430158609491'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/03/blog-post_10.html' title='زن عمو'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>31</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110989879956564288</id><published>2005-03-03T16:58:00.000-08:00</published><updated>2005-03-03T17:13:19.573-08:00</updated><title type='text'>خواهر خوب</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خواهر خوب&lt;br /&gt;اسم من حمیده. بیست سالمه. می خوام داستان سکس با خواهرم را براتون تعریف کنم. تعداد اعضای خانواده ما پنج نفره. یه مادر و دو خواهر. سارا که پانزده سالشه و ساناز که هفت سالشه. پدرمون در شهر دیگه ای کار می کنه و هر دوهفته یکبار یک هفته به مرخصی میاد. یک روز که از دانشگاه به خونه اومدم مستقیماً به اتاق بالا (اتاق کامپیوتر) رفتم. یهو دیدم خواهرم هول شد و یک سی دی رو سریع از داخل سی دی رام در آورد و به من سلام کرد. من متوجه موضوع شدم ولی به روی خودم نیاوردم. بعد برای نهار خوردن رفتیم پایین. بعد از خوردن نهار من به اتاق بالا رفتم تا بفهمم موضوع سی دی چی بود. مستقیمآً سر کیف خواهرم رفتم. بعد از کمی گشتن متوجه سی دی مورد نظر شدم. اون رو داخل سی دی رام گذاشتم.  حالا فهمیده بودم که خواهر نجیبم چی نگاه می کرد. بله اون زندان زنان نگاه می کرد. حالا از یک طرف نگران بودم و از طرف دیگه یک وسوسه شیطانی منو شادمان می کرد. کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم پایین تا به ظاهر تو اتاقم استراحت کنم و منتظر بمونم تا خواهرم برای خوابیدن بره به اتاق بالا. بعد از نیم ساعت همین اتفاق افتاد و سارا به اتاق بالا رفت. بعد از یک ربع ساعت من به اتاق بالا رفتم. دیدم که سارای خوشگلم به سینه روی تخت خوابیده و یک دامن سیاه بلند و یک پیراهن نارنجی تنشه. من آرام آرام رفتم کنار تخت و نشستم روی زمین و دستمو  آروم به کونش نزدیک کردم و آروم روی کونش گذاشتم. وای عجب کون خوش تراشی داشت. یه کم همون طوری به کارم ادامه دادم و همزمان کیرم رو میمالیدم. یه کم پر روتر شدم و دامنش رو بالا آوردم. تا چشمم افتاد به رانهای سفیدش نزدیک بود آبم بیاد ولی جلوی خودم را گرفتم. دامنش رو که بالاتر دادم چشمم افتاد به شورت سفیدی که مدتهای زیادی کس و کون خواهرم را همراهی کرده بود. از روی شورت کون سارا را به آرامی می بوسیدم و نوازش می کردم. بعد از پنج دقیقه از این کار سیر شدم. تصمیم گرفتم شورتش رو کمی پایین بکشم. آروم ناخنهام رو به زیر شورتش بردم و آرام آرام به سمت عقب کشیدم. (البته حدود یک دقیقه طول کشید). شورتش بیش از حد معینی پایین نیامد چون که پاهاش کمی باز بود و اجازه حرکت کردن شورتش را نمیداد. در این موقع یه کم ترسیدم و به خودم گفتم که زیاد جلو رفتی و هر آن ممکنه سارا بیدار بشه. ولی افکار شیطانی می گفت که ادامه بده. اگر هم بیدار شد تهدیدش کن که جریان سی دی را به مامان می گم. در همین فکرها بودم که خواهرم غلتی زد و به پشت خوابید و چشمهاش رو باز کرد. با تعجب گفت حمید اینجا چه کار می کنی؟. و همزمان متوجه پایین آمدن شورتش شد. با صدای بلند گفت: بی شعور احمق چیکار داری می کنی؟. من سریع دستم را جلوی دهنش گذاشتم که صداش رو مامان و ساناز نشنوند و سعی کردم آرومش کنم. همون طوری که دستم جلوی دهنش بود در گوشش گفتم من موضوع سی دی رو می دونم. اگه جیکت در بیاد به مامان همه موضوع را می گویم و رهاش کردم. رفتم در اتاق را قفل کردم و رفتم پیشش. دیدم داره گریه میکنه. گفتم مگه چیه؟. گفت می خوای با من چه کار کنی؟. گفتم نترس عزیزم. خواهر خوبی باش و به من اعتماد کن. و همزمان سرش را روی سینم گذاشتم و آرامش کردم. بعد بغلش کردم و از تخت پایینش گذاشتم و گفتم دستهاتو رو تخت بنداز و کونت را برام بده به طرف بالا. اون هم گوش کرد و دستاشو رو تخت انداخت. من هم بلافاصله دست به کار شدم و شلوار و شورتم را درآوردم و دامنش را بالا زدم و کیرم را به شورتش چسباندم و روش خوابیدم. اشکهای سارا کم کم داشت به لبخند تبدیل می شد و من خوشحال بودم. برگشتم و شورتش را درآوردم و مات و مبهوت به کس سارا که کمی پشمالو بود نگاه می کردم. ناگهان به کسش حمله کردم و شروع به بوسیدن و لیسیدنش کردم. دیگه هر دومون به اوج شهوت رسیده بودیم.  خواستم که کیرم رو در کسش فرو کنم. ولی این بار من بر افکار شیطانی غلبه کردم و به خودم گفتم که ارزش بکارت خواهرم بیشتر از اونه که بخواهم برای ارضا شدنم پرده اش را پاره کنم. و بی خیال کس شدم و رفتم به فکر سوراخ کونش. سریع به اتاقم رفتم.(البته شلوارم را پوشیدم) و ژل لیدوکایین را از کمدم برداشتم و سریع به اتاق بالا برگشتم. کمی از ژل را به سوراخ سارا زدم . سارا گفت داداشی این چیه مالیدی بهم؟. گفتم چیزی نیست عزیزم. میخوام دردت نگیره. گفت مگه درد هم داره و همزمان با این حرفش برگشت و یه نگاهی به کیرم کرد و کمی ترسید.(آخه کلفتی کیره من در حدود 5_4 سانت و درازیش حدوده 12 سانته). گفتم نترس سارا جون و ژل لیدوکایین را رو کیرم خالی کردم و یه کم مالوندمش تا بیحس شد. بعد کیرم را آرام آرام داخل سوراخش کردم. ولی ژل کار خودش را روی سوراخ سارا نکرده بود و آخ و اوخش بالا رفت. تا جایی که دهنش را با دستم گرفتم که آبروریزی نکنه و کیرم را آرام داخل سوراخ نازش به حرکت در آوردم . دیدم سارا شروع کرد به گریه کردن و گفت داداش غلط کردم که فیلم سکسی دیدم. اصلاً برو به مامانی بگو ...آخ آه....دردم میاد خیلی... وای مامان جون آخ... من هم سرعت ضربه هام را بیشتر کردم و دستم را هم به داخل پیراهنش بردم و سینه بندش را کنار زدم و سینه های کوچیکش را نوازش کردم. بعد از حدود 6_5 دقیقه آبم با تمام فشار داخل کونش ریخته شد. چند دقیقه همون طوری روش بیحال افتادم و بعد بلند شدیم و لباسامون رو پوشیدیم. بهش گفتم:خوب بود؟. گفت: آره ولی به دردش نمی ارزید. گفتم: کم کم عادت می کنی و بیشتر حال میکنی. همون شب دوباره بردمش اتاق بالا و دوباره سرپایی از کون کردمش ولی 6_5 دقیقه بیشتر طول نکشید و زود رفتیم پایین. خواستم ازش قول بگیرم که هر روز بکنمش. ولی قبول نکرد و گفت اگه بخواهیم همین طوری ادامه بدیم مامان شک میکنه. بهتره هر وقت تو خونه تنها شدیم با هم سکس داشته باشیم. من هم بوسش کردم و گفتم چشم خواهر خوبم.&lt;br /&gt; &lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110989879956564288?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110989879956564288/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110989879956564288' title='29 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110989879956564288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110989879956564288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='خواهر خوب'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>29</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110937574548279864</id><published>2005-02-25T15:30:00.002-08:00</published><updated>2005-02-25T16:09:39.836-08:00</updated><title type='text'>اگه دوست دارین وبلاگ دوباره راه بیفته</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از همه ی دوستان خوبی که کامنت گذاشتن یا میل زدن ممنونم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با این کارتون نشون دادین این وبلاگ علاقمندای خودشو پیدا کرده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ولی دوستای خوبم اینو در نظر داشته باشین روزی که من این وبلاگو راه اندازی کردم روی کمک تک تک شماها حساب باز کرده بودم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ولی متاسفانه فقط 1 داستان برام اومد اونم داستان رختکن حمام بود که از نویسندش تشکر می کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شماها که اینقدر این وبلاگو دوست دارید و با پیامهای محبت آمیزتون اینون ثابت کردین از این به بعد سعی کنید برای پر بار تر شدنش کمکم کنید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از این به بعد وبلاگ به صورت هفتگی آپدیت میشه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوستانی هم که تمایل دارن داستان بفرستن اونو توی یه نرم افزار تایپ کنن و به صورت فایل متنی بفرستن و توی صفحه ی اصلی میل مستقبما تایپ نکنن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منتظر داستانهای شما هستم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنبلی نکنین&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="mailto:mamansexy@gmail.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;mamansexy@gmail.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110937574548279864?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110937574548279864/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110937574548279864' title='23 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110937574548279864'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110937574548279864'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/02/blog-post_25.html' title='اگه دوست دارین وبلاگ دوباره راه بیفته'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110920029555113134</id><published>2005-02-23T15:07:00.000-08:00</published><updated>2005-02-24T07:04:30.743-08:00</updated><title type='text'>کلام آخر</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;به علت عدم استقبال وبلاگ تعطیل است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110920029555113134?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110920029555113134/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110920029555113134' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110920029555113134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110920029555113134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/02/blog-post_23.html' title='کلام آخر'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110787961869584896</id><published>2005-02-08T08:16:00.000-08:00</published><updated>2005-02-08T08:22:49.593-08:00</updated><title type='text'>نظر بدین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوستای خوب و با صفا &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بابا به خدا کسی از نظر دادن نمرده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شما که با هزار زحمت میاین اینجا یه نظری بدین بدین ما بدونیم کارمون خوبه ! بده! ادامه بدیم! ندیم؟چیکار کنیم بالاخره؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موفق باشین&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110787961869584896?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110787961869584896/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110787961869584896' title='35 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110787961869584896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110787961869584896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/02/blog-post_110787961869584896.html' title='نظر بدین'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>35</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110787929897574619</id><published>2005-02-08T06:58:00.000-08:00</published><updated>2005-02-10T16:58:52.950-08:00</updated><title type='text'>خواهر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشه. من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهينه. يک دختر 12ساله هم داره بنام الناز. اين خواهر بنده يک زن چادريه که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد. يه روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيحتم کرد که اينکارا خوب نيست و.......... تابستون گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت....... در آپارتمان کناري خواهرم يک زن ميانسال حدود 45 سال که اسمش منيژه بود زندگي ميکرد. شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده بود. پسری به نام شهرام که 24 ساله بود داشت.(که خوش تيپ وخوشگل بود). با توجه به رفت و آمد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم. من و شهرام آنقدر صميمي بوديم که از همه چيز زندگي هم خبر داشتيم. بعد از يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون. ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شو ژل ميزنه. يک مانتوي سفيد که کاملا چسب بدنش بود و اندامشو ميزد بيرون پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد؟. منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي. گفت زير چادر معلوم نميشه. بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يه کمي کسالت داره و پسرش هم نيست. من ميرم يه سري بهش بزنم. الناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد. و گفت نه. منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام. ورفت. حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد. گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کاناداست. سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم. وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد. تا منو ديد بد جوري هول کرد. گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا و اگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم. گفت: شهرام نيست. رفته خونه عموش و تا فردا نمياد. الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست. چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم. خواهرم اومد جواب تلفن رو بده. وقتي روي مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلومه. با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود. حالا چرا هيچ لباسي زير مانتوش نيست.؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت. من بدجوري به اون شک کردم. با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه همجنسبازي ميکنن. اما باز گفتم نه. اون اصلا اهل اين حرفا نيست. بعد از حدود 25 دقيقه يکي در آپارتمانو زد. من رفتم درو باز کردم. ديدم خواهرمه. وقتي ميخواست بياد تو بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم. يک لحظه سرم گيج رفت. بعد گفت من ميرم دوش بگيرم. بعد از حمام الناز گفت بايد برام ديکته بگي. منم از فرصت استفاده کردم و به بهانه ی دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون. و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثیفه. وقتي بو کردم ديدم بوی مني ميده و قسمت جلوي لباس خيسه. وقتي دست زدم درست معلوم بود که با آب مني خيس شده. چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده. بلافاصله بيرون اومدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام. رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم. ديدم شهرام تلفن رو برداشت. ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست. با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره.؟ از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود. از اون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم. ياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدنش خوش اندام و دست و پاش گوشتي باشه هستم. وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود. وقتي به خونه ی خواهرم برگشتم اين بار يه جور ديگه نگاش کردم. واي عجب بدني داشت. مثل هلو. هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود. وقتي نگاه به کونش کردم يک لحظه کيرم بلند شد. عجب کوني داشت. شب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم!. روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من. کسي خونمون نيست. مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد. منم سريع رفتم خونشون. بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت. من گفتم بريم تو سايت سکسي. شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ گفتم آره بد جوري. گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو. جات خيلي خالي بود. عجب حالي کردم. منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش. پولش هرچي بشه ميدم. شهرام گفت نه خره کس نيست. شوهر داره. جز منم به کسي نميده. گفتم چه جوري دوست شدي؟. گفت دوست مامانمه. گفتم مامانت خبر داره؟. گفت: به کسي چيزي نگي. مامانم برام جورش کرد. به مامانم گفتم عجب دوستي داري!. اولش دعوام کرد. گفت: اون شوهر داره. بعد از يک مدت گفت اگه دوستيتو با ساناز ( ساناز دوست دختر شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميومد) بهم بزنی منم سعي ميکنم اونو با تو دوست کنم. شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه اونو براي من جورش کنه. همين طور که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شدم. و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم. بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن. (ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه). شهرام گفت: هر کسي يه جور حال ميکنه. بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني؟. خنديد و گفت : آره حال ميکنم. ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم. من خنديدم. گفتم راست ميگي؟ گفت: آره. اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار. گفتم آره سراغ دارم. گفت جدي ميگي؟. گفتم آره. ولي خواهره خبر نداره. تو هم ميشناسي. شهرام گفت جدي؟. اون کيه؟ گفتم: من. هميجوري که نگام ميکرد گفتم : البته فقط تو. شهرام گفت: شوخي ميکني؟. با جديت گفتم: نه. گفت: يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي؟. گفتم: نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش. من خونه بودم. منم خنديدم و گفتم: پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد. منم پشت پرده ديد ميزنم. شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده. منتظرتم. چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن. اول همديگرو لخت کردن. بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد. آخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم. بعد از اون خواهرم بدون اينکه آب مني رو از رو سينه هاش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت.!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110787929897574619?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110787929897574619/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110787929897574619' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110787929897574619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110787929897574619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/02/blog-post_08.html' title='خواهر'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110745025443445618</id><published>2005-02-03T09:02:00.000-08:00</published><updated>2005-02-03T09:04:14.433-08:00</updated><title type='text'>من و مامان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موردي را كه مي خوام براتون تعريف كنم عين واقعيته. من الان 31 سالمه و ازدواج هم كردم. ولي علاقه بسياري به نزديكي كردن با مادرم دارم. اين علاقه از زماني شروع شد كه من 15 سال داشتم . خانه ما در حدود60 متره و من در اون زمان در يك اتاق با مادر وپدرم در اونجا ميخوابيديم و نصفه هاي شب بود كه ميديدم پدرم داره مامانمو ميكنه ومن يواشكي نگاهشون ميكردم. از اون موقع تا 2 سال پيش هميشه من دنبال فرصتي براي ماليدن خودم به مادرم بودم. حدود دو سال پيش بعد از ظهرمن و مادرم تنها خوابيده بوديم مادرم پائين تر از من بود. همينجوركه خوابيده بودم مادرم رو زير نظر داشتم واندامش رونگاه ميكردم. سنش در حدود 40 با اندامي گوشت آلود. يك دفعه ديدم مادرم زير چشمي منو نگاه ميكنه. ناخودآگاه حس عجيبي به من دست داد. من از فرصت استفاده كردم و دستم روگذاشتم روي كيرم وشروع كردم به ماليدنش. بعد از نيم ساعت ديدم هنوز منو نگاه ميكنه. البته وضعيت صورت من طوري نبود كه چشام رو ببينه. كم كم كيرو از شلوارم درآوردم. شروع كردم به جق زدن وآبم رودرآوردم. بعد از اينكه مادرم از خواب بيدار شد من ميترسيدم. ولي ديدم مادرم چقدر با من مهربون شد. روز بعد فاصله رو با مادرم كمتر كردم و ميديدم كه چطور مادرم نفس نفس ميزنه و آبم رو درآوردم كه كم بود بريزه رو صورتش. يه روز مادرم كه ميخواست بره حموم من رفتم يه گوشه واستادم كه لخت شدنش رو از پشت شيشه ببينم. البته رفتن من رو مادرم كاملا ديده بود. مادرم لباسشو بيرون حموم درآورد و من براي اولين بار مادرم رو لخت مادر زاد ديدم. البته اين رو بگم كه مادرم خيلي مذهبي بود و خودش  رو اون زمان زياد می پوشوند. آروم رفتم نزديك حموم ديدم در رو نصفه باز گذاشته و تو حموم دراز كشيده و با خودش ور ميره. منم حسابی براش جق زدم . اين قضيه هرروز ادامه داشت تا اينكه كاملا متوجه شدم كه مادرم بدش نمياد من بدونم كه مراقب منه. منم از فرصت استفاده كردم يه روز ازپشت پنجره با موبايل بهش زنگ زدم. تا گوشي رو برداشت شروع كردم با هاش حرف زدن كه من همينجوري شماره گرفتم . البته صدامو كامل پشت تلفن ميشناخت ولي بروش نياورد. پشت تلفن بهش      گفتم كه دوسش دارم. وحاضرم هرچي بخواد بهش بدم تا بذار بكنمش. وهي حرفاي سكسي زدم واز پشت پنجره مي ديدم شلوارش رو كشيده بود دپائين وبا كسش ور ميرفت. بعد بهش گفتم كه من يه بار به مادرم قرص خواب دادم وكردمش ويه جوري بهش اينو رسوندم. بعد تلفن رو قطع كردم. اومدم تو اتاق. اصلا انگار اتفاقي نيفتاده. فردا شبش قرار بود پدرم بره شهرستان ومنو مادرم شب تنها بوديم. مادرم جاها رو انداخت و چراغ رو خاموش كرد. بعد از 10 دقيقه منو صدا كرد و گفت كه ظهر خوابيده و خوابش نمياد. بهم گفت برم يه ليوان آب بيارم كه قرص خواب آور بخوره. تا اينو شنيدم بدنم به لرزه افتاد. ليوان آب رو گرفت و تو تاريكي گفت فعلا يه دونه بسه. آبوخورد. بعد از 5  دقيقه يكي دو بار صداش كردم. ديدم جواب نداد. آروم رفتم       پهلوشو دستم رو گذاشتم روي كونش. چه قدر نرم وگوشت آلود. نفس نفس زدن مادرمو مي شنيدم. سريع دامن مادرم رودادم بالا. شورت نپوشیده بود. دهنم روگذاشتم لاي كونش و شروع كردم به ليسيدن. بعد خودم لخت شدم و برعكس پهلوش خوابيدم. كيرم رو گذاشتم رو صورتش و هي با كيرم مي زدم روي لپش. برگشتم و به كيرم تف زدم و آروم آروم بعد از باز كردن لاي پاش كردم توكونش. اصلا ديوانه بودم و هيچي نمي فهميدم. شروع كردم به عقب جلو كردن. بعد تا ديدم آبم داره مياد سريع كيرم رو درآوردم و آبم رو ريختم روي كونش. اون شب تا صبح با مادرم بازي ميكردم. فرا صبح ساعت ده صبح از خواب پا شدم وبي نهايت نگران بودم.      كه ديدم مادرم از خواب پا شد. لبخند زنان گفت ديشب خيلي خوب خوابيده. خوشحال از اين موفقيت بيرون زدم. بيشتر ازاين خوشحال بودم كه پدرم زنگ زده بود و گفته بود كارش يك هفته طول ميكشه. اصلا  نفهميدم كي شب شد. پس از خوردن شام جاها رو انداختم. مادرم گفت امشب ميخواد دوتا قرص خواب بخوره. آب رو كه آوردم ديدم دستشو الكي مشت كرده مثلا داره قرص ميخوره. تا دراز كشيد 5 دقيقه بعد چون جرات پيدا كرده بودم لخت مادرزاد شدم و مادرم روهم تمام لباسشو درآوردم. اونهم لخت مادر زاد شد. لاي پاشو وا كردم و كيرمو گذاشتم توي كسش. هي تلمبه ميزدم. بعد كيرمو درآوردم آروم مادرمو برگردوندم به پشت. و روي سوراخ كونش تف كردم و يكي از انگشتام رو آروم كردم توي كونش. اين كارو تكرار كردم. بعد از  شل شدن دوتا انگشتم رو كردم. صداي آروم ناله كردنشو ميشنيدم وبروم نمياوردم. چون مثلا خواب بود كونش كه گشاد شد سريع كاهك كيرمو كردم توي كون مادرم. تند تند عقب جلو كردم وآبم رو ريختم توي كون مادرم. خلاصه تا صبح كارم اين بود. شب فرداي اونروز يه فكري به سرم زد. قبل از اينكه مادرم بگه قرص خواب ميخواد بخوره من گفتم كه ميخوام قرص خواب بخورم. بعد از خوردن قرص خوابيدم. بعد از ده دقيقه ديدم مادرم صدام كرد وچون جوابي نشنيد اومد سراغم. آروم شلوارمو از پام كشيد پائين و كيرمو گذاشت تو دهنش. هي ساك ميزد تا آبم خواست بياد چشمامو باز كردم. بلند شدم و پريدم روي مادرم وهي مي ليسيدمش. ديگه هم اون بيدار بود هم من. خلاصه تا مي تونستم مادرمو كردم. از اون زمان تا الان هرموقع فرصت بشه مادرم  رو ميكنم. با اينكه من ازدواج كردم ولي لذت كردن مادرم يه چيز ديگه است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110745025443445618?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110745025443445618/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110745025443445618' title='41 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110745025443445618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110745025443445618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='من و مامان'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>41</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110712804480565239</id><published>2005-01-30T15:33:00.000-08:00</published><updated>2005-01-30T15:34:04.806-08:00</updated><title type='text'>زن پسر عمه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام... این داستانی که براتون مینویسم... نه خالی بندیه نه تخیله نه کسشعره عین حقیقت.!!!چند وقتی بود تو اینترنت داستانهای سکس فامیلی و بعضی فیلمای سکس خانوادگی خارجی زیاد دیده بودم. منم که 18 سالم بود و دراوج حشریت به سر میبردم کلی کف کرده بودم. (دیگه با جق زدن هم کارم راه نمی افتاد (البته کون پسر زیاد کرده بودم ولی هیچی دختر نمیشه. پیش خودم فکر کردم اینا که با فک فامیلا سکس دارن چرا من که اینقد تو کفم نداشته باشم. خلاصه بعد از اون کارم شده بود دید زدن زنای فامیل از زیر دامن و شلوار. که کلی حال میکردم و بیشتر خماری میکشیدم تا اینکه یه روز... من یه پسر عمه دارم که 23 سالشه. و یه زن داره که دختر دایی من میشه. که 19 سالشه و با قد 160-70 سانتی با چشای زاغ و پوستی برنزه. با موهای خرمایی. که خیلی تو دل بروِ.! البته من با کل فک فامیلا مخصوصا دختراش خیلی عیاقم. حتی با بعضیاشون فیلم سوپر هم دیده بودم. ولی تا اون موقع بهشون چپم نگاه نکرده بودم. چون یه سری عقاید تخمی داشتم. اینا یه چند وقتی بود که ماهواره گرفته بودن و از اونجایی که منم باهاشون عیاق بودم می نشستیم و با هم می دیدیم. شبا تا ساعت 3 صبح میدیدم و من از شق درد می مردم. و اونا میرفتن اطاق خواب کارشونو میکردن. من بدبختم با جق زدن خودمو آروم میکردم و میگرفتم می خوابیدم. تا اینکه یه روزخبر رسید که دایی مامان و بابام (مامان و بابام پسرخاله و دخترخاله هستن) فوت کرده و قرار شد مامان و بابام با چندتا دیگه از فامیلا برن تبریز ختم داییشون. سعید( پسر عمم) با عمم  غروبش اومدن. زنشو گذاشت خونه ما و با مامان و بابام رفتن شهرستان. حالا ما موندیم و داداش کوچیکه و دختر داییم شب ساعت 11-10 بود. داشتیم ماهواره میدیدیم که دیدم داداشم رو مبل خوابش برده. آروم بلندش کردم. بردم تو اطاقش خوابوندمش و اومدم نشستم تو پذیرایی. داشتیم همینطوری شو pmc رو میدیدیم که آهنگش برگشت رو خارجی و آهنگ hey sexy lady  از shaggy رو گذاشت. اونایی که دیدن میدونن که کلی باحاله. اونو که دیدم یاد حرف اونروزم افتادم پیش خودم گفتم الان وقتشه. اون که تموم شد کانال عوض رو کردم اومد رو multivision 1 که فیلمای بالای 16 سالٍِ نیم سوپر نشون میده. یه خورده دیدیم و حرف زدیم. بعضی موقع ها زیر چشمی افسانه رو دید میزدم. میدیدم کلی حشری شده بود. ولی پیش خودم گفتم هنوز کمه!. سریع رفتم یه سی دی سوپر توپ و تمیز ورداشتم آوردم و گفتم این جدیدِ میبینی؟. اونم از خدا خواسته گفت میلی ندارم. ولی حالا بزار.(حالا از خداش بود که بزارم). cd رو گذاشتم تو دستگاه و روشن کردم و فیلم شروع شد. من که جلو تلویزیون خوابیده بودم یه جوری دراز کشیده بودم که از قصد شق شدن کیرمو ببینه و یواشکی از شیشه میز تلویزیون دید میزدمش. وسطای فیلم بود هر دوتامون بدجور تو کف بودیم. هردومون دوست داشتیم با هم شیطونی کنیم. ولی روشو نداشتیم که بهم دیگه بگیم. فیلم که تموم شد برگشتم گفتم کاش یه خانومی اینجا بود که منو از حشر در بیاره. اونم اشاره کرد به کیر من که از شقی زیاد داشت از زیر شلوارک میترکید.. گفت از پیمان کوچیکت معلومه... خندم گرفت. و گفتم چیکار کنه داره خماری میکشه. دوس داری نعشش کنی؟. خندش گرفت و گفت راست میگی سعید که نیس. نگذاشتم حرفش تموم شه و از فرصت استفاده کردم و گفتم بجاش من که هستم. یه لحظه ساکت شد و بعد چند ثانیه گفت مگه بلدی؟. گفتم چه جورم. گفت ببینیم و تعریف کنیم. بلند شدم نشستم رو مبل و گفتم بابایی بیا بشین بغل بابا. اونم اومد. نشست رو پامو گفت: من عاشق بابا کوچیکمم و لبشو چسبوند رو لبم تا اونجایی که میتونستیم لب گرفتیم. چون نمیخواستم فرصت به این خوبی رو از دست بدم. خلاصه بعد کلی لب گیری بلند شدیم رفتیم اطاق خواب بابا مامانم. رفتم یه cd Metallica آوردم. گذاشتم تو دستگاه روشن کردم آوردمش رو آهنگ سومش که آهنگ Nothing else matters بود که کلی حال میکنم. باهاش...  اومدم خوابیدم روتخت و خوابیدم روش. یه خورده لب گرفتیم و تیشرت چسبون تنگ سرمه ای شو هم در آوردم ... به به 2 تا سینه خوش فرم ( راستی اینو بگم که بدنسازی هم کار میکنه. البته سبک ) برنزه افتاد بیرون. که هرکی می دید کلی حال میکرد. رفتم سراغشون و میمکیدم چه حالی میداد. یه خورده ناشیانه بود. ولی خیلی حال کردم!. هنوز نکرده بودم تو کسش داشت آبم در میومد. سینه ها رو که لیسیدیم رفتیم سراغ اصل کاری... شلوارکشو در آوردم و شورتشو کشیدم پایین. چشام گرد شد. گفت چیه؟. ندیدی تاحالا؟. گفتم اینجوریشو نه!. بابا تو دیگه کی هستی .!یه کس برنزه با یه چوچوله ناز صورتی که مثل غنچه زده بود بیرون. وااااااااااااای یادش میفتم تنم مور مور میشه!. اومدم که لیس بزنم یه خورده چندشم شد. ولی گفتم کس عمش و چوچولشو کردم تو دهنم صدای آآآآه اوووهش بلند شد. یه خورده که لیسیدم گفتم بسته. پررو میشی. پاشو پاشو نوبت توئه. یه ِغلت خوردم و خوابیدم و اونم رفت نشست لای پاهام شورتم رو کشید پایین و کیر بدبخت کس ندیده منم از فرط شق شدن داغ داغ شده بود. اولش نمی خورد. بعد یه خورده اصرار که کردم کرد تو دهنش وااااااااای چه حالی میداد. یه خورده که خورد گفتم داره آبم میاد. کشید بیرون برام جق زد. آبم مثل فواره زد بیرون. آبمو ورداش مالید رو شکمش و دور کسش. یه خورده از حس افتادم ولی گفتم حیف هنوز نکردمش. بلندش کردم و خوابوندمش زیر و پاهاشو گرفتم بالا. خودمم روش خوابیدم و کیرمو گذاشتم دم دروازه بهشتیش. یه خورده مالوندم گفتم صابخونه با اجازه. مهمون عرب دارین!. خندید و گفت بفرمایین داخل. دم در بده!. اینو گفت و کردم تو. چقد داغ بود و لیز... ضبطم داشت اونورUngorgiven ll  نابخشودگی 2 رو میخوند. دیوونه بودم هیچی حالیم نبود. متالیکا داشت دیوونه ام میکرد. خرکی شدت تلمبه میزدم. اونم آخ اوخ میکرد و پستوناشو میمالوند... دیدم که داره آبم میاد. کشیدم بیرون. گفتم برگرد. برگشت رو زانو دراز کشید و کونشو قلمبه کرد طرفم. سوراخ کونشو مالوندم. یه خورده از آب کسش مالیدم رو سوراخ کونش. و کیرم رو گذاشتم دم کونش و گفتم آماده باش. سر کیرم که رفت تو یه آخ بلندی از درد کشید و لباشو گاز گرفت. کشیدم بیرون و گفتم اگه درد داره نکنم. گفت آخه اولین بارمه. گفتم اِ عجب این سعیده کسخله که همچین کونی رو نمیکنه. گفت اون اصرار داره من نمیدم. گفتم یه کاری کنم که از این دفعه تو اصرار کنی که از کون بکندت. اینو گفتم و دوباره حاجی رو گذاشتم دم کونش. و ایندفعه یه نفس عمیق کشید آماده شد... حاجی رو هول دادم تو... نفسشو حبس کرده بود. یه خورده عقب جلو کردم. نرم شد. البته یه خورده ناشیانه بود. ولی عیبی نداره! یه خورده که گذشت باز باز شده بود. خودشم داشت حال میکرد. میگفت بیشتر بکن! جرم بده. واز این کسشعرا که خانوما موقع سکس میگن!. چون یه بار آبم اومده بود این سری هم طولانی تر شد هم حالش بیشتر بود. داشتم تلمبه میزدم و اونم با کسش ور میرفت که بهش گفتم دارم میام. بکشم؟ گفت نه ! اینو گفت آبم رو تا ته خالی کردم تو کونش چه حالی میداد!  برگشتم افتادم رو تخت اومد. خوابید بغلم. لب می گرفت. زبونمو میخورد!. منم از پایین انگشتمو میکردم تو کسش. تو بغلم بود و گفتم بخواب. چشامو بستم و خوابم برد. ساعت 9 بود که بیدار شدم و دیدم تق تق داره یکی درمی زنه و گریه میکنه. فهمیدم داداشمه سریع لباسامو پوشیدم و افسانه رو هم بیدار کردم که لباسشو بپوشه. در رو وا کردم دیدم کلی گریه کرده بغلش کردم و بوسیدمش...  افسانه اومد صبحانه کره عسل گذاشت. یه شکم سیر زدیم و اونروز هی زیر چشمی نگام میکرد. لبخند میزد. غروب بود که بابام زنگ زد و گفت ما تا سوم داییم میمونیم... باور نمی کنین وقتی که این جمله رو گفت کلی ذوق کردم. ولی بروی خودم نیاوردم... به افسانه که گفتم اون 100 برابر من ذوق کرد (مثل اینکه کلی حال کرده.) اون 2-3 روز خونه ما بود و کلی تو این چند روز با هم سکس داشتیم... درست یادمه 5 شنبه بابام اینا با سعید و بقیه برگشتن ولی کلی ناراحت بودن...  بعد اون ماجرا به بهانه های مختلف میرم خونشون یا اون میاد و با هم شیطونی میکنیم. ولی خدا کنه از دستم نره !!!. خب داستان ما که تموم شد ولی سکس ما همچنان ادامه داره!. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110712804480565239?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110712804480565239/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110712804480565239' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110712804480565239'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110712804480565239'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_30.html' title='زن پسر عمه'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110678382387813728</id><published>2005-01-26T15:53:00.000-08:00</published><updated>2005-01-26T15:57:03.880-08:00</updated><title type='text'>مامان بیژن</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من هيچوقت عادت نداشتم باهمكلاسيهام خونه دانشجويي بگيرم. بلكه هميشه تنها يك خونه دربست اجاره ميكردم. سال سومي كه دانشگاه بودم خونه اي گرفتم كه هم بزرگ بود و هم ارزان. در ضمن گاراژي داشت كه از اون به عنوان مغازه تعمير كامپيوتر استفاده ميكردم. صاحبخانه من يك زن تنها بود. با 2 تا پسر. يكي سال سوم راهنمايي بود و اسمش بيژن بود وديگري فقط 5 سال داشت و در طبقه بالا زندگي ميكردند. شوهر اين زن به تازگي فوت كرده بود و او با ارثيه بسيار زيادي كه برايش مانده بود به راحتي زندگي ميكرد. بيژن از همانروزهاي اول حسابي با من دوست شده بود. طوريكه اكثرا خونه من بود و من بقدري به اواطمينان پيدا كرده بودم كه مغازه را گاهي اوقات بدست او مي سپردم تا اداره كند. يكروز كه باهم تو خونه مشغول فيلم سوپر نگاه كردن بوديم ناگهان ديدم دست بيژن به طرف كيرم رفت و با اون شروع به بازي كرد. با تعجب دست او را پس زدم و گفتم: اينكارها چيه ميكني؟ گفت: چي ميشه توهم مثل اين مرده از كون منو ميكردي؟. خيال كردم شوخي ميكنه. براي همين خنديدم و گفتم: پس لخت كن تا منم بكنم تو كونت. بيژن سريعتر از اونچه فكرشو ميكردم شلوارشو كشيد پايين و كونشو به طرف من گرفت و گفت:بيا بكن. دوزاريم افتاد كه آقاكونی تشريف دارند. راستش من از كردن كون پسرها متنفرم وخيلي از همجنس بازي بدم مياد. براي همين دعواش كردم و گفتم:شلوارشو بپوشه. اونم ترسيد و بلندشد. شلوارشو پوشيد. منم فيلم سوپر رو خاموش كردم. ديده بودم بيژن بعضي اوقات باآدمهاي بزرگتراز خودش ميگرده اما فكر نميكردم اهل اينكارها باشه. ازاونروز من زياد به بيژن رونميدادم. اما نه اينكه اين مساله روي دوستي ما تاثير بگذاره. نه،فقط ديگر باهم فيلم سوپر نگاه نميكرديم يا حرفي درمورد دختربازيها نميزديم. يكروز من يكي از دوست دخترهام را آورده بودم و داشتم ميكردمش كه ناگهان ديدم بيژن وارد خونه شد وما را باهم ديد به اواشاره كردم بره واونم رفت. از دست خودم ناراحت شدم كه چرا كليد خونه رابهش دادم. اما بعد به خودم گفتم: اشكال نداره بيژن واقعا قابل اعتماده. فرداي اونروز وقتي بيژن داخل خونه اومد جور عجيبي بود و اصلا مثل بقيه روزها نبود. ميدونستم امروز قراره اتفاقي بيفته، اما چه اتفاقي؟. بيژن به طرف كامپيوتررفت و يك cd داخل اون گذاشت. يك فيلم سوپر بود كه يك مرد با يك مرد ديگر مشغول حال كردن بودند. به اون گفتم: زود فيلمو خاموش كن. اون جواب داد: راستي چرا از من ميترسي؟. من گفتم: من بهيچوجه ازتو نميترسم. گفت: پس چرا منو نميكني؟. جواب دادم:از كردن پسرها بدم مياد. بيژن گفت: ببين بيا يك كاري بكنيم. تو لازم نيست منو بكني. فقط بذار من برات ساك بزنم. نميدوني چقدر هوس ساك زدن براي تو به سرم زده. تو بهترين دوست مني. خودت ميدوني كه من هيچ كس رو اندازه تو دوست ندارم. من با اينهمه آدمها سكس داشتم. اونوقت باتوكه اينقدر دوستت دارم..... بيژن بعد ازگفتن اين حرفها به گريه افتاد. من از همجنس بازي متنفربودم. خيلي متنفر. اما به خودم گفتم: دلم نمياد دلشو بشكنم. يك ساك زدن چيزي نبودكه ازاون دريغ كنم. تازه خوشم هم ميومد. به آرامي كمربندمو درآوردم و شلوارمو كاملا در آوردم. كيرمو توي دستهاش گرفت وبوسيد و بعد شروع كرد به ساك زدن. بقدري حرفه اي ساك ميزد كه حد نداشت. خيلي خوشم اومد وروي صندلي نشستم و اون تا دلش ميخواست عقده هاش رو خالي كرد. حدود نيم ساعتي گذشت ومن آبم اومد واون تمامش رو خورد. از اونروز به بعد هروقت فيلم سوپر نگاه ميكرديم اون بلافاصله دستش سمت كيرم ميرفت وبعد هم برام ساك ميزد. اجازه ندادم رابطه ما بيشتر از اين بشه. گفتم كه از همجنس بازي بدم ميومد.اما اونطوري ساك ميزد كه وسوسه ميشدم. يكروز كه مثل هميشه داشتيم فيلم نگاه ميكرديم واونم ساك ميزد وقتي آبم اومد ازش به شوخي پرسيدم:بيژن راستشو بگو. خيلي قشنگ ساك ميزني. ساك زدنو كي بهت يادداده؟. و اونم جواب داد:مامانم. ماتم برد. فكركردم نكنه خوب نشنيدم وبراي همين دوباره ازش پرسيدم:كي؟. و او باز گفت:مامانم. باتعجب پرسيدم: مامانت؟.چطور؟؟؟. بيژن گفت:راستش دوماه بعداز فوت بابام يكشب كه رو تختم خوابيده بودم ديدم انگار يكي داره با كيرم بازي ميكنه. ترسيدم واز خواب بلندشدم. ديدم مامانمه. مامانم وقتي ديد كه من بلند شدم انگشتشو رو بينيش گذاشت واشاره كرد ساكت باشم وحرفي نزنم. من كه ترسيده بودم هيچي نگفتم. واون شروع كرد با كيرمن بازي كردن وبعدهم برام ساك زد. اونوقت بلندشد و گفت:بخواب روم. من هنوز ميترسيدم. ولي اون منو بلند كرد و روي خودش آورد. و با دستش كيرمو گذاشت توكسش وگفت بكن. من گفتم:آخه مامان. واون گفت:آخه نداره زودباش. منم شروع كردم به كردن واينقدر كردمش كه آبم اومد. از اونروز به بعد بامامانم خيلي سكس داريم. مامانم بود كه ساك زدنو يادم داد. چون وقتي فهميد منم مثل اون دوست دارم كرده بشم يك كير مصنوعي تهيه كرد وهميشه بعداز اينكه من ميكنمش اون منو ميكنه. البته مامانم نميدونه كه من به بقيه هم ميدم. ماتم برده بود ماجرايي كه شنيده بودم عجيبتر ازاون بود كه بخوام به خودم بيام. مادربيژن فوق العاده زيبا بودومعلوم بود درسني خيلي پايين مثلا 14 سال ازدواج كرده. چون الان بيشتراز31 يا 32 نداشت. اون يك زن بيوه بود كه خيلي از مردهاي محل را حشري كرده بود. اما به هيچ كسي رونميداد و همه توي محل فكر ميكردند از اون زن پاكتر پيدا نميشه. يادمه هربار بامنم صحبت ميكرد سرشو مينداخت پايين وحرف ميزد وهيچوقت توي چشمام نگاه نميكرد. به بيژن گفتم خوب بقيه اش؟ بيژن گفت:بقيه نداره. ميدوني ديشب مامانم خواست با من حال كنه كه نذاشتم. راستش فكرميكنم يه جورايي جلوش كم ميارم. آخه اون خيلي حشريه وتا به من دست ميزنه من آبم مياد. اگرمنم مثل توبودم كه آبم دير ميومد خيلي عالي بود. چون اونو ميتونستم راحت تر ارضا كنم. فكري به سرم زد اما يك لحظه از بيژن ترسيدم. با وجود اين شهوت طوري به من فشارآوردكه نتونستم جلوش استقامت كنم. با صدايي لرزان به بيژن گفتم:بيژن يك چيزي بهت بگم ناراحت نميشي؟. بيژن گفت:ميدوني كه من از دست تو هيچوقت ناراحت نميشم.گفتم:آخه اين چيزي نيست كه ناراحت نشي گفت:اشكال نداره بگو. با لحني كه خيلي سعي ميكردم بهش برنخوره وفكرنكنه آدمي هستم كه ازاين مسئله ميخوام سواستفاده كنم گفتم:بيژن ميشه كاري كني من ومادرت با هم... حرفموخوردم. ادامه ندادم. يك لحظه ترسيدم وبه خودم اومدم. بيژن نگاهي عميق به من انداخت وگفت:ميدوني تو بهترين دوست مني. بااينكه ميدونم كارم اشتباهه اما چون تومثل برادرم هستی وبه نوعي جزو خانواده مابه حساب مياي پس اشكالي نداره. اما اينوبگم مطمئنم مامانم راضي نميشه. مابايد كاري كنيم كه اون غافلگير بشه. پرسيدم:چطوري؟. اون جواب داد:امشب ساعت 9 شب ميام دنبالت و اونجا بهت ميگم. شب شد ومن منتظر بيژن مونده بودم. بيژن كمي زودتر از ساعت 9 اومد وبه من گفت:گوش كن. من تورو زير تختم قايم ميكنم وبعدميگم زودتر ميخوام بخوابم. مامانم چون ديشب نكردمش امشب خيلي حشريه و حتما مياد تا خوابم نبرده سراغم. وسط حال تو يكهو بلند شو وشروع كن به حال كردن. اميدوارم اينجوري راضي بشه به توهم بده. طوري كه كسي نفهميد بيژن منو برد داخل خونه ومن رفتم زير تختش. حدودا بعد از نيم ساعت كه شام خوردند بيژن به مادرش گفت ميخواد بخوابه و اومد تو اطاق وكاملا لخت شد و روي تخت خوابيد. به آهستگي ازمن پرسيد:حاضري؟. منم گفتم آره. طولي نكشيد كه مادر بيژن اومد و با ديدن بيژن كه كاملا لخت شده بودگفت:آخ پسركم انگار امروز خيلي دلت ميخواسته مامان زودتر بياد. بعد شروع كرد به لخت شدن. اززيرتخت جوري كه منو نبينه نگاهش ميكردم. بدنش سفيد وچاق بود. خيلي خوشگل بود. سينه هاش تكون ميخورد وسوراخ كونش كمي گشاد بودكه مشخص ميكردكير كاملا توش جا ميگيره. مادربيژن جلوي تخت شروع كرد خودشو مالوندن وسينه هاش را با دستهاش فشار دادن وخودشو هي خم و راست ميكرد. بعدازمدتي روي تخت نشست وكسشو گذاشت روي انگشت پاي بيژن كاملا توي كسش رفت. اونوقت دستش رو به طرف كير بيژن دراز كرد و ديگه شروع كرد به ساك زدن. تحريك شده بودم. خيلي آهسته طوريكه مامانش منو نبينه از زير تخت اومدم بيرون وبعد لباسهام رو درآوردم وكاملا برهنه شدم. بيژن منو ديد و با دستش طوريكه مامانش نبينه به من اشاره كرد بيا و مادرش را بغل كرد وكس مادرش را گذاشت روی كيرش. اونوقت محكم مامانشو گرفت ونذاشت تكون بخوره. مادربيژن گفت:چقدر امروز مهربون شدي عزيزم. آره بكن. بكن زودباش. به بالاي تخت رفتم. اونقدر تكون ميخوردند كه متوجه نشدند وكيرمو گذاشتم روي كون مادرش و فشاردادم.مادربيژن ترسيد وخودشو به زور آزاد كرد وبه من نگاه كرد. ترسيدم وچيزي نگفتم. روشو ازطرف من برگردوند وبه پسرش كه بيخيال داشت مارا نگاه ميكرد نگاهي انداخت وگفت:پاشو. بيژن گفت:بلند نميشم. چيه؟. مگرچي شده؟. مادربيژن گفت:اين اينجا چيكار ميكنه؟ بيژن جواب داد:ميخواد بكندت. مگه كير نميخواستي؟. اينم كير.يك كير بزرگ داره كه ميتونه جرت بده. مادربيژن گفت:يعني چي؟. درست حرف بزن. من گفتم:عذر ميخوام ولي من و بيژن با هم اين تصميمو گرفتيم. مادرش گفت:چي؟. چه  تصميمي؟. بيژن جواب داد:كه تو رو جرت بديم. مگه احتياج نداشتي يكي بكندت؟. خوب اينم همون يكي. ديگه حرفت چيه؟. بيژن بلندشد ومادرش راكه ساكت شده بود گرفت وخم كرد وبعد محكم با دستش روي كونش زد وگفت:مگه كيرنميخواي؟ و باز هم با دستش روي كونش زد. مادربيژن چيزي نگفت. ولي نزديك بود گريه اش بگيره. بيژن به من اشاره كرد كه معطل نكن و زود بكن تو كونش. سريع به طرف كونش رفتم وكيرمو گذاشتم تو كونش. مادربيژن جیغی كشيدوكمي خودشو جلوكشيد ومن باز فشاردادم كه كيرم كاملا رفت توكونش. واضح بود كه مادرش چون خيلي وقت بود باكير يك بچه حال كرده بودحالا كه يك كيركلفت ميرفت توكونش داشت دردميكشيد. بيژن مادرش رابه صورت چهاردست وپا روي تخت گذاشت وبه من اشاره كرد كه ادامه بدم. منم به شدت كيرمو تو كونش عقب جلو ميكردم. مادربيژن جیغ میزد. اما معلوم بود ازاين وضع ناراضي نيست. بيژن همينجور كه مادرش براش ساك ميزد با دستش محكم روي كون وكمر مادرش ميزد و به من ميگفت:جرش بده زودباش. چندوقته كه كير كلفت به خودش نديده. نشونش بده چه كيري داري زودباش. مادربيژن با ناله هاش حرف اونو تاييد ميكرد. بيژن كيرشو از دهن مادرش درآورد و به منم اشاره كرد بلندشم وبعد مادرش را برگردوند واز پشت خوابوند روتخت و گفت:بكن توكسش. كيرمو تا بيخ كردم توكس مادربيژن كه از لذت با دندوناش بالش را داشت پاره ميكرد. بدجوري اونو ميكردم. بيژن سينه هاي مادرش را گرفته بود وبه شدت فشار ميداد. مادربيژن به پسرش اشاره كرد كه كيرشو بكنه لاي سينه هاي اون. بيژن هم به حرفش گوش كرد و لای سينه هاي مادرش گذاشت. بعد از مدتي مادر بيژن بلند شد و كيرمنو كرد تو دهنش و با زبونش اول سركيرم و بعد تمامش را ليس زد. اونوقت كيرمو فشارداد و ميك زد. با زبونش روي كلاهك كيرمو سريع زبون ميزد و هي اونو كاملا تو دهنش ميكرد. بيژن هم از عقب به كس مامانش گذاشته بود و همونجوري انگشتشو توي كونش كرده بود.بعد از مدتي آب بيژن اومد و اونو ريخت روي كمرمامانش وبعد به ما دو تا گفت:من ميرم بيرون تا شما راحت باشيد. من به پشت مامانش رفتم وكيرمو گذاشتم توي كونش. مامانش آهسته گفت:خيلي كيرت كلفته. من گفتم باهمين كير پاره ات ميكنم. مامانش دوباره گفت:ازكونم دربيار. بكن توكسم. چند وقته كسم كيركلفت به خودش نديده. كيرمو درآوردم وگذاشتم توكسش. حدودا نزديك به 10 دقيقه فقط از كس كردمش. ازشدت شهوت آبم داشت ميومد. به مادر بيژن گفتم:آبم داره مياد. كه اون گفت:خيلي خوب بده بخورمش. ديگه تكونهام تند شده بود وهردومون شديدا عرق كرده بوديم. بعد ازچند دقيقه فهميدم ديگه آخرشه و داره مياد براي همين بلند شدم وكيرمو گذاشتم تودهن مادربيژن. با فشار زيادي آبم ريخت رو صورتش. مادر بيژن كيرمو تا آخر كرد تو دهنش و با ساك خوبي كه زد تمام آبمو خورد. بيحال كيرمو درآوردم و كنارش خوابيدم. بعد از چند دقيقه بيژن هم اومد و كنار ما دراز كشيد. مادربيژن با لبخند گفت: ديديد حريف هردو تاتون شدم. ما خنديديم. بيژن گفت: ببينيم چقدرطاقت مياري؟. مادر بيژن پرسيد: طاقت؟ بيژن جواب داد:آره چون ازاين به بعد هرشب اين بلا رو سرت مياريم. هرسه خنديديم. از اون شب به بعد هروقت دلم ميخواست كس بكنم ميرفتم طبقه بالا و مادر بيژن را ميكردم. گاهي اوقات هرسه ما باهم حال ميكرديم و اين راز بزرگ در سينه هاي ما حفظ ميشد. بخصوص كه مادر بيژن هردوي ما را مثل بچه هاي خودش دوست داشت ومن را هم پسرش ميدانست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110678382387813728?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110678382387813728/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110678382387813728' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110678382387813728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110678382387813728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_110678382387813728.html' title='مامان بیژن'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110652794722838744</id><published>2005-01-23T16:51:00.000-08:00</published><updated>2005-01-23T16:52:27.226-08:00</updated><title type='text'>خاله جون</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;با عرض سلام خدمت يكايك دوستان&lt;br /&gt; اگر بخواهم كه كل ماجرا را برايتان تعريف كنم شاهنامه فردوسي مي شود. داستان را از آنجايي شروع مي كنم كه يك روز من طبق معمول در زير زمين خانه مشغول كار كردن با كامپيوترم بودم. واونروز چون من بيشتر با كامپيوتر كار كرده بودم هوس كردم كه يك فيلم سوپر از هارد كامپيوترم تماشا كنم. در اونروز بر حسب اتفاق من تنها بودم. زنگ خانه ناگهان به صدا درآمد. رفتم كه در را باز كنم توي دل خودم مي گفتم خدايا چي مي شد كه يك زن مسني باشه و من باهاش سكس داشته باشم و چوچوله و  کون تميزشو بخورم. در را كه باز كردم ناگهان ديدم خاله روح انگيز هستش خيلي ناراحت شدم. بالاخره بعد از پذيرايي از خاله روح انگيز از من خواست كه بروم و با كامپيوتر كار كنم. من گفتم خاله آخه تو تنها مي موني. خاله گفت باشه پسر خوشگلم. تو پاشو از درس و كامپيوترت نمون. بالاخره من قبول كردم و رفتم پايين و با خودم مي گفتم لعنت به اين شانس كه زن خوشگل خاله از آب دراومد. در زير زمين باز بود و من داشتم با خيال راحت فيلم سوپر را تماشا مي كردم. نگو خاله روح انگيز من پشت در وايستاده و منو تماشا مي كنه كه كيرمو درآورده بودم و يواش يواش مي ماليدم. يهو سر من داد كشيد: شاهين خجالت نمي كشي كه دودولتو در آوردي و دست بهش مي زني؟ به اين چیزا هم كه نگاه مي كني؟. من كه بدجوري ترسيده بودم يهو كامپيوتر را ريستار كردم و با مصيبت كيرمو كه شق شده بود زير شلوارم گذاشتم. خاله كه خيلي عصباني شده بود و مي خواست با سيلي منو بزنه با صداي بلند گفت: بذار مامانت بياد. پدرتو در ميارم. ضمنا داخل پرانتز چيزي بگم كه من موقعي كه بچه بودم حدودا 6 يا 7 سال داشتم خاله من كه پسر نداره از مادرم خواهش مي كرد و بعضي موقع ها منو با خودش به حموم مي برد. توي حموم منو لخت مي كرد و خودش شورتشو در نمياورد. توي حموم مي گفت پسر خوشگلم جيش داري؟ من هم خجالت مي كشيدم و مي گفتم نه. ولي خودش هميشه منو بغل مي گرفت و مي گفت پسر خوشگلم به پايين نگاه نكن من جيش بكنم و سپس كس سياهش در مي آورد و جیش مي كرد. بالاخره يك روز توي حموم به كيرم دست زد و گفت اين چيه پسر خوشگلم؟. من هم خندم گرفت و گفتم بده. خالم كسشو دراورد و به من گفت پسر خوشگلم اين چيه؟. من هم خندم گرفت. گفتم هيچي. خالم از كير من بوسيد و گفت تو چه پسر خوشگلي هستي. و شروع كرد به ور رفتن با كيرم. تا اينكه نوبت من شد كسشو نزديك من آورد و گفت دست بزن ببين چه نرمه. من هم كه از كس سياهش چندشم مي اومد. گفتم نه من دست نمي زنم. خالم به من گفت پسر بدي شدی ها. به حرف گوش نمي كني. گفت و بعدش دستشو برد به خايه هام و كيرمو ليس زد وگفت چقدر اينجات خوشمزه ست و شورتشو دراورد. من هم بذارين راستشو بگم از كسش بدم اومد ولي از كونش خيلي خوشم اومد و نتونستم خودمو كنترل كنم و كون قشنگشو بغل كردم و انگشتمو داخل سوراخ  کونش كردم. بالاخره همين جور ما باهم توي دوران بچگي باهم سكس داشتيم تا اينكه من بزرگ شدم و خالم از اين كارش دست كشيد. توي همين حال كه داد و بيداد ميكرد من اين جريان را بهش گوشزد كردم. ضمنا خدمتتان عرض كنم كه این خاله من پسر نداره ولي دختر 4 تا داره كه همشون شوهر كرده اند و شوهرش هم فوت كرده و تنها زندگي ميكنه. خالم يك لحظه سكوت كرد و بعدش به من گفت كه من چيزي به كسي نميگم خواهش مي كنم تو هم چيزي به كسي نگو. من هم قبول كردم و گفتم خاله مي خوام يه چيزي بگم ولي روم نميشه. خالم گفت چيه بگو خجالت نكش. گفتم خاله راستشو بخاي من خيلي دوست دارم كه يه زن لختو ببينم ولي همچين زني سراغ ندارم. خالم خنده اي كرد و گفت ميخاي مال منو ببيني؟. من كه بد جوري دست و پام مي لرزيد بهش گفتم آره. خالم گفت آخه اگه مامانت بياد و مارو ببينه چي؟. من گفتم خاله اونش با من به اين زوديها نميان. خالم گفت مثل زمان بچگيت اون جاتو دربيار. من خجالت كشيدم و گفتم خاله اول تو اونجاتو دربيار. خالم گفت بيا همديگرو بغل كنيم. منو بغل كرد و با صداي اوف اوفي به من گفت تو پسر من مي شي؟. من هم كه در همين حال خيلي خوشم اومده بود بهش گفتم آره. تو زنه خوشگل من هستي. يه خورده همديگرو بوسيديم و من لبهاشو مي خوردم و بعد زبونشو خوردم زبونش اينقدر خوشمزه بود. بالاخره كيرم شق شد و يواشكي كيرمو به كسش ماليدم. خيلي دوست داشتم كه هم كس و هم  کونشو بخورم. يه خورده كه كير و كس را  به هم ماليديم به خالم گفتم روح انگيز جون دوست دارم  کونتو بخورم. من كه چشمهامو بسته بودم با خواهش من موافقت كرد و از من خواهش كرد كه ولش كنم. من هم ولش كردم و اون هم بلافاصله دامنشو كشيد پايين و من هم از شدت ذوق چشمهامو بستم. شورتشو كشيد پايين و باسنشو را از هم جدا كرد. بينيم رو كه بردم نزديكتر يه لحظه از بوي مدفوعش خيلي خوشم اومد و بهش گفتم روح انگيز چه بوي خوبي از اينجات مياد. خنده اي كرد و گفت زنهاي خوشگل بوي  کونشونم خوبه. بالاخره يه خرده كونشو بو كردم خالم داد زد و گفت بعدا بو مي كني حالا  کونمو بخور.  کونشو كه خوردم خيلي خوشمزه بود. يواش يواش دادش به هوا مي رفت. كونشو ليس زدم تا اينكه به لاي پاش نزديك شدم. بوي كسش منو ديوونه كرد. رفتم جلو و شروع كردم به خوردن كسش. اولش موهاي سياه كسشو ليس زدم بعدا لبهاشو كه كنار زدم يه چوچوله قشنگي منو به خودش جلب كرد. چه چوچوله قشنگي. بزرگ و قرمز. چوچولشو كه مكيدم خالم اوف اوفش بلند بلندتر شد. من كه از خوردن كسش كارم تموم شد روح انگيز شروع كرد به خوردن كير من. كيرمو كه خورد بعدش خالم از من خواهش كرد كه آلتمو توي  کونش بكنم. من هم كه براي كسش بي تاب شده بودم گفتم:روح انگيز اگه ممكنه اول كستو بكنم. خالم گفت اگه قول بدي كه بعد از اينكه كسمو كردي از عقب هم بكني مشكلي نداره. من هم قبول كردم. ابتدا كسشو كردم. آخ چه كس سياه و نرم و گرمي. من در عرض يك دقيقه و بيست و پنج ثانيه آبمو ريختم و بعد كيرمو كه در آوردم بلافاصله خالم كيرمو خورد و گفت پسرم چه خوشمزست. من هم كه سست شده بودم و مي خواستم برم كنار گفت پس تو قول ندادي كه از عقب هم بكني. همين جوري خوابيد روي زمين و  کونشو نشان داد. من هم كه از همان بچگي از كونش خوشم ميومد وسوسه شدم و يك لحظه خوابيدم روش و  کونشو با فشار باز كردم. من هم كه سر كيرمو به  سوراخ تنگ و گرمش مي مالوندم گفت پس چرا فشار نمي دي بره تو؟. گفتم يه خرده حال كن. بعدا هر چه قدر بخواي فشار مي دم. يه خورده كه با كون نرم و لطيفش ور رفتم كيرمو فشار مي دادم. بچه ها جاتون خالي يه كون تنگ و گرمي داشت كه نگين و نپرسين. بالاخره يه خورده كه من به كونش تلمبه زدم آبم آومد و كيرمو دراوردم بيرون و آبمو ريختم روي صورتش. بعد از اون كه كارمون تموم شد به من گفت مثل اون بچگيهات جيش داري. من هم گفتم نه. گفت من مي خواهم برم جیش كنم. گفتم خوب برو ديگه منو چيكار داري؟. گفت آخه مي خوام پيش تو جیش كنم مگه تو نگفتي كه زنتم؟. من هم بالا خره قبول كردم و باهم رفتيم دستشويي. نشست و جیشش رو كرد. راستشو بخواين بچه ها تا به حال سه بار هم پيش من مدفوع كرده و من  کونشو شستم. چون كه بوي مدفوعشو خيلي دوست دارم. خلاصه اونروز بالاخره مادرم كه اومد خالم قرار شد كه بره خونشون. اومد زير زمين و به من گفت دوست داري كه از اين برنامه ها داشته باشيم؟. من هم گفتم بله. باهم قرار گذاشتيم. حالا كه شوهرش هم مرده. گفت يه روز وقت كردي بيا خونه ما تا باهم بريم حموم و همديگو رو بشوريم. تا به حال چندين بار باهم حموم داشتيم و هروقت كه باهم هستيم چه در حموم چه توي جاهاي ديگه مثل خونه اگر موقعيت جور باشه باهاش حال مي كنم. اولين جايي كه باهاش حال مي كنم  کونشه. چونكه همانطوري كه گفتم عاشق و كشته مرده بوي   کونشم. اين ديگه خاله من نيست بلكه مثل زن خودم دوستش دارم و باهاش سكس دارم و حتي اينو به جرات مي تونم بگم كه از يه دختر هم بيشتر دوسش دارم. در ضمن خود من پسري بيستو چهار ساله هستم و خالم چهل و سه سال داره. توصيه من به شما جوونهاي باحال اينه كه حتما با خاله تان سكس داشته باشيد من كه از كس سياه خالم و كون و  کون خوشبوش خيلي خوشم مياد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110652794722838744?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110652794722838744/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110652794722838744' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110652794722838744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110652794722838744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_23.html' title='خاله جون'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110623729159637973</id><published>2005-01-20T08:06:00.000-08:00</published><updated>2005-01-20T08:08:11.596-08:00</updated><title type='text'>کردن مامان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام&lt;br /&gt; ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به گاییدن مامانم که دو سال پیش اتفاق افتاد. یه روز بعد از تموم شدن امتحانات سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم برم شمال. رفتم خونه تا به مامان بگم که تصمیم دارم یه چند روزی برم شمال استراحت. در رو باز کردم و وارد خونه شدم. دیدم هیچ صدایی نمیاد. برام تعجب برانگیز بود چون همیشه اون موقع بابا خونه بود و مشغول گوش دادن به اخبار. گفتم شاید بابا هنوز نیومده. رفتم دم در راهرو. دیدم کفشای بابا هست اما چرا ماشینو ندیدم. خلاصه رفتم طبقه بالا. خواستم برم سمت اتاق خودم که دیدم سایه یه نفر افتاده رو فرش دم در اتاق بابا و مامان. رفتم جلو که دیدم در بازه. جلوتر که رفتم دیدم بله بابا جونم افتاده رو مامان و هی داره میمالونش. تو همین احوالات بودن که یهو تلفن زنگ زد. بابا یهو پرید و تلفن اتاقشونو برداشت. در ضمن اینو بگم که بابام جراح چشمه. خلاصه زنگ زدن و گفتن که عمل داره اورژانسی. لباس پوشید و رفت بیرون. منم قبلش خودمو قایم کردم. حالا مامان مونده بود تو کف کیر بابا. دیدم یکی از اسپری هاشو برداشت و میمالوند به کس قشنگش که مثل کس سفید برفی بود. مامانم 40 سالش بود اما مثل دخترای 20 ساله بود. خلاصه همینطور که مشغول  دیدن حال کردن مامانم بودم جلق هم میزدم. دیدم مامان از جاش بلند شد. ترسیدم و به همین دلیل بلند شدم. اما تا بلند شدم سرم خورد به دستگیره در. یه هو مامانم برگشت و منوکه کیر کلفتم که تو دستم بود رو دید و فهمید که داشتم جلق میزدم. اومدم بلند شم که برم تو اتاق. مامانم سرم داد کشید گفت آشغال اینجا چه گهی میخوردی؟. من گفتم هیچی. گفت ای بد بخت عرضه نداری بری دختر بیاری حال کنی. اومدی نشستی حال کردن مامانتو میبینی جلق میزنی؟ اینو که گفت انگار یه پارچ آب سرد ریختن رو سرم. اومد و با همون بدن لخت دستمو گرفت و هولم داد رو تخت. گفت اینم مامانت با این بدنش خوب حالا زیارت کردی؟ پاشو برو. اینو که گفت نمیدونم چه حسی بود که نذاشت از جام بلند شم. مامانم گفت چته؟ بلند شو برو دیگه. گفتم آخه......گفت چیه نکنه میخوای با من حال کنی بی عرضه؟. میدونم که تو اهل دختر بازی نیستی. با این حرفای مامانم حس کردم دارم با زیدم حرف میزنم. خیلی با من ندار بود. گفتم یعنی اشکالی نداره با هم حال کنیم؟ گفت نه اما جلو بابات زیاد به من خیره نشو که شک میکنه. گفتم چشم مامانی. اومد و روم خوابید و با اون چشمای خمار و مست و حشریش گفت پسرم دوست داری ببینی از کجا به دنیا اومدی؟ گفتم مامان از خدامه. پاشو باز کرد و برگشت گفت بیا ببین. منم اول دیدم. بعد پریدم و شروع کردم به لیسیدن کسش. اونم برعکس شد و شروع کرد به ساک زدن. بعد از ده دقیقه گفت علی کیر میخوام. گفتم مامانی کیرم چطوریه؟ گفت مثل جوونیای باباته. گفتم پس میشه کرد تو اون کس هلویی؟ گفت این کس مامانته. مال خودته. هر کاری میخوای باهاش بکن. منم نامردی نکردم و کیرمو آروم کردم تو کس مامانم و شروع کردم به تلمبه زدن. بعد ده دقیقه آبم اومد و همشو خالی کردم تو کسش. بعدشم بلند شدیم و از هم لب گرفتیم. مامانم از تو کشوش یه قرص ضد حاملگی در آورد و سریع خورد. گفتم ای شیطون هر روز بابا رو سر حال میفرستی سر کار دیگه. یه نگاه خنده آمیز کرد و گفت از دست تو آدم فضول. به مامانم گفتم خیلی دوست دارم خواهرم سارا رو که دانشجویه و الان هم نیست رو بکنم. اونم گفت سارا پاره. یهو شاخ در آوردم. گفتم چطور؟ گفت یه روز حشری شده با خیار کسشو پاره کرده. تو دلم گفتم پس من مرده بودم؟. گفت اگه اومد راضیش میکنه که به من بده. آخه مامانم بعد از اون جریان خواهرم دیگه روش باز شده. کلی با خواهرم حال کردن. خلاصه من فهمیدم که تمام اهل خونه عاشق سکس خانوادگی هستن. یعنی فهمیدم که بابام هم خواهرمو گاییده. دیگه داشتم اسیدی حال میکردم. خوشحال بودم که دیگه کس به راهه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110623729159637973?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110623729159637973/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110623729159637973' title='34 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110623729159637973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110623729159637973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_20.html' title='کردن مامان'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>34</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110596428575840112</id><published>2005-01-17T04:14:00.000-08:00</published><updated>2005-01-17T04:33:12.000-08:00</updated><title type='text'>رختکن حمام</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماجرايي را كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط به چند سال پيشه. اون موقع سيزده چهارده سال بيشتر نداشتم. دوستي داشتم كه اتفاقا همسايه ديوار به ديوار ما بود. اسمش كامران بود و يك سال از من بزرگتر بود. اما چون از بچگي با هم بزرگ شده بوديم با هم ندار بوديم و مسايل سكسي تو خونه را براي هم تعريف ميكرديم. مامانهامون همسن بودند و خوشگل و خوش اندام. يكي از كارهاي مخفيانه اي كه مي كرديم اين بود كه دزدكي شورت مامانها را مي دزديديم و مي برديم يك جايي با هاشون حال ميكرديم. يا اينكه وقتي مامان كامران حموم بود ميرفتيم زير تخت اتاق خواب مامانش و منتظر مي مونديم. تا از حموم بياد بيرون و بياد تو اتاق خواب و لباس بپوشه. و ما به زور شورتشو ببينيم. تو مدرسه ماجراها و داستانهاي سكسي زياد ميشنيديم. اما تا اون زمان چشممون به كون و كس نيفتاده بود. حتي عكس سكسي هم نديده بوديم. و هر كدوم يك جوري پيش خودمون كس رو توصيف ميكرديم. خيلي دلمون ميخواست ببينيم. ولي اين امكان پذير نبود. تا اينكه زد و بابام كه تاجر بود و به دبي رفت و آمد داشت. پيغام فرستاد كه تو دبي ازدواج كرده. وديگه به ايران بر نميگرده و مامانم ميتونه طلاق غيابی بگيره. مامانم از شنيدن اين خبر حالش بد شد به طوري كه هر چند وقت يكبار از حال ميرفت و تا چند ساعت بهوش نميومد. دكتر هم يك مشت قرص و دوا داده بود و گفته بود كه اين حالت عصبيه و عادي. و بعد از چند وقت به حالت اولش بر ميگرده و حالش خوب ميشه. يك روز كه كامران به خونه ما آمده بود تا با هم تلويزيون تماشا كنيم مامانم به حمام رفت. كامران به من گفت كه بريم و زير تخت پنهان بشيم. گفتم باشه ولي حالا زوده چون مامانم هنوز لباسشو در نياورده. كامران قبول كرد هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه صداي جيغ مامانم بلند شد. به طرف رختكن دويديم. در را كه باز كرديم ديديم كه مامانم بيهوش شده و كف رختكن افتاده ولی هنوز لباس تنش بود. بطرف مامان دويدم و برش گردوندم كامران كه از ماجرا خبر داشت اومد تو و بالا سرمون ايستاد. گفتم كمك كن ببريمش بيرون. گفت صبر كن حالا بهترين موقعست كه كون و كسشو ببينيم. من ناراحت شدم و گفتم حالا؟؟ گفت آره فقط يك نگاه ميكنيم همين. راستش يه كم حشري شده بودم. مامانم يك تاپ پوشيده بود با دامن مخمل مشكي بلند تا پايين زانوش. ساق پاهاش سفيد بود و برق ميزد. كامران دودلي منو كه ديد منتظر جواب نماند. نشست و يه كم دامن مامانمو بلند كرد و زيرشو نگاه كرد و گفت جووون. بيا نگاه كن جووون. حسابي حشري شده بود. منم همينطور. دامنشو بالا زدم. چي مي ديدم همون شورت سياه كشي چسبان با نقطه نقطه هاي سفيد پاش بود. من و كامران قبلا بارها اين شورت را به كيرمون ماليده بوديم. دامنو رها كردم. كامران مهلت نداد و در يك چشم بهم زدن تاپ مامانمو از تنش در آورد. مامانم كرست نبسته بود و دوتا پستان سفيد و بزرگ نمايان شد كه ميلغزيد. ديگه تاب نياورديم. دوتايي كنارش دراز كشيديم و هر كدام يك پستانش را به دهن گرفتيم و شروع كرديم به خوردن و ماليدن. خيلي حال ميداد كه ديدم كامران دوباره دامن مامانمو بالا زد. دست كرد كسشو از روي شورتش ماليد. هر دو بلند شديم و كامران پايين شورت مامان را كنار زد و براي اولين بار چشممون به جمال كس روشن شد. چه كسي. سفيد بدون حتي يك تار مو تميز و جمع و جور. كيرهامون داشت شورتمون رو پاره ميكرد. كامران زود كيرش را آزاد كرد و كيرش مثل دسته بيل عمودي در هوا معلق ماند. منم كيرم را در آوردم و كامران آرام اول دامن و بعد شورت مامان را از تنش خارج كرد و به كيرش ماليد. بعد خم شد و كس مامان را بو كرد و بوسيد. منم پشت سرش اين كار را كردم. بعدش آرام كسشو باز كرديم و داخلشو نگاه كرديم و خوب معاينه كرديم. خوب كه تماشا كرديم آرام مامانم رو برگردونديم. واي چه كون بزرگ و سفيدي داشت نرم و گرم. عجب خط كوني داشت. كامران داشت ميتركوند. من از اون بدتر. دست كرديم رانهاي نرمشو از هم باز كرديم. واي ي ي ي. چشممون به سوراخ كونش افتاد. اين سوراخ كون را حتي بعدها تو هيچ فيلم سوپري نديدم. صورتي و كاملا جمع دورش يك دايره قهوه اي رنگ بود. كامران ديگه طاقت نياورد. كيرش را فشار ميداد و بهم نگاه ميكرد. پرسيد: بكنمش؟ گفتم: جرش بده ولي فقط كونشو. كامران گفت اي به چشم. تف زد به كيرش و سرشو گذاشت رو سوراخ كون مرطوب مامانم و فشار داد و به فشار سوم و چهارم كيرش تا ته رفت تو كون مامانم. كامران دادكشيد: آتيشه آتيشه. من كه شديدا كيرمو ميمالوندم گفتم: فشار بده فشار بده. كامران دست برد پستانهاي مامانمو گرفت و شروع كرد به تلمبه زدن. مدام ميگفت جووون آتيشه جووون. بعد از چند لحطه شل شد و روي مامانم افتاد فهميدم آبشو خالي كرده تو كون مامانم. كامران را پس زدم كيرش به آرامي از كون مامانم خارج شد. ولي سوراخ كون مامانم همچنان باز بود. پاهاي مامانم را باز كردم و سوراخ كونش را بو كردم. چه بوي خوبي داشت كه با بوي آب كير كامران قاطي شده بود. سوراخش كم كم داشت جمع ميشد كه روش دراز كشيدم و كيرمو فرو كردم تو واي ي ي. كامران راست ميگفت داغ بود و مرطوب تا آخر فرو بردم و به تقليد از كامران دست بردم پستانهاش را گرفتم. شروع كردم به داخل و خارج كردن. در هر بار كه داخل مي بردم صدايي شبيه جزززززز از كون مامانم خارج ميشد. داشتم مي تركوندم. به اوج رسيدم. كيرم را تا ته فرو بردم و همه آبم را همانجا كنار آب كامران خالي كردم. كيرم را بيرون كشيدم. كامران كم كم به هوش آمده بود. زود با دستمال كلينكس كونشو تميز كرديم و شورت مامان را پاش كرديم وتاپ و دامنش را پوشانديم تنش. و بلندش كرديم برديم خوابانديم تو تخت خوابش. چند ساعتي طول كشيد تا بهوش آمد. از من پرسيد چطوري تنهايي به تخت خواب بردمش؟ جواب دادم كامران كمكم كرد. با وحشت پرسيد دستش كه بمن نخورد؟ جواب دادم نترس. لاي پتو به اتاق آورديمت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110596428575840112?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110596428575840112/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110596428575840112' title='29 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110596428575840112'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110596428575840112'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_17.html' title='رختکن حمام'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>29</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110563105994716120</id><published>2005-01-13T07:38:00.000-08:00</published><updated>2005-01-13T08:25:12.356-08:00</updated><title type='text'>ازدواج با مامان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تابستان پارسال بود. بعد از اين که کنکور دادم خيالم راحت شده بود يکسال همه چيز رو بر خودم حروم کرده بودم و حالا همش وقت داشتم. مامانم تو اين يک سال خيلي به من رسيده بود و من تازه متوجه زحماتش شده بودم و ياد روزهايي که اعصابم از درس خرد بود و بهش پرخاش مي کردم آزارم مي داد. تو اين يک ساله بابا و مامانم با هم دعواشون شده بود اما به اصرار مامان من چيزي نمي دونستم تا يک وقت تو کنکور لطمه نخورم. درست روز بعد از کنکور بود که فهميدم اونا قرار دادگاه هم براي طلاق داشتن و يک ماه بعد از هم جدا شدند و من فهميدم که مامانم نذاشته بود به من لطمه روحي بخوره. راستش از طلاق مامان ناراحت نشدم چون بابام آدم خشني بود و من هيچ وقت احساس نکردم دوستش دارم. اندک ناراحتيم به خاطر مامان بود که فشار زيادي تحمل کرده بود. راستش اون هنوز ۴۳ سالش نشده بود اما هنوز سر حال بود و بسيار جوان تر نشون می داد. گردن باريکي داشت و پوستش به روشني برف بود. وقتي دامن کوتاه مي پوشيد ساق هاي پايش مثل يک دختر جوان فربه بود و فقط شکم برجسته ی او بود که کمي سنش را بالا ميبرد. من به او وابسته بودم و هميشه از پدرم بيزار و همين عامل باعث شده بود دوري او را حتي يک روز هم تحمل نکنم. چند روز بعد از طلاق تصميم گرفت به روستاي آبا اجداديش برود. چون از لحاظ روحي خيلي آشفته بود و من هم تصميم گرفتم با او بروم تنها آن جا عمويش را داشت و بقيه فاميلش سالها قبل به شهر آمده بودند.البته خودش متولد شهر بود. روزي که مي خواست بليت بگيرد به من گفت که همراهش بروم اما من مشغول بستن چمدانم بودم. هنگامي که چمدانم را بستم مشغول جست جوي چند مجله براي خواندن در راه سفر شدم. تلاشم براي پيدا کردنشان بي نتيجه بود. کمد مامان را هم گشتم چون او هم گاهي آنها را مي خواند. به سراغ کمدي که در آن هميشه قفل بود رفتم. جاي کليدش را مي دانستم اما هيچ وقت به سرم نزده بود آن را باز کنم. کليد را از زير فرش برداشتم و در آن را باز کردم. چيزي به جز خرت پرت و چند آلبوم قديمي آن جا نبود. آلبوم ها را نديده بودم و به سراغشان رفتم. چند عکس معمولي و نيم لخت از بابا و در صفحه بعد چيزي که هيچ وقت از ياد نمي برم. عکس هاي نيم و تمام لخت مامان که از جوانيش و حتي چند سال قبل را داشت. زيبا ترينش به نظرم همان بود که مادرم با کرست و دامن دراز کشيده بود و پاهايش را طوري باز کرده بود که تمام کس لخت زير دامنش جلو زده بود و فلاش دوربين تمام جرييات آن را مشخص مي کرد. در عکس ديگر مادرم پشت به دوربين به حالت سگي(حالتي در آميزش سکس) بود و از ميان پاهايش کسش بيرون زده بود. با به پايان رسيدن آلبوم فکرم آشفته شده بود. گويا پس از يک سال انگيزه جنسي دوباره به سراغم آمده بود اما اين بار متفاوت تر از قبل. من مادرم را قبلا لخت دیده بودم مثلا موقع حمام رفتن او عادت داشت لباسش را بيرون از حمام در بياورد البته با شورت. يا چندين بار هنگام پوشيدن لباس به سراغ کمدش مي رفت و همان جا پشتش را به من مي کرد و لباسش را عوض مي کرد. کلا من زياد توجهي نداشتم و مشغول درس خواندن مي شدم. البته گاهي به کون سفيد و گردش نگاهي مي کردم. اما همه چيز با رفتن او تمام مي شد. چيزي که خيلي در عکس ها جالب بود نمايان بودن جاهايي از بدن و کسش بود که به سختي ديده مي شد. مثلا هيچ وقت لاي کس مادرم را با تمام جزييات نديده بودم آن هم به آن وضوح. گويا پدرم ميخواسته تمام جزييات بدنش را ثبت کند. مادرم زنگ در را زد. او ۲ تا بليت گرفته بود. با آمدن به اتاق خواب که البته تنها اتاق خواب خانه ما بود و من همانجا مشغول بستن وسايلمان بودم در کمد اسرارش را باز ديد. او ناراحتي اش را پنهان کرد و گفت که بايد تمام خاطراتش را با آن مرد دور بريزد. مادرم هميشه با من مهربان بود. به ياد ندارم مرا يک بار دعوا کرده باشد. شايد هم کمي لوسم کرده بود. او هيچ وقت تلاش نکرده بود که بدنش را در هنگام اتفاقات عادي يا موقعيت هايي که براي هر کس پيش مي آيد پنهان کند و اينها تا امروز در من جمع شده بود و در من شعله ور شده بود. اينک او را در روياهايم مي ديدم و ديگر مردي نبود که صاحبش باشد. مامان به طرف عکس ها رفت. قصد داشت آنها را پاره کند. من مانعش شدم و گفتم اين ها قسمتي از زندگي توست نمي تواني آن ها را نابود کني. البته من نمي خواستم او آنها را پاره کند. اما آيا فقط دليلش همين بود؟ او که حالا کمي آرام گرفته بود به چشمهايم نگاهي کرد و ناگاه قاقاه خنديد. هيچ وقت چشمهايش را به آن معصوميت نديده بودم. بعد مرا در آغوش گرفت و با لحن مهرباني گفت : عزيزم تو چه حرفاي قشنگي بلدي. بعد انگار که ياد چيز ناراحت کننده اي بيفتد گفت: البته بچگي هايت هم گاهي شيرين زباني مي کردي. و آهي کشيد و گفت: پدرت مرد با احساسي نبود. او عاشق من نبود. تنها هوس و شهوت بود آن هم تا همين چند سال پيش. کمي مکث کرد و ادامه داد: تو بايد او را بشناسي الان که فکر مي کنم واقعا ياد آن روزها آزارم مي دهد من برده ي او بودم. او انسان نبود. نگاهش را به پايين انداخت و گفت: اين عکس ها از عشق نمي گويند. فقط از شهوت مي گويند. من او را دوست داشتم حتي براي ارضاي او. اما همه چيز از ۵ سال پيش شروع شد. موقعي که فهميدم با خواهرش هنوز رابطه دارد. او به من گفته بود که همه چيز بعد از ازدواج با من تمام شده بود. من تعجب نکردم از مشاجره هاي اين چند ساله تقريبا همه چيز را مي دانستم. آن زنيکه جنده بشکه لفظي بود که مادرم هميشه در مشاجره اش با پدرم به کار مي برد و من مي دانستم منظور مامان چه کسي بود. من سعي کردم که او را از نازاحتي در بياورم و به او گفتم که خيلي زيبا بوده و او فقط لبخند زد. او راضي شد که عکس مورد علاقه ام را دور نريزد. اما بقيه را سوزاند. عکس همان عکس پاهاي بلورين و خوش تراش بود با بهشتي ديوانه کننده ميان آن. ۷ساعت در راه بوديم و از شهر کوچک نزديک روستا ۲ ساعت راه بود که با تاکسي به آن جا رفتيم. روستايي بسيار کوچک اما آباد. عموي مادرم بسيار پير بود اما با ديدن مادرم بسيار خوشحال شد. او خانه گلي اما بسيار با صفا را به ما داد که درست چسبيده به خانه اش بود. خانه بسيار تميز اما محقر بود. رختخوابهاي زيادي روي هم انباشته بود با ملافه اي سفيد روي آن. معلوم بود اين خانه در روزگار نه چندان دوري خانه اي زنده بوده و اينک عموي مادرم آن جا را به ياد آن روزها تميز نگه داشته بود. واقعا مرد با سليقه اي بود و البته سر زنده. وقني آن روستا را ترک کرديم من واقعا به او وابسته شده بودم به طوري که خيلي گريه کردم. اورا مثل يک پدر دوست داشتم. روز اول خستگي در کرديم شب بي آنکه متوجه شوم خوابم برد بدون اينکه روياهاي شيرين مزاحمم بشود. صبح ساعت ۷ بود که بيدار شدم. از کنکور به اين طرف هيچ وقت اين قدر زود بيدار نشده بودم. تازه به ياد افتادم که شب ساعت ۱۰ نشده خوابيده بودم. مادرم در حياط روستايي خانه قدم مي زد. بخار کتري رنگ و رو رفته اي هم به سقف کوتاه اتاقک کوچک روبه رويي که همان آشپزخانه بود مي خورد. مادرم را ديدم که درست مثل بچه ها از ديدن آن درختان زيباي در حياط سر مست شده بود. مدام نفس عميق مي کشيد و چشمانش را مي بست. وقتي مرا ديد براي آوردن صبحانه به سويم آمد. اوه چه زيبا شده بود. هواي روستا چهره اش را همانند يک دختر تازه بالغ کرده بود. آستين هايش را مثل زنان روستا بالا زده بود و موهاي شسته و پريشانش از شدت خوشي به آسمان مي رفتند. لباس سفيدش کاملا پستان هايش را بر جسته نشان مي داد و البته آن قدر نازک بود که بشود کرست سياهش را از زير آن تشخيص داد. ساعت ۱۰ صبح خوراکي ها و هرچه لازم بود برداشتيم تا به باغ روبروي خانه برويم. عموي مادرم کليد باغ را به او داده بود و صبح به سر زمين رفته بود. زمينش البته به نزديکي باغ نبود. باغ عموي مادرم که بعدها به او عمو مي گفتم بسيار بزرگ بود با انواع درختان سيب و مو و ... . درختان بسيار به هم چسبيده بودند. جايي را پيدا کرديم و زيراندازمان را همان جا پهن کرديم و صورتمان را در سايه و پاهايمان را در آفتاب قرار داديم. ساعت ۱۲ ظهر بود که خسته از گشتن باغ به روي زيرانداز برگشتيم. هر دو خسته و البته سير از خوردن ميوه. مادرم دامن خود را تا ران بالا زد و در آفتاب گذاشت آخر هواي روستا در آن تابستان خيلي خنک بود. باز افکارو رويا ها به سراغم آمدند. من هم خودم را به مامانم چسباندم. او هم بدون گفتن کلمه اي خودش را به من چسباند و من در آغوشش بودم. طوريکه بوي عطرش را استشمام مي کردم. نرمي پستان هايش سينه ام را نوازش مي داد. من مدتي را به همين گونه به سربردم بدون اينکه لحظه اي از فکرش خارج شوم. اما مادرم به آرامي چشم هايش را بسته بود. من چيز ديگري مي خواستم و آن اندکي بالاتر از ران هايش بود. ناگهان به ساعتش نگاه کرد و گفت: فرامرز بلند شو عمو گفته که مياد به ما سر بزنه. اگه ما رو اين طور ببينه وضع خوبي نداره. بعد انگار که بخواهد حرفي را که از دهنش بيرون آمده باشه را ماست مالي کنه گفت: مي دوني آخه من و تو خيلي به هم نزديکيم. البته من اين طور بزرگت کردم. اما همه مثل ما فکر نمي کنن.و باز درحالي که وضعشو مرتب مي کرد ادامه داد: من نمي خواستم بي عاطفه شي مثل بابات. من اون رو براي تو تحمل مي کردم. ميدوني نمي خوام از دستم بري. مي خوام براي خودم زندگي کنم. من تا حالا اين حرف ها را نشنيده بودم و داشتم بهشون گوش مي دادم. با هر کلمه قلبم تندتر مي زد. مي خواستم منظورشو از جمله آخر بپرسم که عمو با داد و فرياد خاص روستايي ها ما را پيدا کرد. تمام بعد ازظهر را با عمو بوديم. حرفاي قشنگي مي زد. اينو از خنده هاي مامان فهميدم اما يک کلمشو نمي فهميدم. آيا مامانم هم حسه منو داشته؟ آيا واقعا اون هم مي دونه که آدم مي تونه با محبوبش حتي اگه پسرش باشه سکس کنه؟ واقعا منظورش از مي خوام مال من باشي چي بود؟. شب عمو زود خوابش گرفت ما هم به خونه بر گشتيم. مامان شام رو که کمي گوشت بود آماده مي کرد و من فقط نگاش مي کردم وقتي از پشت نگاش مي کردم مدام کمرشو مي ديدم که قر مي خوره. اون شب وقتي رفتم تو حياط دستشويي ادرارم با کمي مني سفت شده بود و من مي دونستم که اين به خاطر اتفاقات امروزه. فکر مي کردم من خوشبخت ترين پسر روي زمين خواهم بود. اگر موفق بشم. اما بعد از اون افکار مزاحم و بزدلانه به مغزم مي رسيد که مي گفت نه اين کارو نکن. اما من به نداي دلم توجه بيشتري داشتم. اگه مامانم مثل من فکر نمي کنه پس منظورش امروز چي بود. اصلا چرا امروز خودشو تميز و مرتب کرد؟ چرا من رو به سينش فشار داد و اگه اينو حس مادرانه مي دونست چرا وقتي ياد عمو افتاد حالش متغير شد؟ آره مامان قدم اول را بر داشته بود. و من حالا بايد با احتياط جلو مي رفتم. و او را تصاحب مي کردم درست مثل داريوش سوم که خواهرانش را تصاحب کرد يا مثل بقيه پادشاهان ايراني که به گواه تاريخ صاحب مادرانشان شدند و با آنان ازدواج کردند. به خاطر آوردم روزي که داشتم يکي از کتاب هاي توي کمد را ورق مي زدم و ياد اين جمله افتادم که زرتشت هرگز ايرانيان را از ازدواج با محارم منع نکرده بود. به اتاق رفتم نوبت من بود. با خود فکر کردم اگر هم اشتباه کرده باشم او مرا خواهد بخشيد و به آشپزخانه رفتم. تصميم گرفتم نقشه ام را عملي کنم. به مامان گفتم مامان يادته کمرت درد مي کرد و چون مي دانستم قوطي کرم مخصوص کمر دردش را همراه آورده گفتم اگر مي خواهي بيا برايت کمرت را چرب کنم. تازه عمو هم نيست که فکر بدي بکند. مامانم به من نگاه مي کرد چيزي نمي شد در چهره اش خواند و سپس مثل اين که تازه متوجه حرفم شده باشد با يک لبخند محبت آميز و تحريک کننده قبول کرد. رختخواب را خودش پهن کرد و ساکش را کنار آن گذاشت. گفت من دوست دارم تاريک باشه. با گفتن اين جمله اندکي از لرزش دستم کم شد و جرات بيشتري پيدا کردم. حس کردم کيرم بيشتر به شورتم فشار مي آورد. او به پشت خوابيد و من شروع کردم آرام کمرش را چرب کردن. البته خيلي کم کرم برداشتم و بيشتر مي ماليدم. از پايين کمر مي ماليدم و وقتي محکم فشار مي دادم موهاي تنش سيخ مي شد. کمي به پايين رفتم روي گودي کمرش را رد کردم و به لبه دامنش رسيدم حس کردم از آنجا کونش شروع مي شود. اما جرات نکردم پايين بروم. صداي آه خفه اي از دهن مامان که به روي پشتي فشار مي آورد مي شنيدم. ناگهان او آرام دستش را از زير بدنش بيرون آورد و آرام دامنش را به پايين کشيد اوه! او شورت نداشت. کون برجسته اش از هميشه به من نزديک تر شده بود. يک لحظه عقلم را از دست دادم و نزديک بود او را تمام بدنش را لخت کنم. اما جلوي خودم را گرفتم هر حرکت عجولانه اي مي توانست تمام آرزوي مرا نابود کند. مادرم آه مي کرد اما آرام مثل يک دختر که براي اولين بار مالش را تجربه مي کرد. من آرام از روي کمر به روي کونش مي رفتم. تاريکي هم موجب مي شد جرات بيشتري پيدا کنم. شايد مامانم هم همين طور بود هر چه بود من پسرش بودم و حالا او دامنش را تا پايين زانو پايين آورده بود و نور مهتاب بر پاهاي خوش تراشش مي تابيد. و آن قدر مي درخشيدند که هر انساني را به اشتباه مي انداخت که آيا اين پاهاي فربه يک دوشيزه جوان نيست؟ من آرام دامن را از پايش در آوردم. و او بدون هيچ اعتراضي گذاشت تا پشت ران هايش را بمالم ديگر از ماده چرب خبري نبود. فقط وقتي روي کمرش بر مي گشتم تا يکنواخت نشود دستم کمي چرب مي شد. درست ۲۰ دقيقه بود و من داشتم خسته مي شدم مادرم اين را فهميد. نمي دانم چرا هر چه در دل مي گفتم را مي شنيد. بر گشت و گفت خسته شدي؟ و من که در زير نور ضعيف محل تولدم را ديدم. کسي پهن و سفيد که گويا تنها ۲ روز از زدن موهايش مي گذشت. مادرم مثل اینکه من شوهرش باشم بدون اينکه خودش را جمع کند گفت حالا نوبت من است. من شدت ضربان قلبم را حس مي کردم. ناگهان انگار آب سردي رويم ريختد وقتي ديدم مي خواهد دامنش را بپوشد. من با لحن ملتمسانه اي گفتم نه ، بذار همان طور باشد او که انگار از شنيدن اين حرف خنده اش گرفته بود با لحن موذيانه اي گفت: مگر تو کس مامانت را دوست داري؟ گفتم اگه نداشتم که الان پيشت نبودم. او شروع به در آوردن لباسش کرد اول بلوز چسبان و بعد کرست سياهش را. پستان هايش به زن هاي ۳۵ ساله مي زد کمي پير تر از پاهايش. در مقايسه با عکس کمي بزرگتر و شل تر که البته بسيار تحريک کننده بود. او شلوار من را پايين کشيد ديگر مطمئن بودم او را تصاحب کرده ام. اما گذاشتم او لباسم را در بياورد درست مثل بچگي او به شورتم رسيد. اما من را خواباند و درست رويم افتاد. مثل زنهايي که از ارباب خود تقاضایي دارند او با چشمهايش مرا مي طلبيد. من دستم را به سوي شورتم بردم اما او مانع شد چرا؟ آرام زمزمه کردم. گفت بايد قولي بدهي. به من قول بده هميشه با من باشي درست مثل زن و شوهر. قول بده مثل پدرت نباشي. مال من باشي. ببين من عاشقتم مي فهمي؟ عاشق پسرم. پسري که آرزوي خوشبختي اش را دارم. من واقعا عاشقتم و امشب مرا بکن. او داشت التماس مي کرد: مرا بکن. به خاطر خدا اين گناه نيست. اگر بود خدا تنها آدم و حوا را نمي آفريد. به جاي ۲ نفر ۱۰۰ نفر مي آفريد. پسرم بيا از همان جا که آمدي مرا بکن. محکم بکن که من و حوا خوشبخت ترين مادران هستيم. مزه يک کير داغ جوان را به مادرت بچشان. مي داني چند وقت است کسم در انتظار توست؟ ۱۸ سال. تو اکنون بالغي. مي خواهي آخرين قطره آبت را درون من بريز. آه که بيهوده برايت هنگام زايمان درد نکشيدم. آه محکم فرو کن من مال تو هستم. مي فهمي مال تو. امشب لخت لخت شدم برايت. ببين چه قدر دوستت دارم. فرو کن. من برده ات هستم. من عاشق کيرتم. بريز تا ته آبت را بريز. محکم تر من خيلي مقاومم. دارم ميمرم. خدا ممنونم. آه... مادرم ادامه مي داد و من تمام آبم را درونش ريخته بودم تمام اين مدت او را مي کردم. بله مادرم را جايي که از آن بيرون آمده بودم. هرگز فراموش نمي کنم آن شب را. شب ماه عسل من و مادرم در روستايي دور افتاده. ما ۱۰ روز در آن جا مانديم. مثل يک نو عروس و تازه داماد صبح و عصر با هم سکس مي کرديم و البته اين موضوع از روي شناسنامه اش کمي تعجب بر انگيز بود. اما او همسر من بود ما غير رسمي ازدواج کرديم. نتايج کنکور دور از انتظار نبود من با رتبه سه رقمي به دانشگاه تهران رفتم. الان ۲ سال است که تحصيل مي کنم. دخترهاي دانشگاه طالب من هستند. اما من يک لحظه هم فکر خيانت نمي کنم. من ازدواج کردم اما آنها نمي دانند. اميدوارم درسم را سه سال و نيم تمام کنم تا با مادرم و البته همسرم به خارج برويم و بچه دار شويم. بچه من. بچه مامان و نوه مامان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;                                                   &lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110563105994716120?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110563105994716120/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110563105994716120' title='33 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110563105994716120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110563105994716120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_13.html' title='ازدواج با مامان'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>33</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110527248689879219</id><published>2005-01-09T03:51:00.004-08:00</published><updated>2005-01-13T19:35:24.016-08:00</updated><title type='text'>نزدیکی من و مامان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون دبيرستانی که من می رفتم نميذاشتن شلوار لی بپوشيم. می گفتن قرتی بازی و از اين مسخره بازيها. منم برای اينکه اون روز به خاطر اين قانون مسخره اعصابم خورد شده بود لجبازی کردم و يه شلوار لی تنگ پوشيدم. چون گوشم هم سوراخ بود يه بارم دوست دخترمو جای پسر برده بودم مدرسه خيلی حواسشون به من بود. ولی خب پول سنگ رو آب ميکنه چه برسه به اونارو برای همين اخراج نشده بودم. ولی اون روز چون روز بازديد از مدرسه بود برای همين هر کاری کردم نشد برم تو مدرسه. منو دک کردن و مجبور شدم برم خونه. منم ماشينو روشن کردم با صدای بلند موزيک و شايد ۵ دقيقه طول نکشيد که رسيدم خونه. ضبط رو خاموش کردم و آروم درحياط رو باز کردم . درو بستم و ديدم ماشين مامانم تو حياطه. منم برای اينکه دوباره مامان قرنزنه بدون سروصدا استخرو دور زدم. از پله ها آروم رفتم بالا. از پنجره اتاقم که معمولا دوست دخترامو مياوردم تو وارد اتاق شدم. مونده بودم که اگه مامان بياد من چی بگم. تو همين فکر بودم که چه جوری يه نقشه بکشم که خيلی سه نشه و اين چيزا بودم که تلفن خونه از پايين زنگ زد. منم جيکم در نيومد. یک دو سه چهار ...ای بابا! چرا پس کسی گوشيو ور نميداره...اااه...شايد کسی کاری داره. خلاصه اينقدر زنگ زد که قطع شد. يه هو به اين فکر افتادم که پس مامان کو؟. اون که خونه باشه مثل اين خوره ها تلفن رو زنگ اول رو هوا می زنه. چی شده اينبار جواب نميده!!!.گفتم خب حتما دستش بنده(چه بنديم بود! ...)..تقريبا ده دقيقه گذشت. منم هنوز همونطوری رو تختم دراز کشيده بودم و شلوارمو نصفه نيمه کشيده بودم پايين. و نقشه می کشيدم که پارتی فلانيو هفته ديگه چيکار کنيم. و از اين فکرا که دوباره تلفن زنگ زد. اينبار مطمئن شدم حتما کسی کار واجبی داره. سه چهار تا زنگ زد. بخوام برم پايين که گوشيو ور دارم مامان منو مي بينه. ولی ديگه بی خيال شدم و رفتم...خالم بود... يه خالی بستم که چرا خونم و يه خبر معمولی بود که داد و بای بای کرديم. گوشيو که گذاشتم عجيب کنجکاو شدم پس مامان کجاست. که اصلا انگار نه انگار من اينجام و تلفن زنگ ميزنه. خيلی آروم رفتم طبقه بالا. آروم آروم از پله ها بالا می رفتم. گوشوارمو درآوردم گذاشتم تو جيبم. فقط با دست چپم شلوارمو گرفتم که دگمه و زيپش باز بود نيفته. خيلی آروم به اتاق مامان نزديک شدم. ديدم لای در تقريبا ۲-۳ سانتش بازه. منم خواستم مامانو از همونجا صدا کنم که نميدونم چی شد تصميم گرفتم ار لای در نگاه کنم. يواشکی که چيکار ميکنه. تو نگاه اول چيزی معلوم نبود. منم تا ميشد سرمو اينور و اونور چرخوندم ولی هيچی نتونستم ببينم. آروم لای درو باز کردم. بيشتر باز کردم. يه ذره بيشتر. ديگه کاملا در باز شده بود. يهو شاخ درآوردم. ديدم مامان رو تخت دمرو خوابيده. يه دستشو گذاشته بود زير بالش و يه دستش رو طوری که من نميتونستم ببينم از جلوش کرده بود لای پاش و با خودش ور می رفت. پاهاش کاملا باز بود و فقط يه شورت سفيد پوشيده بود. که اونم نصفه نيمه تا روی روناش پایین کشيده شده بود. قد مامان ۱۷۰ و چون مربی رقص بود و يه کلاس رقص قاچاقی داشت. هيکلش مثل يه دختر۲۰ ساله مونده بود. يه دونه مو نبود هيچ جاش. چون که پاهاشو بازم کرده بود دولا شدم و از لای پاش تونستم خيلی چيزا ببينم. ترسيدم اگه اونجوری کوچيکترين صدايی از من در بياد خيلی سه ميشه. مونده بودم چيکار کنم. تصميم گرفتم که آروم يه قدم بزرگ ور دارم که تقريبا از اتاق اومده باشم بيرون. و از اونجا يه صداي بلند در بيارم که مثلا من دارم ميام. از يه طرفم می ترسيدم که فقط کوچيکترين حرکت من اونو از اون حالش بياره بيرون و منو ببينه. که دارم از پشت از فاصله ۴-۵ متری نگاش ميکنم. نه راه پس داشتم نه راه پيش. آخ و اوخش کم کم داشت بيشترميشد. پاهاشو هی بازو بسته ميکرد. باسنشو هی بالا پايين مياورد و با خودش حرف ميزد. من از يه طرف خيلی حشری شده بودم که يه زن لخت جلوی چشمام داره خودشو ارضا ميکنه. هم اينکه ميترسيدم که مبادا جيکم در بياد.تصميم گرفتم که برم از اتاق بيرون. داشتم اين ور و اونورو نگاه ميکردم که بلند ترين قدمو چجوری ور دارم که راحتتر و بی سروصداتر از اتاق برم بيرون. که مامان همون جور که خودشو تکون تکون می داد. و کم کم آخ و اوخش به داد و فرياد زنانه داشت تبديل می شد يهو برگشت و منم جلو چشماش ديد. من باورم نميشد. آب دهنم خشک شده بود. موندم بايد چه عکس العملی نشون بدم. يهو مامان منو که ديد خيلی معمولی گفت:چرا نگفتی اينجايی؟. منم اصلا جرات نداشتم حرف بزنم. خودش فهميد که من چقدر ترسیدم. همونجوری که يه دستش لای پاش بود ملافه رو نصفه کشيد رو خودش و گفت بيا. چرا اونجا وايسادی؟ به شلوارم نگاه ميکرد. و چون دگمه هاش از قبل باز بود خيلی راحت تونست ببينه که من چقدر خوشم اومده از چيزايی که ديدم. گفت بيا ببينم چرا شلوارت بازه! بيا من برات ببندمش. رفتم جلوتر و دولا شدم که راحت تر اينکارو بکنه. ولی بجای اينکه شلوارمو ببنده دستشو کرد تو و شروع کرد با مال من بازی کردن. گفت:چشماتو ببند مامان ببينه چی به چيه و منم کشوند رو تخت. من که يه کم آروم شده بودم ولی اصلا باورم نميشد چی داره ميگذره شروع کردم خودمو تکون دادن کنارش. دستمو گذاشت رو سينه هاش که نوکش اومده بود بيرون. اون يکی دستمم گذاشت لای پاش و چشمامو بست من موندم و يه بدن لخت لخت. با هم ور رفتيم تا منو بزور کشوند رو خودش. اول مال منو گرفت تو دستش و با دست خودش مال خودشو باز کرد. و شروع کرد بازی بازی کردن و مالوندن مال من به مال خودش. دو سه دقيقه که گذشت ديگه خيس خيس شده بوديم دوتامون. خودش با دست مال منو هدايت کرد جايی که بايد ميرفت. تقريبا بيست دقيقه ای که اين کار کلا طول کشيد. و مال من اون تو بود چند مدل امتحان کرديم که من از مدل سگيش خيلی خوشم اومد. چون بدنشو که زيردستام مي ديدم احساس قدرت می کردم و سکس بهم بيشتر کيف می داد. از آخ و اوخ من فهميد که داره مياد. و خودش سريع اومد زير من و مال منو کامل کرد تو دهنش و هی مک ميزد. من از حال رفتم و افتادم کنارش. بعد از تقريبا يک دقيقه که چشمامو باز کردم ديدم که داره هنوز با خودش ور ميره. به من نگاه کرد و آروم با چشمای نيمه بازش و با اون بدن لختش که سعی می کرد به من بمالونه. زبونشو از دهنش بيرون آورد و دوره لبش چرخوند و به من خنديد. گفت:از اين به بعد بازم خواستی زيپ شلوارتو ببندی به مامان بگو. منم خودمو چسبوندم بهش و دستامو گذاشتم لای پاش که خودش هر کاری می خواد باش بکنه. و خوابيدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:maman_sexy@yahoo.com"&gt;maman_sexy@yahoo.com&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110527248689879219?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110527248689879219/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110527248689879219' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110527248689879219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110527248689879219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_110527248689879219.html' title='نزدیکی من و مامان'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110519472849297649</id><published>2005-01-08T06:17:00.000-08:00</published><updated>2005-01-08T06:59:24.360-08:00</updated><title type='text'>چند تا جوک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه ترکه میره دم حرم امام رضا میگه : یا علی ، قربون لب تشنت ، فدای دو دست بریدت ، پس کی ظهور می کنی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خسته شدیم بسکه اومدیم قم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ابتدا خداوند زمین را آفرید سپس استراحت کرد ، بعد مرد را آفرید سپس استراحت کرد ،آنگاه زن را آفرید سپس نه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خدا استراحت کرد نه مرد نه زمین&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلیل پیشرفت آمریکایی ها نسبت ایرانیا : آمریکایی ها کیرشون تو کسه فکرشون تو کار ایرانیا کیرشون تو کاره فکرشون تو کس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فرق قابلمه با کون : قابلمه درشو میزاری سرش ، کون سرشو می زاری درش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این چند تا جوک رو گذاشتم شاید از اینا بیشتر از داستانا خوشتون بیاد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110519472849297649?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110519472849297649/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110519472849297649' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110519472849297649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110519472849297649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_08.html' title='چند تا جوک'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110501832149429931</id><published>2005-01-06T05:28:00.000-08:00</published><updated>2005-01-06T05:32:01.493-08:00</updated><title type='text'>نظر بدین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff00;"&gt;بابا خیلی بی انصافین&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff00;"&gt;این همه میاین اینجا داستان می خونین  یه نظر هم بدین&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff00;"&gt;کار سختی نیست به جون ماماناتون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff00;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110501832149429931?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110501832149429931/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110501832149429931' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110501832149429931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110501832149429931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_06.html' title='نظر بدین'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110491585541398030</id><published>2005-01-05T01:49:00.000-08:00</published><updated>2005-01-13T07:58:30.353-08:00</updated><title type='text'>رادیاتور</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff00;"&gt;این مطلب رو از وبلاگ سکس خانوادگی گرفتم که چند وقته فیلتر شده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff00;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff00;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همينجوری که رو زمين دراز کشيده بودم کم کم داشت خوابم ميبرد. نميدونم چی باعث شد که يهو از خواب پاشم.اصلا حال نداشتم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حتی چشمامو باز کنم. تا اومدم اين دست اون دست شم يهو چشمم ناخودآگاه افتاد به داداشم که کنار من نشسته بود.اومدم سرمو بيارم بالا که بهش بگم پس چرا نميخوابه که ديدم گردنشو کامل چرخونده اونور و چشماش داره از حدقه در مياد.اين مسئله يجوری بود که منو کنجکاو کرد ببينم چي رو با اين دقت داره مي بينه. آروم سرموآوردم بالا که بتونم اون چيزيو که اون داره مي بينه منم بتونم ببينم. ولی نشد آخه روشو خيلی کرده بود اونور برای همين منم بايد پا ميشدم مي نشستم. وقتی پا شدم اولين کاری که کردم اين بود که نگاه اونو دنبال کنم. همين کارو هم کردم. خودمو خم کردم. يهو يه چيزی ديدم که باورم نميشد. اصلا خواب در يک لحظه کامل از سرم پريد. وای باورم نمی شد چی دارم می يبينم. چقدر سفيد بود. وای چه خوشگل و گرد بود. تکون که ميخورد مثل ژله تا چند ثانيه بعدش هم ميلرزيد. از بالا تا پايينش يه خط بود که از وسط به دو قسمت تقسيمش کرده بود. بالاش چه قوس خوشگلی داشت. زيرشم که رون شروع ميشد دو تا خط افتاده بود. تمام مدت مثل دنبه ميلرزيد. تکون تکون که ميخورد آدم دوست داشت لاشو باز کنه ببينه توش چيه. وای چه چاقالو و دنبه ای بود. از دور که نگاه ميکردم مثل يه گلابی بود. روش چند جاش کوچولو کوچولو سياه شده بود که معلوم بود يکی محکم گازش گرفته. اون لحظه ميخواستم برم جلو و از پشت هر دوتاشو اول دست بزنم بعد قشنگ دست بمالم روش. چون ميدونستم که خيلی نرمه و آدم خوشش مياد دستماليش کنه. ميخواستم برم دو تا دستامو بزارم لاش و آروم لاشو باز کنم. ميخواستم ليسش بزنم و بعد چندتا انقدر محکم بزنم روش که حسابی قرمز شه. وای چقدر خوشم ميومد نگاش ميکرم. کون مامانو ميگم. چه کونی داشت مامانم. چقدر جذاب و گوشتالو بود. مامانم رفته بود تو اتاق خودش و يادش رفته بود در رو خوب ببنده و پشتش به ما بود و لخت شده بود و داشت شورتشو عوض ميکرد. به داداشم نگاه کردم ديدم اصلا حواسش به من نيست که منم دارم مثل خودش کون بزرگ لخت مامانو نگاه ميکنم. اومدم يکم جابجا شم که يهو دستم خورد بهش و فهميد که منم دارم نگاه ميکنم. تا منو ديد سريع روشو کرد اونور و پا شد که بره تو دستشويی مسواک بزنه. منم اصلا به روی خودم نياوردمو برای اينکه منم بگم مثلا هيچی نديدم پا شدم رفتم تو آشپزخونه که يه چيزی بيارم بخورم. داشتم ميرفتم که مامانم هم از اتاق اومد بيرون و گفت کاراتونو بکنين که بايد بخوابين. اونشب خوابيديم و حدودا يک ماه از اون روز گذشت. اين يک ماه من همش بفکر کون مامانم بودم که اونشب ديده بودم. تا اينکه يه روز چون حالم زياد خوب نبود مونده بودم خونه. مامانمم اون روز چون جايی کار داشت سرکار نرفته بود. کاراشو انجام داده بود و برگشته بود خونه و داشت غذا درست ميکرد. تقريبا يک کم که گذشت مامان گفت من ميرم بخوابم. حواست به غذا باشه. منم گفتم باشه و اونم رفت تو اتاقش که بخوابه. من چندبار غذا رو هم زدم و داشتم تلويزيون مي ديدم که دوباره چيزايی رو که اونشب ديده بودم يواش يواش اومد به ذهنم. هر چی خواستم حواسمو پرت کنم ولی نميشد. هی رومو ميکردم اونور ولی ناخودآگاه چشمم مي افتاد به اتاق مامانم. اون کون سفيد که يه تکون که ميخورد همش ميلرزيد و اون خط وسط کون مامانم داشت کم کم ديوونم ميکرد. کسي هم خونه نبود برای همين خيلی بيشتر دلم ميخواست به مامانم فکر کنم. يه لحظه اون قوس کمرش و خط زير کونش اومد جلوی چشمم که باعث شد ديوونگيم چند برابر بشه. ديگه کنترلم دست خودم نبود. تو اين يک ماه خيلی به لای پای مامانم فکر کرده بودم ولی اينبار فرق داشت. ديگه نميتونستم حتی سرجام بشينم. پاشدم وايسادم و فکر کردم ببينم به چه بهانه ای حداقل ميتونم وارد اتاق بشم شايد بتونم يه کاری بکنم. يذره اينور و اونورو نگاه کردم که يهو چشمم به رادياتور اتاق افتاد و سريع يه فکری به سرم زد. آروم آروم رفتم سمت رادياتور و درجه شو تا آخر زياد کردم. اينکارو کردم که هوای اتاق مامانم حسابی گرم بشه و پتو رو بزنه اونور و من بتونم بدنشو ببينم. تقريبا نيم ساعت طول کشيد وهمينطور هم شد. مامانم تو خواب ناخودآگاه پتو رو زد اونور. نزديکتر شدم که بتونم خوب ببينم. طبق عادتی که داشت موقع خواب دستاشو کامل باز کرده بود و یکی از پاهاشو معمولی دراز کرده بود ولی اون يکي رو باز کرده بود. آخ جون چه خوشگل بود. ولی اين کافی نبود ميخواستم بيشتر ببينم. به پاهاش نگاه کردم ديدم دامن خوابش تا بالای زانوهاش اومده بالا و روناش از زير اون دامن قشنگ قابل تصور بود. بالاتر رو نگاه کردم ديدم خط سينه شم معلومه. گردنشو تو خواب کج کرده بود و سينش تا اونجايی که قلمبگی سينه شروع ميشه زده بود بيرون. به شکمش نگاه کردم ديدم چيزی معلوم نيست ولی دامنش رفته بود لای پاش و فرو رفتگی کسش رو قشنگ ميشد ديد. ديگه واقعا کنترل خودمو از دست داده بودم. رفتم پايين تخت که اگه بشه لای پاشو ببينم. آروم آروم دولا شدم. وای اصلا باورم نميشد چی دارم ميبينم. از لای پاش شورتش يه ذره معلوم بود. لای پاش يکم مو داشت که معلوم بود موهای اطراف کسشه که اينجوری از دور شورت تنگش اومده بود بيرون.چيز زيادی معلوم نبود ولی ديدن خط لای پاش خيلی سخت نبود. اومدم سرمو بيشتر خم کنم که ناخودآگاه دستم آروم خورد به پاش. اونم يه لحظه بيدار شد ولی دوباره خوابش برد. ايندفعه که خوابيد پاهاشو جمع کرد و به پهلو پشت به من خوابيد.کونش قلمبه قشنگ زد بيرون. دستاشو گذاشته بود لای پاش برای همين لای پاش يکم باز شده بود و من قلمبگی کسش رو ميتونستم ببينم. اون کون چاق و لرزونش چنان زده بود بيرون که من اصلا اختيار خودمو از دست دادم و در يک لحظه تصميم گرفتم به هر بهونه ای شده حداقل پيشش دراز بکشم. خيلی بی سرو صدا يه پامو آوردم بالا و رفتم رو تخت و پيشش دراز کشيدم. فاصلم باهاش خيلی کم بود ولی من ميخواستم بچسبم بهش. لای پاشو نگاه کردم ديدم يکم بازه. دستمو خيلی آروم بردم سمت لای پاش. کونش چنان قمبل کرده بود به طرف من که دستم سريع رسيد بهش. دستمو تا جايی که ميتونستم باز کردمو آروم گذاشتم روی کونش. تا من اين کارو کردم ديدم کونشو چند تا تکون داد و لای پاشو يکم بيشتر باز کرد. منم که ديدم اينجوريه کونشو شروع کردم مالوندن و آروم دستمو بردم سمت لای پاش که باز کرده بود.انگشت وسطی دستمو بردم جلوتر و اول با اون سعی کردم دستماليش کنم. انگشتمو از روی همون چيزی که پوشيده بود گذاشتم رو کسش. ديدم هيچ واکنشی از خودش نشون نميده. همونجور پشتشو به من کرده بود و فقط کونشو بيشتر به سمت من داد بيرون که من راحت تر بتونم باهاش بازی کنم. ديدم بهتره که به بدن لختشم دست بزنم. دامن خوابشو که حالا ديگه تا بالای روناش اومده بود بالا رو گرفتم و دستمو آروم بردم زيرش. چه رونای گوشتی ای داشت. آدم خوشش ميومد باهاش بازی کنه. دستمو کامل بردم زير دامنش و سعی کردم که هر جوری که شده از روی شورتش دستمو به کسش برسونم. اونم انگار فقط منتظر همين کار من بود. پاشو سريع جمع کرد که دست منو لای پاش بيشتر حس کنه. منم که ديدم اونم خوشش اومده از اين کار خودمو از پشت محکم چسبوندم بهش. وای چه کون نرمی داشت. کيرم رفته بود لای پاش. انقدر کونش نرم و گوشتالو بود که من هر چی خودمو بهش بيشتر فشار ميدادم بيشتر ميرفت تو. ديدم دستاشو آورد عقب و خودش لای باسنشو برام باز کرد که مال منو بيشتر لای پاش حس کنه. ديگه دامنشو کامل کشيدم بالا و از روی شورتش دستمو گذاشتم روی کسش. معلوم بود که خود کسش اصلا مو نداره چون خيلی راحت ميتونستم خط کسشو حس کنم و بمالم. ديدم برگشت. چشماشو بسته بود و حتی برای يه لحظه هم باز نکرد. تا برگشت کير منو گرفت و سعی کرد از همون روی شلوار بماله دور کسش. پتو رو کشيد رو خودش که راحت تر بتونيم خوش بگذرونيم. خودش پاهاشو آورد تو سينش و شورتشو از پاش درآورد و انداخت اونور تخت. تا اومدم بگم کرستتم در بيار من ميخوام پستوناتم ببينم ديدم خودش موهاشو باز کرد و به من اشاره کرد که لخت شو. پاشد نشست و کرستشو درآورد. منم شلوار و شورتمو درآوردم و تا سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به پستوناش. وای چه آويزون بود. نوکش قهوه ای بود و هردوتاش داشت ميلرزيد. چه سينه های بزرگ و جذابی داشت. اومدم دست بزنم به سينه های لختش که ديدم پتو رو داد بالا و رفت زير پتو. حس کردم کير منو داره چنگ ميزنه. موهاشو گرفتم و از همون بالا دستمو بردم جلوش که سينه هاشو بگيرم تو مشتم. خودشو يه کم داد بالا که من بتونم اين کارو بکنم. کمرشو که تکون ميداد کل پتو تکون ميخورد. از بس که کونش بزرگ بود. آخ جون مامانمو لخت کرده بودم. نميدونستم از کجاش شروع کنم. انقدر با مال من خوب بازی ميکرد که خود به خود چشمام بسته شد. خيلی کيف ميداد. همون پايين سعی ميکردم انگشت پامو بمالم به لای پاش. ولی خوردنش انقدر حرفه ای و خوب بود که گذاشتم خوب بخوره برام. چشمامو کاملا بسته بودم و داشتم حسابی کيف ميکردم که يهو احساس کردم يکی داره ما رو نگاه ميکنه. اول به روی خودم نياوردم ولی لحظه به لحظه بيشتر حس ميکردم که يکی ديگه هم اينجاست که داره مارو نگاه ميکنه. جرئت اينکه چشمامو باز کنم رو نداشتم.خواستم بزنم به شونه های مامانم که حداقل اون ببينه چه خبره ولی اين کارم نتونستم بکنم. با خودم گفتم حتما زده به سرم و سعی مردم حواسمو بيشتر به بدن لخت مامانم که زيرم بود معطوف کنم ولی نميشد. يه ذره هم ترسيده بودم که اگه اين حس واقعی باشه اونوقت چی. ولی برای اينکه از شرش خلاص شم بايد چشمامو باز ميکردم. آروم يه چشممو باز کردم که ببينم آخه کی داره ما رو نگاه ميکنه. اينور که هيچی معلوم نبود برای همين مجبور شدم هر دو تا چشمامو باز کنم. همين کارو هم کردم و وقتی اونور دم درو نگاه کردم ديدم داداشم داره مارو قشنگ نگاه ميکنه. اصلا اون لحظه نميدونستم چيکار بايد بکنم. ديدم داداشم داره مارو نگاه ميکنه و قبل از اينکه من بخوام فکر کنم که چيکار بايد بکنم ديدم داره رونای لخت مامانو که از زيره پتو بيرون بود رو نگاه ميکنه. پس فهميدم که فکر بدن لخت مامانه و اينکه مامان الان داره زير اين پتو برای من چيکار ميکنه حواسشو حسابی پرت کرده. منم که ديدم اين بهترين موقعيته سريع بهش اشاره کردم توهم بيا پيش ما. سر مامانو گرفتم و با موهاش سرشو بالا پايين ميکردم و پشتشو براش ميماليدم که هم يه وقت سرشو بالا نياره ببينه منو داداشم ميخوايم دوتايی با هم جرش بديم و هم اينکه داداشمو بيشتر حشری کنم که راحت تر به ما ملحق بشه. بهش اشاره کردم بدو ديگه. اونم رفت اونور تخت و سريع شلوار و تی شرتشو درآورد و با اشاره دست من اومد رو تخت. چون يه کم سريع اومده بود رو تخت برای همين تخت يک لحظه تکون خورد و باعث شد که مامانم بفهمه يکی اومده رو تخت. اون موقع من خيلی ترسيدم . سريع دست مامانو گرفتم ولی دست منو پس زد. اومد بالا و پتو رو قشنگ زد کنار. تا داداشم رو هم پيش ما ديد به دوتامون نگاه کرد و گفت: شما دو نفر من يه نفر! ولی خودم هر دوتا تونو حريفم مامانيا. اينو گفت و رفت سروقت شورت داداشم و کون لختشو يهو کرد طرف صورت من. وای چی ميديدم. کون مامانم کامل جلوم باز شده بود. وای اين همون کونی بود اين همه وقت فقط بهش فکر ميکردم. سرمو يکم بردم عقبتر که خوب بتونم ببينم. خيلی دوست داشتم کسش رو هم ببينم ولی انقدر کونش نرم و گوشتالو بود که اصلا کسش معلوم نبود. دستامو آوردم بالا و لای باسنشو باز کردم. عجب کس خوشگلی داشت. درست حدس زده بودم. خود کسش هيچ مويی نداشت ولی دورش يه کم مو داشت. چوچولش از لای کسش زده بود بيرون و وقتی با دوتا انگشتام کسشو از لای پاش باز کردم تونستم توی کسش رو هم خوب ببينم. صورتی بود و انقدر خيس شده بود که آب کسش ريخته بود لای پاش. بالاترو نگاه کردم ديدم سوراخ کونشه. خيلی تنگ نبود و راحت ميشد حدس زد که مامانم کون هم زياد داده. داشتم با دقت کس و کون لخت مامانمو از نزديک نگاه ميکردم که ديدم مامانم برگشت سمت من و گفت داداشتم ميخواد ببينه از کجا اومده بيرون ولی من بهش گفتم که بهتره تو و داداشت باهم يه چيزی بکنين توش که حس کنين از کجا اومدين. اينو گفت و برگشت و دوباره کونشو کرد به من ولی اين بار رفت پايين تر که کيرمو خودش بتونه بکنه تو کسش. من تا اومدم کونشو رو شکمم ببينم ديدم کير منو گرفت و يهو کرد تو کسش. وای چه کس خيسی داشت. سوراخ کسش يکم گشاد بود ولی اون بدن بی موی دنبه ايش چنان بالا پايين ميپريد رو کير من که ميخواستم داد بزنم از لذت. داداشمو نگاه کردم ببينم اون داره چيکار ميکنه. ديدم اونم سرشو برده لای پای مامانم و همين جور که کير من تو کس مامانمه داره با بالای کس مامانم بازی ميکنه. سعی ميکرد چوچولشو از لای کسش بکشه بيرون و لای انگشتاش فشارش بده. چند دقيقه اين طوری گذشت که ديدم مامانم کير منو درآورد و زانو زد رو زمين و کونشو کرد به طرف داداشم که يعنی کيرتو از عقب بکن تو سوراخ کسم. داداشم هم سريع پاشد و کمر مامانمو گرفت و کيرشو چنان محکم کرد تو که مامانم يه جيغ کشيد. و دست منو گرفت و گذاشت رو سينه هاش و آروم در گوشم گفت : سينه هامو بمال عزيزم. جفت سينه هاشو گرفتم و شروع کردم با نوک قهوه ای و شق شده سينه های مامانم بازی کردن. چه پستونايی داشت. چون پستوناش جلوش آويزون شده بود با هر بار تلمبه زدن داداشم سينه های مامانم هم باهاش جلو عقب ميرفت. دستمو بردم پايين که همينطور که داداشم داره از عقب مامانمو ميکنه منم از اين پايين با کسش بازی کنم. چون خيلی با حرص دستمو بردم لای پاهاش ٫مامانم بهم نگاه کردو گفت توهم ميخوای کيرتو بکنی تو يه سوراخ مامان آره؟ اينو گفت ولی منتظر جواب من نشد. شونه هامو گرفت و يکم به سمت پايين فشار داد. رفتم پايين و زيرش خوابيدم. ديدم مامانم که به سمت داداشم قمبل کرده بود برگشت و به داداشم گفت: به داداشت کمک کن که بتونه اون سوراخ مامانم پر کنه و خودش لای پاشو بيشتر باز کرد که سوراخ کونش بيشتر باز بشه و من راحت تر بتونم کيرمو بکنم تو کونش. داداشم يه کم رفت عقب تر و من پاهامو از لای پای مامان و داداشم رد کردم و سعی کردم کيرمو يجوری بکنم تو سوراخ کون مامانم. اولش يه کم طول کشيد تا سوراخشو قشنگ پيدا کنم ولی بالاخره پيدا شد. دستمو بردم زير و از آب کسش ماليدم به دور سوراخ کونش. هر ۴ تا انگشتمو تا ته کردم تو کس مامانم و آب کسشو در آوردم بيرون و دوتا از همون انگشتامو کردم تو سوراخ کونش که قشنگ ليز بشه. همينطور که داشتم با سوراخ کونش ور ميرفتم ديدم داداشم لای پای مامانو باز کرده و داره کسشو قشنگ از نزديک ميبينه. يهو مامان گفت :‌ زود باش ديگه٫ لفتش بدين پامي شم شورتمو مي پوشما. اينو گفت و کون لختشو قشنگ چند بار اينور و اونور کرد و خودشو برای جر خوردن آماده کرد. من که ديدم به اندازه کافی سوراخ کونشو قشنگ خيس کردم براش کيرمو گرفتم و آروم کردم تو. اولش سخت ميرفت ولی مامانم انقدر لای پاشو باز کرده بود که کيرم يهو تا ته رفت تو کونش. ديگه آخ و اوخ مامانم حسابی در اومده بود که تا داداشمم کيرشو از عقب کرد تو کسش ديگه داد و فرياد مامان رفت بالا. چنان جيغ ميزد و آخ و اوخ ميکرد و اين بالش و پتو رو با دستاش چنگ ميزد که باعث ميشد من کيرمو بيشتر و سريعتر بکنم تو کونش. من که کيرمو در مي آوردم داداشم کيرشو ميکرد تو کسش و اون که کيرشو در مي آورد من کيرمو ميکردم تو کونش. ديگه کامل داشتيم جرش ميداديم. مامانم فقط ميگفت: آخ جون٫ خوشم مياد٫ يه کير تو کونم٫ يه کيرم تو کسم. وای چه خوبه٫خوشم مياد. کير کير من کير ميخوام. کير کلفت ميخوام که جرم بده. پارم کنه وای ....من اينارو که مي شنيدم وحشيانه تر ميکردمش. به داداشم نگاه کردم و گفتم بيا جاهامونو عوض کنيم. مامانم تا شنيد که ما ميخوايم کيرامونو حتی برای يه لحظه از تو کس و کونش در بياريم داد زد : نـــه ... در نيارين کيراتونو٫مامان تازه داره بهش خوش ميگذره ولی اينبار ما به حرفش گوش نداديم و خيلی سريع جاهامونو عوض کرديم. با اون کون کردنيش چنان قمبلی به سمت من کرده بود که ميشد توی کسشو تا ته ديد.لای کسشو باز کردم و کيرمو آروم کردم تو سوراخ صورتی کسش و داداشمم خودش کيرشو کرده بود تو کون مامانم. با دستم محکم ميزدم زير کونش و کيرمو تا ته ميکردم تو و در مي آوردم. جای همه انگشتام رو کون مامانم مونده بود. ديگه داشت فرياد ميکشيد. دوسه بار که کيرمو بيرحمانه کردم تو کس مامانم٫ چنان از ته گلو جيغ کشيد و آخ گفت که من يه لحظه دلم براش سوخت ولی با خودم گفتم اين اگه خوشش نميومد که لای پاشو انقدر باز نميکرد که کسش اينجوری بزنه بيرون٫ پس بذار جرش بدم٫ پارش کنم. انقدر با شدت خودمو جلو عقب ميکردم و کيرمو ميکردم تو و در مي آوردم که احساس کردم آبم ديگه داره مياد. برای اينکه بيشتر کيف کنم خودمو يه کم کج کردم که پستونهای مامانمو هم بتونم ببينم که با ريتم تلمبه زدن من مي جنبه و جلو عقب ميره. به پستوناش که نگاه کردم ديگه احساس کردم آبم واقعا داره مياد. کيرمو از تو کس جر خورده مامانم درآوردم و گذاشتم لای خط کونش. آبم خودش اومد و همشو ريختم رو کونش. ديدم مامانم از حال داره ميره. به داداشم نگاه کردم ديدم اون هنوز داره مامانو از کون ميکنه. منم برای اينکه همه بهشون بيشتر خوش بگذره دولا شدم و با دستم کس مامانمو مالوندم. چوچولش همش زده بود بيرون.آب کير خودمو ديدم که با آب کس مامان قاطی شده بود. اين صحنه رو که کون مامانم به سمت من قمبل کرده بود و کسش از لای پاش قلمبه زده بود بيرون و من داشتم با چوچولش ور ميرفتم رو خيلی دوست داشتم. همه ی انگشتامو تا ته کردم تو کسش. داشتم اون تو باز و بسته ميکردم که ديدم مامانم يه جيغ بلند از ته گلو کشيد و بی حال افتاد رو داداشم. سريع به کسش نگاه کردم ديدم علاوه بر اون آبهايی که تا حالا از کس مامانم اومده بود بيرون يه آب ديگه هم داره مياد بيرون. فهميدم ارضاء شده و اين آب کسشه. دهنمو بردم جلوتر و با زبونم آب کسشو ليس زدم. وای چه داغ بود. هم داغ بود هم ترش. برای اينکه ديگه خيلی بهش خوش بگذرونم همونجا آب کسشو براش دور کسش ماليدم. کير داداشم رو هم ميديدم که ميرفت تو سوراخ کون مامانم و در ميومد. سوراخ کونش چنان بازو بسته ميشد که من اصلا باورم نميشد که اون سوراخ کوچولو وقتی کير بخواد توش بره تا اونقدر ميتونه باز بشه. به داداشم نگاه کردم ديدم داره مثل خر تلمبه ميزنه و اصلا به اينکه مامانم حسابی جر خورده و افتاده روش اهميتی نميده. داداشم هی ميگفت:چه کونی٫ چه کس گشادی٫ من کون چاق و گوشتالوی مامانو دوست دارم. مثل اينکه اونم داشت آبش مي اومد. آره داشت آبش ميومد چون کون مامانمو داد بالا و کيرشو درآورد که آب کيرش نريزه تو سوراخ کون مامانم. کيرشو همون لای پای مامان گذاشت و آبش که اومد همشو ريخت همون لای پاش. به لای پای لخت پاره شده مامانم و به سوراخاش که جر خورده بود نگاه کردم و ديدم که آب هر سه تامون باهم قاطی شده. آب کير من و آب کس مامانم و آب کير داداشم همه باهم کاملا قاطی شده بود. پاشدم وايسادم که مامانمو لخت از بالا ببينم که داره با بي حالی و از روی درد زير لب آخ و اوخ ميکنه که يهو يه چيزی حواسمو بخودش پرت کرد. يه ذره دقت کردم و بو کشيدم ديدم بوی غذاست که مثلا من بايد حواسم بهش مي بود. از تخت پريدم پايين و دويدم سمت آشپزخونه که به داد غذا برسم و تو اين مسير به اين فکر ميکردم که الان اگه مامانم بگه پس چرا غذا سوخت بهش چی بگم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110491585541398030?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110491585541398030/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110491585541398030' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110491585541398030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110491585541398030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post_05.html' title='رادیاتور'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110464499505269646</id><published>2005-01-01T21:43:00.000-08:00</published><updated>2005-01-01T21:54:41.140-08:00</updated><title type='text'>پنج نفری کنار استخر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:lucida grande;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;روز جمعه بود. هوا گرم و آفتابی. من و افشين رفته بوديم خونه مريم که شانزده سالش بود و خواهرش سيزده سال و دختر خالشم همسن مریم بود. همه فقط با شورت کنار استخر بوديم. فقط شيلا خواهر مريم با مايو دو تيکه بود. مريم شروع کرد با مرجان ور رفتن. مريم از پای مرجان شروع کرد حسابی ميليسيدش بعد اومد سمت سينه های مرجان و شروع کرد به بوسيدن اونها. همينطور گردن و سينه هاش رو ميليسيد و مي بوسيد که افشين هم رفت کمک مريم و با همديگه مشغول ليسيدن و بوسيدن مرجان شدن. شيلا هم اومد نشست تو بغل من و من هم از پشت مي بوسيدمش و بالا تنه ی شيلا رو در آوردم. هنوز سينه زيادی در نياورده بود. بعد دستمو بردم تو مايوش و شروع کردم با چوچوله اون بازی کردن . کس شيلا تازه يه خورده مو در آورده بود و با يه دستم هم با موهای کسش بازی ميکردم. اون طرف مرجان و مريم شصت و نه خوابيده بودن و حسابی کس همديگرو ميليسيدن. افشين هم داشت از تماشا لذت ميبرد . بعد شورت شيلا رو در آوردم و با هم رفتيم سراغ دخترا. مرجان رو بلندش کردم و ازش خواستم کس شيلا رو ليس بزنه. منم يه لب از مريم گرفتم و رفتم رو کس مريم. چوچوله خوشمزه ای داشت. صدای آه شيلا در اومده بود . مريم گفت بلايی سر خواهرم نياريد. گفتم اشکال نداره تجربه اش زياد ميشه و باز کسش رو ليسيدم. داشت خيلی کيف ميکرد. بلندش کردم بردمش پيش دوتا دخترا . شيلا رو بلندش کردم و انداختمش رو خواهرش و دوتايی کس همديگرو شروع کردن به ليسيدن. منم شورتم رو در آوردم و آروم کیرمو گذاشتم رو سوراخ کون شيلا. يه خورده ور رفتم و خيلی آروم کردم تو کون شيلا و شروع کردم به کردن شيلا. سوراخ تنگی داشت و حسابی حال ميداد. افشين هم از اونطرف اومد سراغ مريم واز کس، مريم رو شروع کرد به کردن. مرجان هم رفت يه شيرجه زد تو آب و برگشت سراغ من. همونطور که داشتم شيلا رو ميکردم کيرمو از تو کونش درآوردم و کردم تو دهن مريم . مرجان که اومد خوابوندمش رو زمين و پاهاش رو دادم هوا. کيرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و آهسته کردم توش. شيلا اومد و همونطور که داشتم مرجانو ميکردم يه لب ازم گرفت و رفت سراغ سينه های مرجان. افشين هم اونطرف خوابيده بود و مريم رو کيرش بالا پايين ميرفت و زود هم اعلام کرد که آبش داره مياد و مريم هم زود بلند شد و دهنش رو گرفت طرف کير افشين و آبش پاشيد تو صورت و دهن مريم. شيلا هم رفت سراغ مريم به ليسيدن آب افشين که رو صورت مريم پاشيده بود. من هنوز داشتم مرجانو از کون ميکردم و تازه گرم شده بودم. شيلا رو صدا کردم که بياد پيشم. شيلا رو هم به سبک مرجان خوابوندم واز تو کون مرجان در آوردم و دوباره کردم تو کون شيلا. شيلا ديگه حسابی به اوج رسيده بود و حسابی کيف ميکرد. مريم افتاده بود رو مرجان و دوباره با هم ور ميرفتن. ديگه موقعش رسيده بود و از کون شيلا در آوردم و رسوندمش به صورت شيلا و با فشار آبم رو ريختم تو صورتش . تمام صورتش پر شده بود از آب کيرم . شيلا بی حرکت رو زمين افتاده بود. مرجان يه نگاهی به شيلا انداخت و يه لبخندی به من زد. با مريم اومدن سراغ شيلا و صورت شيلا رو که حسابی خيس شده بود ليسيدن. مريم مشغول ليسيدن تن و بدن خواهرش بود که از حال رفته بود. بلندش کردم و کيرم رو گذاشتم تو دهنش. زبونش خيلی حرفه ای روي کيرم ميلغزيد بطوري که بلافاصله کيرم بلند شد. همينکه ازش مطمئن شد که حسابی راست شده خودش رو انداخت رو من. کيرم رو کرد تو کسش. حسابی احساس گرما کردم. ديدم افشين هم اومد طرف ما و همونطور که کيرم تو کس مريم بود کيرش رو گذاشت رو سوراخ کون مريم و آهسته فشارش داد تو و يک آهی از نهاد مريم بلند شد. مريم خودش رو ديگه شل کرده بود و از هر دو طرف حسابی لذت ميبرد. حدوده ده دقيقه همينطور مريم رو کرديم. مريم از حال رفته بود و رو من افتاده بود. موقعش که رسيد من و افشين در آورديم و رفتيم سراغ شيلا که بی حال رو زمين خوابيده بود و مرجان داشت کس تازه مو درآورده اش رو نوازش ميکرد. هردو آبمون رو ريختيم رو صورت و بدن شيلا. افشين رفت تو استخر. مرجان کماکان با آبهای روی بدن شيلا که از حال رفته بود بازی ميکرد . منهم مريم رو بغل کرده بودم و حسابی همديگرو مي بوسيديم.  بهم قول داد که دفعه ديگه باهام کاری بکنه که من با شيلا کردم و منو حسابی از حال ببره&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110464499505269646?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110464499505269646/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110464499505269646' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110464499505269646'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110464499505269646'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='پنج نفری کنار استخر'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110450836211050548</id><published>2004-12-31T07:25:00.000-08:00</published><updated>2005-01-01T00:02:22.603-08:00</updated><title type='text'>مادر زن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من و همسرم حدود دو سال است كه با هم ازدواج كرده ايم. از ابتداي شروع ازدواج مان سكس بسيار داغي داشتيم . هر دوتايمون بسيارحشري و پراز هيجان و شور بوديم.از همان آغاز طوري برنامه هايمان را تنظيم كرده بوديم. كه هر لحظه و در هركجا بوديم برايمان فرقي نداشت با ولع خاصي به هم مي چسبيديم و به همديگر لذت مي داديم .از اولين روز قرار گذاشتيم هركداممان كه دلمان خواست به نوعي خواسته اش را بيان كند. مثلاُ او وقتي دلش مي خواست. يكي از سينه هايش رو بيرون مي گذاشت يا يواش مي اومد و يواشكي كيرم را مي گرفت. يا دامنش كوتاهش رو در مي آورد و با شورت پيشم مي اومد. و من هم همينطور يواشكي در آشپزخانه يا در هرجاي خانه از پشت بغلش مي كردم. و گردنش را مي بوسيدم.ما به هيچ وقت به همديگر نه نمي گفتيم چون اين خواستن ها غير مترقبه بيشتر حال مي داد . يادم مياد يه روز در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود كه من آمدم خانه ديدم با يه پيرهن نازك مشغول كاره. سريع لخت شدم و كيرم كه داشت راست مي شد به سراغش رفتم. يواش بغلش كردم آروم كيرم را وسط كونش ماليدم ابتدا متوجه لختيم نشد. چون پشتش به من بود وقتي سرش را برگردوند و ديد كه من لخت و آماده هستم. گفت: اوف عزيزم داشتم تو ذهنم باهات حال مي كردم. آروم كونشو عقب داد و گفت عزيزم خيلي دوستت دارم, درست اون زماني كه مي خوامت پيشمي. دامنشو بالا زدم ديدم وسط شورت قرمزش خيس خيسه. شورتو كه كنار زدم ديدم كس خوشگلش خيس و نمناك آماده است. بهش گفتم اجازه هست؟ با يه حالت شهوتناكي گفت زود باش دارم مي ميرم و من هم از همان پشت آروم سر كيرم را گذاشتم روي كسش. آروم خودشو به من چسبوند.كم كم شروع كردم به عقب و جلو كردن. سينه هاشو از پشت گرفته بودم و داشتم خوب با دستام مي مالوندم.اونم دستاشو گذاشته بود رو دیوار اجاق گاز و بيشتر از من حال مي كرد.بعد كه از اين حالت خسته شديم روي فرش آشپزخونه دراز كشيديم. اون اومد روم. خوب مي دونست چيكار كنه! ديگه داشتيم به اورگاسم مي رسيديم. بهم گفت حيف كه تو اين حالت اون تو نريزي... نمي دونيد وقتي آبم با فشار داخل كسش شد يه حالي به هردوتايمون داد که تا يه ربع جون بلند شدن رو نداشتيم.ناهار آن روز را دو ساعت ديرترخورديم. كه اين باعث شد كه جريان اصلي كه میخوام برايتان بگم شروع بشه...ساعت 3 بعدازظهر بود. تازه شروع كرديم به كمك هم ناهار رو آماده كردن. يه ساعت بعد تازه ناهار رو تمام كرده بوديم كه زنگ در به صدا در اومد. معمولا" بعداز اتمام سكس ما ديگه لباس كاملي نمي پوشيم شايد يه شورت بپوشيم. آن هم به خاطر ترشحاتي كه ممكنه بيرون بياد آن لحظه هم من و همسرم فقط يه شورت تنمون داشتيم. وقتي زنگ خونه رو شنيديم دستپاچه شديم. از پشت آيفون صداي مادرشو شنيديم . مادر همسرم با من اختلاف سني كمي داشت. زني ميانسال بسيار خوش اندام و خوشگل بود البته زنم هم خيلي خيلي خوشگله عين مادرش.تا با آسانسور بالا بياد ، زنم يك شورت توري و یه پيرهن بسيار نازك پوشيد. و فقط يكي از دگمه هاش رو بست. من هم از يه طرف دنبال شلواركم و پيرهنم بودم و از يه طرف از ديدن اين حالت زنم كيرم داشت راست مي شد.بهش گفتم يكي طلب من تلافي مي كنم.!!!! خنده هوسناكي كرد و با چشم خمارش به شلواركم اشاره كرد كه باد كرده بود. و گفت: بابا مامانم داره مي ياد يه كم مواظب باش زشته. گفتم اگه خودتو ببيني به من حق مي دي. اگه بچه كوچكي هم ما رو تو این وضعیت مي ديد متوجه مي شد كه چه خبره!!! در خونه زده شد مادرش به دم در خونه رسيده بود. به هر ترتيب بود سعي كردم خودم را عادي نشون بدم. مادرش همين كه اومد تو دخترش رو ديد و با چشمهاي گردشده بهش نگاه كرد! يه نگاهي هم به من كه كيرم تازه داشت آروم مي شد انداخت. سلام و احوالپرسي كرديم اومد و روي مبل کنار دخترش نشست. سرخی رانهاي سفيد زنم و خيسي شورت سفيدش و نوك پستانهاش كه از زير پيراهن نازكش بيرون اومده بود می گفت كه اينجاچه خبره!!!از هواي اتاق هم بوي شهوت و سكس و هوس مي باريد. مادرش با لبخند معني داري گفت انگاري بد موقعي مزاحم شدم. اگه اجازه بدين برم بعدا میام. همسرم با لحن هوس آلود و با ناز تحريك كننده اي گفت نه مامان جون تازه داشتيم گرم مي شديم در ثاني شما كه غريبه نيستيد. من و شما كه هميشه با هم بوديم الانم عزيز دلم (به من اشاره كرد) به جمعمون اضافه شده. ما بايستي از شما كمك بگيريم تا بتونيم بهتر از هم لذت ببريم. مادرش در حالي كه مي خنديد به من گفت دخترم واقعاُ قوي هستش ولي مي بينيم شما از پسش براومدي. رو به زنم كردم و گفتم: به به عجب حرفهاي جالبي مي شنوم.!!! يعني چي كه هميشه باهم بوديم؟ مادر زنم گفت: راستش مي دونيد وقتي دخترم با شما ازدواج نكرده بود و در خانه خودمان بود هميشه به همين وضع بود.! آخه من و اون كمي با هم شيطنت مي كرديم! البته دور از چشم باباش. با هم حموم مي رفتيم با هم لخت مي خوابيديم و از سكس با هم لذت میبردیم! گفتم: خوب منهم تو بازيتون هستم! وضعيت منو مريم كه معلومه.! مي مونه شما كه اونم با اين توصيفات دلم مي خواد شما هم با ما باشید.!بعد رو به زنم كردم و گفتم نميخواي از مادرت پذيرايي كني؟ در حالي كه داشت بلند مي شد كه به آشپزخونه بره گفت تا من ميام شما شلوغ نكنيد ها!!!من راست راست كرده بودم. و هر دو تايشان متوجه اين موضوع شده بودند. دلم مي خواست حسابی دلي از عزا دربيارم!!!مادر زنم شروع كرد حرف زدن. دستاش داشت روي رونها و پاهاش حركت مي كردند و من از خجالت نمي توانستم نگاه مستقيم كنم.!هم داشتم از شدت شهوت مي مردم و هم از خجالت نمي دانستم چه كنم. كه يهو زنم از آشپزخانه صدام كرد و گفت: يه لحظه مي توني بيايي؟ من هم از خدا خواسته بلند شدم. يادم رفته بود كه كيرم راست شده به خاطر همين وقتي بلند شدم انگاری در شلواركم يه خيمه زده شده.! درست در همين لحظه مادرزنم داشت به من نگاه مي كرد و يه لبخند هوسناكي كرد و گفت برو ببين چه كارت داره، زود بيايين منتظرتون هستم. سريع خودم رو به آشپزخانه رسوندم ديدم زنم بالاي صندلی رفته و تنها دگمه بسته پيرهنش رو باز كرده, شورتش رو در آورده و با پاهای باز آماده نشسته. بهم گفت: يالا زود باش كه جيگرم داره آتش مي گيره. سريع زيپ شلواركم رو بازكردم! كيرم از كنار شورتم افتاد بيرون. آهسته گذاشتمش روي كسش و يواش به تو هل دادم. به آرومي تو رفت.يهو زنم با يه صداي نازكي و دوست داشتني شروع به آه و اوه کرد من شروع كردم به تلمبه زدن. و در این حين بهش گفتم مادرت گفته زود برگردين!.زنم گفت: يكم ديگه مي خوام!!ديدم داره ميلرزه. احساس كردم داره ارضا ميشه ولي من آبم نيومده بود. خوشحال بودم و تو دلم نقشه هاي ديگه اي رو می كشيدم. زنم گفت اگه نمي خواي آبت بياد مسئله اي نيست! نيروت رو نگه دار بعدآ به دردمون مي خوره...زود خودمونو جمع كرديم. اول من بعد همسرم سيني شربت و شیرینی به دست وارد پذيرايي شديم. مادرزنم انگار كه در كنار ما بوده گفت ببينم با اين عجله كه آدم نمي تونه كاري بكنه مگه نه؟ سرم را انداختم پايين.!زنم گفت راست مي گي مامان.! از كجا فهميدين؟مادرش خنده اي كرد و گفت از گردن قرمز شده ات!!!زنم در حین حرف زدن مادرش اومد و كنارم نشست منهم فرصت رو از دست ندادم و دستم را دور گردنش انداختم و خودمو بهش چسبوندم. يه نگاه به سينه هاش كردم و يه نگاه به مادرش متوجه شدم يكي از دگمه هاي پيرهن مادرش از بالا باز شده و سينه سفيدش اومده بيرون. ديگه كيرم حسابی شق شده بود يواش يواش دستم رو بردم روي سينه هاي زنم گذاشتم و اون هم دستم رو گرفت و محكم روي پستونهاش فشارداد. مادرش گفت بچه ها انگار من تو خونه نيستم برين راحت باشين منهم اينجا میشینم و تماشا می کنم. منو ميگي از اين فرصت استفاده كردم و دگمه پيرهن زنم را باز كردم دو تا پستون سفيد خوشگل مثل هلو بيرون افتاد. مادرش داشت حسابي از اين موضوع لذت مي برد و با سينه هاش ور مي رفت.من هم صورت زنم رو به خودم چسباندم و شروع كردیم به لب گرفتن. لباشو با ولع خاصي مي خوردم. يكي از دستهامو رو بردم داخل شورتش و كس خيس و نمناك و شهوت ناكش رو لمس كردم و آروم بازيش مي دادم. در همان حالي كه بوديم زنم شلواركم و پايين كشيد از رو شورتم شروع به مالیدن كيرم کرد. پستونهاش سفت سفت شده بودند. درحالي كه داشتم گوشش رو مي خوردم به آرامي بهش گفتم مادرت رو نگاه كن.!مادرش داشت با دستاش كسشو می مالوند و با چشماش كاملاً شهوت ناكش عشق بازي ما رو تماشا مي كرد. با يك حركت پيرهن همسرم رو در آوردم!!!بلند شد و شورتش را درآورد. لخت لخت جلوي من و مادرش وايستاد. همان جوري كه ايستاده بود گرفتمش و دهنمو بردم جلوي كس ناز و خوشگلش شروع كردم به ليس زدن و خوردن. عجب طعمي داشت! كاملاُ‌ مادرشو از ياد برده بوديم. داشتم زبانم رو در داخل كسش مي چرخوندم. از شدت هيجان مي لرزيد. طاقت ايستادن رو نداشت يواش بر روي مبل نشست. رفت به سمت مادرش كه پاهاي لختش رو بروي مبل انداخته بود و داشت با دستاش حال مي كرد. مادرشو بوسيد و گفت اجازه مي دين كار رو تموم كنيم من ديگه تحمل شو ندارم. مادرش با حالت شهوتناكي گفت عزيزم آخه بايد اول شوهرت رو لخت كني بعدا.ً !!!زنم انگاری تازه متوجه شده بود كه من هنوز لباس بر تن دارم اول پيرهن سپس شلوارکم رو درآورد. با يه شورت جلوي اونا ايستاده بودم. يهويي گفت يك دو سه و شورتم را پايين كشيد! انگار كيرم از زندان در آمده باشه راست و سيخ وايستاد.!! هر دو تاشون انگار كير نديده بودند.انگار زنم همين نيم ساعت قبل همان كير را نخورده بود! شروع كرد كير منو بوسيدن و آروم داخل دهنش برد. شروع كرد خوردن و ساك زدن من داشتم ديوانه مي شدم. ناگهان مادرش بلند شد و اومد جلو و گفت عزيزم اينجوري نه صبركنيد بهتون نشون مي دم.!!!!منو بغل كرد و آروم روي مبل نشوند و سرش رو آورد زير و شروع كرد ليس زدن واي چقدر ماهرانه داشت ليس مي زد داشتم خالي مي كردم كه زنم گفت: یاد گرفتم اجازه بده حال نوبت منه.!ولي مادرش نذاشت تنها بمونه و دو تايي افتادن به جون کیرم!!!من که داشتم ديوانه مي شدم. گفتم: آخه مادر جون اينجوري كه نمي شه يه لحظه اجازه بدين. رو به زنم كردم و گفتم كمكم كن تا لباسهای مادرخوشگلت رو در بياوريم.!!!زنم از پشت مادرشو بغل كرد و شروع كرد به مالوندن پستوناش.!من هم دو تا لب خوشگل ازش گرفتم و شروع كردم دگمه هاي پيرهنشو در‌آوردن.! كرست كرم رنگ خوش دوختي پوشيده بود.سينه هاش بزرگ و ديوانه كننده بودند. زنم از پشت بند كرست رو باز كرد و منم كرست رو در آوردم. بعدش بند دامنشو باز كرد و زيپشو پايين كشيد. دامنش خودبخود پايين افتاد.!!واي چقدر شهوتناك بود اين صحنه مادرش با يه شورت در وسط و من و اون روي دو زانو نشسته بودیم. دستم رو روي يكي از پستوناش گذاشتم. از شدت هوس میلرزید! زنم ديگه تحمل ديدن اين صحنه ها رو نداشت خودشو از پشت به مادرش چسبوند. دستاش كس مادرش و كير منو گرفته بودند. منهم نميدانستم از كجاي بدنش شروع كنم. زنم سرشو آورد جلو و لبامون رفت روی هم. با دستاش من ومادرشو مالش مي داد و دستهاي من كس و پستونهاي مادرزنم رو. مادرزنم گفت بچه ها من ديگه طاقت ندارم!!دخترم اجازه مي دي شوهرت منو بكنه؟ دخترش گفت البته كه اجازه هست دراز بكش. نمي دوني شوهرم چقدر قوي و زيبا آدم رو مي كنه!!! من از کردن اون سير نمي شم!!!!با اين حرفها مادرشو به پشت رو زمين خوابوند. بعد كنارش به پهلو دراز كشيد و شروع كرد مالیدن کسش. ديگه كيرم داشت منفجر مي شد. آروم به پهلو كنار مادرش خوابيدم دستمو گذاشتم روي كسش. خيس و نمناك و لزج بود!خيلي نرم بوسيدمش سرم رو بالا آوردم ديدم زنم صورتش رو نزديك آورده لباشو بوسيدم. بهش گفتم اجازه هست برم روش؟ لبخندي زد و گفت آره عزيزم برو. ولي بعدش منم هستم!!بعد رو به مادرزنم كردم و گفتم دوست داريد يا نه اجازه هست؟ با يك آه و ناله حشري جواب منو داد.!!! يواش يواش رفتم روش!زنم از عقب كيرم رو روي كس مادرش داد.به چشماي مادرزنم زل زده بودم. احساس كردم زنم داره كير من و كس مادرش رو با هم ليس مي زنه!!!كمي فشار دادم كيرم آروم توي كسش رفت. آخ و اوخش در اومد. كم كم شروع كردم بالا پايين كردن. زنم داشت پستانهاي مادرش رو مي خورد كم كم حركاتم تند و تندتر شد. مادر زنم ديگه داشت ديوونه مي شد. ميگفت: بكن تا ته بكن! جرم بده! اين كس مال تو هستش.! بكنش بكنش!با تمام وجود احساس لذت مي كردم. مادرزنم هم حسابي لذت مي برد و زنم كير منو و كس مادرش رو باهم ليس مي زد.!كم كم داشت آبم مي آمد گفتم من دارم تمام مي كنم! زنم گفت نه تورو خدا من هنوز موندم.!بعد به مادرش گفت: بسه حالا نوبته منه! اومد و روي شکم مادرش دراز كشيد و من از عقب يواش كيرم رو داخل كسش جاي دادم. دو تا كس روي هم افتاده بودند بعداز مدتي كيرم رو درآوردم و توي كس مادرزنم كردم.! و دوبار از اون درآوردم و توي كس زنم كردم، ديگر داشتم تمام مي كردم. بهشون گفتم من دارم تمام مي كنم.! اونا ناي حرف زدن رو نداشتن!من بلند شدم و كيرم رو جلوي صورت آنها گرفتم هر دوتاشون كيرم رو گرفتن.!با دوتا حركت كوچك تمام صورتشون رو با آبم مني شستم!ديگه داشتم پس مي افتادم از هر دوتاشون لب گرفتم و روي مبل پهن شدم اونا هم داشتن همديگر و بوس مي كردن. با اينكه كاملاُ تخليه شده بودم ولي از ديدن عشق بازي اونا باز هم داشتم تحريك مي شدم. مادرزنم گفت بچه ها بلندشيد بريم حموم.آب گرم حمام که بهمون خورد دوباره حالمون تغيير كرد.!مادرزنم كيرم رو گرفت شروع كرد به ساك زدن!زنم هم كس مادرش رو مي خورد و من هم از زير كس زنم رو مي خوردم. دوباره آبم داشت ميومد!بهش نگفتم يهو تمام آبم رو توي دهنش خالي كردم مادر زنم همه اش رو خورد. و با خنده گفت: ناقلا اين كار رو بايستي تو كس زنت بكني!با اين حرفش زنم جيغي از شهوت كشيد و گفت من كير مي خوام همین الان.!!!مادرش سريع از پشت گرفتش و من پاهاشو دادم بالا، مادرش پستونهاي زنم را از پشت گرفت و شروع كرد به مالیدن.!!! آروم كيرم رو گذاشتم روي كسش. به مادر زنم گفتم نگاه كن چطور كيرم رو تو کس دخترت می کنم! وحشیانه زنم رو می کردم و مادر زنم با خودش ور می رفت. تا هرسه با هم به ارگاسم رسيدیم. تمام آبم رو توي كس زنم ريختم. كيرم رو كه كشيدم بيرون آب مني ام با فشار اومد بيرون مادرش با انگشتاش داشت اون رو مزمزه مي كرد و با چوچوله دخترش بازي مي کرد... هر سه خسته از حمام اومديم بيرون . تا ساعت 7 عصر خوابيديم . عجب روزي بود آنروز . من و زنم و مادرم هرچند وقت يكبار با هم هستيم. البته قرارگذاشتيم كه هيچ وقت من و مادرش بدون دخترش با هم نباشيم.! ولي يكبار نتونستيم جلوي خودمونو بگيريم. آن هم وقتي بود كه زنم براي بدنيا آوردن بچه. بچه اي كه در مقابل مادربزرگش نطفه اش بسته شده بود در بيمارستان بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این آخرین داستانی بود که در سال 2004 براتون نوشتم. در ضمن سال نوی میلادی سال خوبی برای همه ی هموطنای مسیحی باشه. امیدوارم در سال 2005 بتونم داستانهای بهتری براتون بنویسم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9513845-110450836211050548?l=mamansexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mamansexy.blogspot.com/feeds/110450836211050548/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9513845&amp;postID=110450836211050548' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110450836211050548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9513845/posts/default/110450836211050548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mamansexy.blogspot.com/2004/12/blog-post_31.html' title='مادر زن'/><author><name>mamansexy</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04931205230345851174</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9513845.post-110438942584659629</id><published>2004-12-29T22:48:00.000-08:00</published><updated>2004-12-29T22:50:25.846-08:00</updated><title type='text'>ماجراهای داود ، قسمت سوم و آخر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تقريبا پائيز سال پيش بود كه گفتم بزنم بيرون چون خيلي دلم گرفته بود.ماشينو ورداشتم رفتم سمت خيابون. قصد اينو داشتم تا بلكه يه گوشتي خفت كنم شبو باهاش حال كنم.رسيدم ميدون ونك تقريبا ساعت 9.30 الي 10 بود ديدم چيزي گيرم نيومد گفتم كيرم تو اين شانس داشتم از همت ميرفتم خونه تا ديدم يه ماشينه پيله كرده به يه خانومي كنجكاو شدم وايسم ببينم چي ميشه. شايد اگه منم بودم سوار نميشدم چون تو ماشين 3تا مرد گردن كلفت بودن واقعا خايه ميخواد ساعت ده و نيم يازده سوار همچين ماشيني بشي اونم تو همت.بالاخره ماشينه دست از سره كسه ورداشت. گاز دادم رفتم سمت كسه ديدم بي معطلي و بي استخاره اومد تلپ نشست جلو.واي كه چه گوشتي بود . گقتم مسيرت كجاست؟ گفت هرجا كه شما بري گفتم يعني جائي نداري؟ گفت داداش اگه بكني وايسم اگه نه كه....صحبتشو قطع كردم گفتم پس چرا سوار اون ماشين نشدي ترسيدي سر به نيستت كنن؟ گفت اي كاش سر بنيستم كنن آدمو ميبرن تو يه جاي كيري 10نفري ميريزن سرت از عقبو جلو ميگانت دست آخر هم خايه نميكني بگي پولمو بدين.خلاصه اينقدر حرف زديم تا رسيديم دم خونمون خيلي حشر بودم ولي يه كمي ميترسيدم(از دختره)رفتيم خونه مانتوشو در آورد يه لباس آستين بلند مشكي پوشيده بود با يه شلوار لي سفيدسينه هاي بزرگ و خوش تيپ، فاق بلند و ماهيچه اي واي هنوز نكرده داشت آبم ميومد. گفت كاندوم داري؟ گفتم نه گفت خاك تو سرت من بدون كاندوم نيستم گفتم خوب بريم بخريم.گفت نه دارم ولي يه كم خرجت ميره بالا.گفتم فداي سرت.رفتيم تو اتاق خواب. ديگه كاسه صبرم لبريز شده بود. بقلش كردم .خوابوندمش رو تخت رفتم رو لباش واي چقدر يخ بود.يه كمي گاز گاز كردم و خوردمشون بعد دستامو آروم آروم بردم طرف سينه هاش نرم نرم مالوندمشون يواش يواش سرعت مالوندنم بيشتر شد .بلند شدم نشست رو پاهاش بلوز تنگشو در آوردم (مگه در ميومد) واي يه صحنه اي ديدم كه نگو سوتين سفيد با سينه هائي كه ميخواست سوتينو پاره كنه. با عجله سينه هاشو از رو همون سوتين مك زدم و ميمالوندم يواش يواش آه و اوهش داشت درميومدخوابوندمش شلوارشو به آرومي در آوردم واي كه چه رونهائي داشت برنزه و صاف بدون خط خوردگي. از نوك پاش عين تو فيلما ليس زدم تا رسيدم به شورتش . واي چه مزاحمه زدم كنار جووووووووووون يه كسه ترو تميز و مرتب بدون يه دونه مو ديوونه شدم ليسش زدم ديگه قرمز شده بود ديدم با شورت نميشه پاهاشو بردم بالا شورت سفيدو تنگشو از دست كس چاقش ازاد كردم هي ليس زدم.آي واي آخ....حس كردم زبونم خيس شد مثل اينكه ارگاسم شده بود.گفت حالا نوبت منه نشست روم بلوزمو در آورد شروع كرد به نوازش و آروم آروم مك زدن (اون موقع ها هيكل رو به راهي داشتم) رسيد به شلوارم زيپشو وا كرد شورتم نميذاشت كيرم بياد بيرون مجبور شد شلوارمو در بياره كير سفتمو كه از گرز رستمم سفت تر بود مك زد گفتم آي داره آبم مياد يه جوري ماهرانه كيرمو رام خودش كرد كه من كه خودم پسرم نفهميدم په جوري مانع شد تا آبم بياد. آروم كاندومو كشيد رو كيرم بعد نشست روم . سوتينشو در آوردم سينه هاشو كه هر كدوم مثل يه كدو بودن رو ميمالوندم واي كه چقدر ماهيچه اي بود.نوك سينه هاشو گاز گاز ميكردم و مي چلوندم كيرمو به طرف كسش راهنمائي كرد. كيرم رفت تو انگار كيره افتاده بود تو حوض نقاشي چقدر تنگ بود انگار نه انگار جنده بود. يه جوري جيغ مي كشيد كه صدا هنوز تو گوشمه هي ميرفت بالا هي ميرفت پایين چه منظره اي بود داشتم مي مردم ضربان قلبش به گوشم ميرسيد داغ كرده بود دستاش روي سينه هام بود هي اونا رو فشار ميداد منم سينه هاشو جوري فشار دادم كه دستم كاملا مشت شد صداي جيغ و ويغ اتاقو فرا گرفته بود.واي ديگه تو اتاق نبوديم انگار تو ابرایيم. کیرمو در آوردم گفتم آبم داره مياد. سريع خم شد كاندومو در آورد كيرمو كرد تو دهنش واااااااااااااااااااااي چه ساكي ميزد گفتم آبم آبم ديدم هنوز ول نميكنه واي آبم اومد ريخت تو دهنش من به جاي مونا حالم به هم خورد.چه با اشتها ميمكيد و بعدشم قورت داد. بعد اومد ازم لب بگيره كه ديگه من با اينكه تو حال بودم ولي دلم نيومد ازش لب بگيرم چندشم مي شد به زور لبامو گرفتو گاز گاز كرد. ديگه بي حال شده بوديم با همون حالت خوابيديم رو هم تا خود صبح . صبح ساعت 11 از خواب بيدار شديم اصلا چيزي 
